پيش ما سوختگان،مسجدو ميخانه يكيست

***

عمادالدين حسنی برقعی ،

معروف به عماد خراسانی شاعر مشهور خراسان

در سال ۱۳۰۰ و در مشهد به دنيا آمد

در روز دوشنبه 28 بهمن ماه سال 1382 شمسي دار فاني را وداع گفت آرامگاه او در توس می باشد

پيش ما سوختگان،مسجدو ميخانه يكيست

حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكي است

اينهمه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظريست

گر نظر پاك كني، كعبه و بتخانه يكيست

هر كسي قصه شوقش به زباني گويد

چون نكو مي‌نگرم، حاصل افسانه يكيست

اينهمه قصه ز سوداي گرفتارانست

ورنه از روز ازل، دام يكي، دانه يكيست

ره هركس به فسوني زده آن شوخ ار نه

گريه نيمه شب و خنده مستانه يكيست

گر زمن پرسي از آن لطف كه من مي‌دانم

آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكيست

هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند

بهر اين يك دو نفس، عاقل و فرزانه يكيست

عشق آتش بود و خانه خرابي دارد

پيش آتش، دل شمع و پر پروانه يكيست

گر به سرحد جنونت ببر عشق عماد

بي‌وفايي و وفاداري جانانه يكيست

****


هر كس كه دلي چون دل ما داشته باشد

از دست غم آرام كجا داشته باشد

رنجور پريشي كه بجان دشمن خويش است

ديگر ز كه اميد دواداشته باشد؟

گر مهر به مريخ خورد ماه به ناهيد

غم نيست كسي را كه خدا داشته باشد

تا هرخس و خاري نكند دعوي مستي

خوشتر كه ره عشق بلا داشته باشد

ما بنده رخسار نگوئيم و ليكن

قربان جمالي كه صفا داشته باشد

غم نيست دلم گر زجهان هيچ ندارد

تنها اگر اي ماه تو را داشته باشد

زندان جهان بهر عماد است چو فردوس

گر صحبت ارباب وفا داشته باشد

****


گر چه مستيم و خرابيم چو شب هاي دگر

باز كن ساقي مجلس سر ميناي دگر

امشبي را كه در آنيم غنيمت شمريم

شايد اي جان نرسيديم به فرداي دگر

مست مستم مشكن قدر خود اي پنجه غم

من به ميخانه ام امشب تو برو جاي دگر

چه به ميخانه چه محراب حرامم باشد

گر به جز عشق توام هست تمناي دگر

تاروم از پي يار دگري مي بايد

جز دل من دلي و جز تو دلاراي دگر

گر بهشتي است رخ تست نگارا كه در ان

ميتوان كرد به هر لحظه تماشاي دگر

از تو زيبا صنم اين قدر جفا زيبا نيست

گيرم اين دل نتوان داد به زيباي دگر

مي فروشان همه دانند عمادا كه بود

عاشقان را حرم و دير و كليساي دگر 

«عماد خراسانی»

*** سایر اشعار:


همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع

هر که جز پیمانه با من بست پیمانی

ایکاش دلت از دل تنگم خبری داشت

رفته بودی تو و دلمرده ز رفتار تو من

آنکه رخسار ترا اينهمه زيبا می کرد

بگذارداهل گردم ،دل دیوانه اگر بگذارد

عيبم مكن اي دوست اگر زار بگريم

چند غزل از:امیری فیروزکوهی

سید کریم امیری فیروزکوهی (زادهٔ ۱۲۸۹ در فرح‌آباد – درگذشتهٔ ۱۳۶۳ خورشیدی در تهران)

آه از این هستی که تا جان داشتیم 

یا غم جان یا غم نان داشتیم

نه گلی همدم ، نه مرغی نغمه ساز

طالع خار بیابان داشتیم

نه غم ایمان و نه پروای کفر

ما نزاع کفر و ایمان داشتیم

درد پنهان بود و رنج آشکار

آنچه از پیدا و پنهان داشتیم

زان شدم مجنون و بی حاصل چو بید

کز حیا سر در گریبان داشتیم

غم پریشانم نمی کرد این چنین 

گر غم زلفی پریشان داشتیم

عافیت از خلق جستیم ای دریغ

ما ز درد امید درمان داشتیم

هر که گویی زد در این میدان و ما 

گوی سر در خط فرمان داشتیم

غفلت عهد جوانی یاد باد

کز فریبش عیش مستان داشتیم

بهره ی موری نداریم از غنا

زانکه استغنا فراوان داشتیم

یادگار از دامن شبها چو شمع

صبحدم اشکی به دامان داشتیم

این خطا از چشم ما بود ای ردیغ

چشم یاری گر ز یاران داشتیم

زآنچه از دنیا توانی داشتن

سهم ما این بس که حرمان داشتیم

*****


آزرده را جفای فلک، بیش می‌رسد

اول بلا به عاقبت‌اندیش می‌رسد

از هیچ آفریده ندارم شکایتی

بر من هر آن‌چه می‌رسد از خویش می‌رسد

چون لاله یک پیاله ز خون است روزی‌ام

کآن هم مرا ز داغ دل خویش می‌رسد

رنج غناست آن‌چه نصیب توان‌گر است

طبع غنی به مردم درویش می‌رسد

امروز نیز محنت فرداست روزی‌ام

آن بنده‌ام که رزق من از پیش می‌رسد

 ******


کاش یک شب می شنیدم بوی آغوش تو را

خوابگاه از سینه می کردم بر و دوش تو را


در خیال من نمی گنجد وصال چون تویی

حیرتی دارم،چو می بینم هم آغوش تو را


از غرور حسن چون مهرت به قهر آمیخته است

لذت شهد است، هم نیش تو هم نوش تو را


جلوه ی صبح جوانی یاد می آید مرا

هر زمان در جلوه می بینم،بناگوش تو را


انتخاب عشق را نازم که چون من برگزید

از میان حسن ها،حسن سیه پوش تو را


تا ز یادم برده ای،از یاد عالم رفته ام

هیچ کس جز غم نمی پرسد فراموش تو را


بوسه ای زان لعل آتشناک می باید((امیر))

تا کند گرم سخن،لب های خاموش تو را

********


دیگران در کار دنیایند و من در کار دل

نیست دوشم زیر باری جز به زیر بار دل

در دل دنیا پرستان کیمیای مهر نیست

آزمودم  یار آب و گل نگردد یار دل

تا مگر عاشق شود در دیده جایش داده ام

ورنه دل بیزار من گشته ست و من بیزار دل

تا نبندی چشم ظاهر روی دل را ننگری

دیده ی بسته ست اینجا در خور دیدار دل

هیچکس جز عشق پاس دل نمیدارد نگاه

وای بر ما گر نبودی عشق هم غمخوار دل

گفته ی دل را "امیر" از خون دل باید نشان

تا سخن رنگین نباشد مشمرش گفتار دل

******

به سَیْرِ باغ چه خوانی درین بهار مرا
گیاه سوخته‎ام، با چمن چه كار مرا

به بی نصیبی من بین درین چمن كه نكرد
نوازشی به نگاهی نه گل نه خار مرا
 
به خنده از برم آن سنگدل گذشت و گذاشت
به گریه‎های جگرسوز زارزار مرا

فریب وعده او خوردم و ندانستم
كه می‎كشد به رهش درد انتظار مرا

تو را چو خرمن گل خواست در كنار رقیب
كسی كه پاره دل ریخت در كنار مرا

مرا شكایتی از روزگار در دل نیست
كه نیست چشم امیدی ز روزگار مرا

به روز تیره خود گریه آیدم كه چرا
نه روزگار دهد كام دل نه یار مرا

امیر از من آزرده جان چه می‎خواهی
دمی به حال دل خویشتن گذار مرا

*****


از آن چو شمع سحر ، در زوال خویشتنم
که هم وبال کسان ، هم وبال خویشتنم

ز دست غیر چه جای شکایت است  مرا
که همچو سایه ی خود پایمال خویشتنم
ز سال و ماه عزیزان خبر چه می پرسی
مرا که بی خبر از ماه و  سال خویشتنم
چنان گداخت خیالم که غیر اشکی چند
نماند  فرق  دگر  با  خیال  خویشتنم  ،
بدین فسردگی آغوش گرم گل  چه کنم
برون  مباد  سر  از  زیر  بال  خویشتنم ،
کمال نقص من این بس که همچو آتش تیز
همیشه  در  پی نقص  کمال  خویشتنم  ،
امیر ، سوختم  از  بهر  دیگران  و  نسوخت
چو شمع سوخته جان دل به جان خویشتنم

سید کریم امیری فیروزکوهی

بيرون قفس ريخته پرهاي زيادي(سعید بیابانکی)


افتاده در اين راه، سپرهاي زيادي
يعني ره عشق است و خطرهاي زيادي

... بيهوده به پرواز مينديش كبوتر!
بيرون قفس ريخته پرهاي زيادي

اين كوه كه هر گوشه آن پارۀ لعلي است
خورده است بدان خون جگرهاي زيادي

درد است كه پرپر شده باشند در اين باغ
بر شانۀ تو شانه به سرهاي زيادي

از يك سفر دور و دراز آمده انگار
اين قاصدك آورده خبرهاي زيادي

راهي است پر از شور، كه مي بينم از اين دور
ني هاي فراواني و سرهاي زيادي

هم در به دري دارد و هم خانه خرابي
عشق است و مزيّن به هنرهاي زيادي

بيچاره دل من كه در اين برزخ ترديد
خورده است به اما و اگرهاي زيادي

جز عشق بگو كيست كه افروخته باشند
در آتش او خيمه و درهاي زيادي...

سعید بیابانکی

غزلهایی از :شهریار

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم

به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را

به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم

که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را

بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی

چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را

چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی

که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را

سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل

خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را

نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده

به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را

به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان

خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را

نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن

که از آب بقا جویند عمر جاودانی را

 *********************

گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا

فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا

مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب

فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا

کله جا ماندش این جا و نیامد دیگرش از پی

نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا

نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن

چو هم شاهی و هم درویش گاه آنجاو گاه اینجا

هوای ماه خرگاهی مکن ای کلبه درویش

نگنجد موکب کیوان شکوه پادشاه اینجا

توئی آن نوسفر سالک که هر شب شاهد توفیق

چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا

بیا کز دادخواهی آن دل نازک نرنجانم

کدورت را فرامش کرده با آئینه آه اینجا

سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ

که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا

*******

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

***************************

امشب از دولت می دفع ملالی کردیم

این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم

ما کجا و شب میخانه خدایا چه عجب

کز گرفتاری ایام مجالی کردیم

تیر از غمزه ساقی سپر از جام شراب

با کماندار فلک جنگ وجدالی کردیم

غم به روئین تنی جام می انداخت سپر

غم مگو عربده با رستم زالی کردیم

باری از تلخی ایام به شور و مستی

شکوه از شاهد شیرین خط و خالی کردیم

روزه هجر شکستیم و هلال ابروئی

منظر افروز شب عید وصالی کردیم

بر گل عارض از آن زلف طلایی فامش

یاد پروانه زرین پر و بالی کردیم

مکتب عشق بماناد و سیه حجره غم

که در او بود اگر کسب کمالی کردیم

چشم بودیم چو مه شب همه شب تا چون صبح

سینه آئینه خورشید جمالی کردیم

عشق اگر عمر نه پیوست به زلف ساقی

غالب آنست که خوابی و خیالی کردیم

شهریارا غزلم خوانده غزالی وحشی

بد نشد با غزلی صید غزالی کردیم

******************

کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی

نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آئی

ماه در ابر رود چون تو برآئی لب بام

گل کم از خار شود چون تو به گلزار آئی

شانه زد زلف جوانان چمن باد بهار

تا تو پیرانه سر ای دل به سر کار آئی

ای بت لشگری ای شاه من و ماه سپاه

سپر انداخته ام هرچه به پیکار آئی

روز روشن به خود از عشق تو کردم شب تار

به امیدی که توام شمع شب تار آئی

چشم دارم که تو با نرگس خواب آلوده

در دل شب به سراغ من بیدار آئی

مرده ها زنده کنی گر به صلیب سر زلف

عیسی من به دم مسجد سردار آئی

عمری از جان بپرستم شب بیماری را

گر تو یک شب به پرستاری بیمار آئی

ای که اندیشه ات از حال گرفتاران نیست

باری اندیشه از آن کن که گرفتار آئی

با چنین دلکشی ای خاطره یار قدیم

حیفم آید که تو در خاطر اغیار آئی

لاله از خاک جوانان بدرآمد که تو هم

شهریارا به سر تربت شهیار آیی

*******************

غزلی از شهریار برای قمرالملوک وزیری:

از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاست

آری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست

آهسته به گوش فلک از بنده بگوئید

چشمت ندود این همه یک شب قمر اینجاست

آری قمر آن قمری خوشخوان طبیعت

آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اینجاست

شمعی که به سویش من جانسوخته از شوق

پروانه صفت باز کنم بال و پر اینجاست

تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم

یک دسته چو من عاشق بی پا و سر اینجاست

هر ناله که داری بکن ای عاشق شیدا

جائی که کند ناله عاشق اثر اینجاست

مهمان عزیزی که پی دیدن رویش

همسایه همه سرکشد از بام و در اینجاست

ساز خوش و آواز خوش و باده دلکش

آی بیخبر آخر چه نشستی خبر اینجاست

ای عاشق روی قمر ای ایرج ناکام

برخیز که باز آن بت بیداد گر اینجاست

آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود

بازآمده چون فتنه دور قمر اینجاست

ای کاش سحر ناید و خورشید نزاید

کامشب قمر این جا قمر این جا قمر اینجاست

مجموعه ی کامل تر غزلیات شهریار اینجاست: گزیدهٔ غزلیات

سید حسن حسینی(2)

شمشیر باستانی:

در جايگاه تنگ فراموشي
در خواب سرد زنگ
فرو بودم
دستي مرا کشيد
با خون خصم
دستي مرا جلا داد
من
شمشير باستاني شرقم
اصحاب آفتاب بر قبضه‌ي قديمي من کندند:
«ياران مصطفي
شمشير زرنگار
حمايل نمي‌کنند...»
من
شمشير باستاني شرقم:
پرورده‌ي مصاف
بي‌زار از غلاف!

***

تاجری

مجلس تفسیر گذاشت

ابتدا

فاتحه بر قرآن خواند!

*****

شاعری بار امانت نتوانست کشید
تکیه بر بالشی از عرفان داد
تاجری اهل سلوک
با سلاح ِ خودکار
پای منقل جان داد

*****

سرقت:

شاعري
آينه‌اي را دزيد
روي آيينه‌ي مسروقه نوشت:
بيدلي در همه احوال خدا با او بود!

***
شاعري
وام گرفت
شعرش آرام گرفت!
****

به گونه‌ي ماه
نامت زبان‌زد آسمان‌ها بود
و پيمان برادريت
با جبل نور
چون آيه‌هاي جهاد
محکم
تو آن راز رشيدي
که روزي فرات
بر لبت آورد
و ساعتي بعد
در باران متواتر پولاد
بريده بريده
افشا شدي
و باد
تو را با مشام خيمه‌گاه
در ميان نهاد
و انتظار در بهت کودکانه‌ي حرم
طولاني شد
تو آن راز رشيدي
که روزي فرات
بر لبت آورد
و کنار درک تو
کوه از کمر شکست
شام غريبان
مرحوم سيدحسن حسيني
سکوت
سنگين و پرهياهو
صف مي‌آراست
گلوي شورشي تو
_ در خط مقدم فرياد_
بر يال ذوالجناح باد
دستي دوباره مي‌کشيد
و زير تابش خورشيد
آه از نهاد علقمه برمي‌خاست!
***
سکوت
سنگين و پرهياهو
درهم مي‌شکست
گلوي شورشي تو
بر يال ذوالجناح باد
شتک مي‌زد
علقمه _سرخ و سيراب_
در زير زانوان تو مي‌غلتيد
و خورشيد
بر کوهان کوه‌هاي برهنه
به اسارت مي‌رفت...


******
شاعري از غم دوران گله کرد
تاجري خنجر خواست
و سر حوصله
فکر صله کرد!
*****

تفاّل:
تاجري فال گرفت
غزلي لاميه آمد-
تاجر
چيزي از شعر نفهميد اما
چشم مبهوتش را قافيه‌ي «مال» گرفت

***


شاعري پرپر شد
گل کرد!

****

شاعري ضربت خورد
تاجري شعرشناس
در ته حجره‌ي خود
شربت خورد!

  ****


تقلا:
تاجري قصه‌نويس
کودکان را به تفاهم مي‌خواند
مگسي
روي گل لاله تقلا مي‌کرد!

  ****

امضا:
تاجري اره برقي آورد.
پاي يک منظره را
امضا کرد!

سید حسن حسینی

سید حسن حسینی(1)

دكتر سيد حسن حسيني ، در اول فروردين ماه 1335 در تهران متولد شد. در نهم فروردين ماه 1383 ، بر اثر سكته قلبي ، روي در نقاب خاك كشيد .

آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسيد
از گناه اولين بر حضرت آدم رسيد
گوشهگيري كردم از آوازهاي رنگرنگ
زخمهها بر ساز دل از دست بيدادم رسيد
قصه شيرين عشقم رفت از خاطر ولي
كوهي از اندوه و ناكامي به فرهادم رسيد
مثل شمعي محتضر آماج تاريكي شدم
تير آخر بر جگر از چلة بادم رسيد
شب خرابم كرد اما چشمهاي روشنت
بارديگر هم به داد ظلمتآبادم رسيد
سرخوشم با اين همه زيرا كه ميراث جنون
نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسيدم
هيچ كس داد من از فرياد جانفرسا نداد
عاقبت خاموشي مطلق به فريادم رسيد

****


«خداوندا! چرا در بستر جهل

به روحم فرصت لالا ندادی؟!

به غیر از پوشش عریانی محض

به این یک لاقبا شولا ندادی

به دل -سوداگر خوش‌باور عشق-

به غیر از درد و غم کالا ندادی

از اول مرحمت کردی غم عشق

به من این تحفه را حالا ندادی

روان کردی به کامم باده ی «لا»‌

ولیکن نشئه‌ی «الّا» ندادی!

*

به جز مولا به ما یک لاقبایان

رفیقی واقعاً اعلا ندادی

از این پایین تو را صد بار خواندیم

جوابی هیچ از آن بالا ندادی!»

****

مثنوي عاشقان
 
 
بيا عاشقي را رعايت كنيم
ز ياران عاشق حكايت كنيم
از آن ها كه خونين سفر كرده اند
سفر بر مدار خطر كرده اند
از آن ها كه خورشيد فريادشان
دميد از گلوي سحر زادشان
غبار تغافل ز جانها زدود
هشيواري عشقبازان فزود
عزاي كهنسال را عيد كرد
شب تيره را غرق خورشيد كرد
حكايت كنيم از تباري شگفت
كه كوبيد درهم، حصاري شگفت
از آن ها كه پيمانه «لا» زدند
دل عاشقي را به دريا زدند
ببين خانقاه شهيدان عشق
صف عارفان غزلخوان عشق
چه جانانه چرخ جنون مي زنند
دف عشق با دست خون مي زنند
سر عارفان سرفشان ديدشان
كه از خون دل خرقه بخشيدشان
به رقصي كه بي پا و سر مي كنند
چنين نغمه عشق سر مي كنند:
«هلا منكر جان و جانان ما
بزن زخم انكار بر جان ما
اگر دشنه آذين كني گرده مان
نبيني تو هرگز دل آزرده مان
بزن زخم، اين مرهم عاشق است
كه بي زخم مردن غم عاشق است
بيار آتش كينه نمرود وار
خليليم! ما را به آتش سپار
كه پروانه برد با دو بال حريق»
در اين عرصه با يار بودن خوش است
به رسم شهيدان سرودن خوش است
بيا در خدا خويش را گم كنيم
به رسم شهيدان تكلم كنيم
مگو سوخت جان من از فرط عشق
خموشي است هان! اولين شرط عشق
بيا اولين شرط را تن دهيم
بيا تن به از خود گذشتن دهيم
ببين لاله هايي كه در باغ ماست
خموشند و فريادشان تا خداست
چو فرياد با حلق جان مي كشند
تن از خاك تا لامكان مي كشند
سزد عاشقان را در اين روزگار
سكوتي از اين گونه فريادوار
بيا با گل لاله بيعت كنيم
كه آلاله ها را حمايت كنيم
حمايت ز گل ها گل افشاندن است
همآواز با باغبان خواندن است
  ****


یک شب ستاره‌ای خُرد
فریاد زد که ای ماه
تا چند خودنمایی؟!
آن‌گاه ماه ِ غمگین
آهی کشید و با دست
خورشید را نشان داد!

یک شب ستاره‌ای خُرد
از فرط خستگی مُرد!

****

من آن معنی رو به ویرانی ام
که در خانه ی لفظ، زندانی ام

دلم غنچه وار از غریبی گرفت
نسیمی نیامد به مهمانی ام

ندارم سر سجده بر بادها
بلند است اقبال پیشانی ام

بگو صورت سنگی روزگار
فریبد به لبخند سیمانی ام

از این پس عبور از دلم ساده نیست
که معمار پل های ویرانی ام

خدا را به طبل خدا کم زنید
فزون می شود شور شیطانی ام!

غرور شما، ساقه ام را شکست
بترسید از گرده افشانیم

***

ز بس فتنه از پيش و پس مي رسد          به سختي مجـــال نفـس ميرسد
گــل از بــاغ دامـن كشان مي رود            كه از بام و در خار و خس ميرسد
صـــف آرايي لشـكــر عـــاشـــقي             به فرمـــاندهان هــــوس ميرسد
و ميــراث پـــرواز و اوج عقـــــاب                 به بــال عليـــل مگـــس ميرسد
به فــريـــاد مستـــان دلخسته نيـز            عســس جاي فريــادرس ميرسد
اگر چند قـحـط گــل است و نسيم          به لــب گرچه مشكل نفس ميرسد٬

فــراوانـي است و فــراواني است            به هر مــرغ چندين قفس ميرسد !! ..

سید حسن حسینی

مولوی(غزلیات-1)

جانا قبول گردان این جست و جوی ما را

بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را

بی ساغر و پیاله درده میی چو لاله

تا گل سجود آرد سیمای روی ما را

مخمور و مست گردان امروز چشم ما را

رشک بهشت گردان امروز کوی ما را

ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر را

از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را

شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیم

فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را

ای آب زندگانی ما را ربود سیلت

اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را

گر خوی ما ندانی از لطف باده واجو

همخوی خویش کردست آن باده خوی ما را

گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم

زیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را

مهمان دیگر آمد دیکی دگر به کف کن

کاین دیگ بس نیاید یک کاسه شوی ما را

نک جوق جوق مستان در می‌رسند بستان

مخمور چون نیابد چون یافت بوی ما را

ترک هنر بگوید دفتر همه بشوید

گر بشنود عطارد این طرقوی ما را

سیلی خورند چون دف در عشق فخرجویان

زخمه به چنگ آور می‌زن سه توی ما را

بس کن که تلخ گردد دنیا بر اهل دنیا

گر بشنوند ناگه این گفت و گوی ما را

 *****

بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را

از آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستان را

زبان سوسن از ساقی کرامت‌های مستان گفت

شنید آن سرو از سوسن قیام آورد مستان را

ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقل

چو دید از لاله کوهی که جام آورد مستان را

ز گریه ابر نیسانی دم سرد زمستانی

چه حیلت کرد کز پرده به دام آورد مستان را

سقاهم ربهم خوردند و نام و ننگ گم کردند

چو آمد نامه ساقی چه نام آورد مستان را

درون مجمر دل‌ها سپند و عود می‌سوزد

که سرمای فراق او زکام آورد مستان را

درآ در گلشن باقی برآ بر بام کان ساقی

ز پنهان خانه غیبی پیام آورد مستان را

چو خوبان حله پوشیدند درآ در باغ و پس بنگر

که ساقی هر چه درباید تمام آورد مستان را

که جان‌ها را بهار آورد و ما را روی یار آورد

ببین کز جمله دولت‌ها کدام آورد مستان را

ز شمس الدین تبریزی به ناگه ساقی دولت

به جام خاص سلطانی مدام آورد مستان را

*******

رون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آید

تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می‌آید

نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او

مرا از فرط عشق او ز شادی عار می‌آید

مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید

که کفر از شرم یار من مسلمان وار می‌آید

برو ای شکر کاین نعمت ز حد شکر بیرون شد

نخواهم صبر گر چه او گهی هم کار می‌آید

روید ای جمله صورت‌ها که صورت‌های نو آمد

علم هاتان نگون گردد که آن بسیار می‌آید

در و دیوار این سینه همی‌درد ز انبوهی

که اندر در نمی‌گنجد پس از دیوار می‌آید

*****

بی همگان به سر شود بی تو بسر نمی شود

داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود

دیده عقل مست تو چرخه ی چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی تو بسر نمی شود

جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند

عقل خروش می کند بی تو بسر نمی شود

خمر من و خمار من بغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی تو بسر نمی شود

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی

آب زلال من تویی بی تو بسر نمی شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی!؟ بی تو بسر نمی شود


دل ننهند برکنی توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می کنی بی تو بسر نمی شود

بی تو اگر بسر شدی زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی بی تو بسر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم؟ بی تو بسر نمی شود

****


این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این

خضر است و الیاس این مگر یا آب حیوانی است این

این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این

سرمه سپاهانی است این یا نور سبحانی است این

آن جان جان افزاست این یا جنت المأواست این

ساقی خوب ماست این یا باده جانی است این

تنگ شکر را ماند این سودای سر را ماند این

آن سیمبر را ماند این شادی و آسانی است این

امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدر

از قحط رستیم ای پدر امسال ارزانی است این

ای مطرب داووددم آتش بزن در رخت غم

بردار بانگ زیر و بم کاین وقت سرخوانی است این

مست و پریشان توام موقوف فرمان توام

اسحاق قربان توام این عید قربانی است این

رستیم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا

ای خاک بر شرم و حیا هنگام پیشانی است این

گل‌های سرخ و زرد بین آشوب و بردابرد بین

در قعر دریا گرد بین موسی عمرانی است این

هر جسم را جان می کند جان را خدادان می کند

داور سلیمان می کند یا حکم دیوانی است این

ای عشق قلماشیت گو از عیش و خوش باشیت گو

کس می نداند حرف تو گویی که سریانی است این

خورشید رخشان می رسد مست و خرامان می رسد

با گوی و چوگان می رسد سلطان میدانی است این

هر جا یکی گویی بود در حکم چوگان می دود

چون گوی شو بی‌دست و پا هنگام وحدانی است این

گویی شوی بی‌دست و پا چوگان او پایت شود

در پیش سلطان می دوی کاین سیر ربانی است این

آن آب بازآمد به جو بر سنگ زن اکنون سبو

سجده کن و چیزی مگو کاین بزم سلطانی است این

شرح کامل  غزلیات مولانابه ترتیب الفبا:

الف تا خ

د

ر تا ل

م

ن تا ه

ی

مولوی(رباعیات)


اول به هزار لطف بنواخت مرا

آخر به هزار غصه بگداخت مرا


چون مهره مهر خویش می‌باخت مرا

چون من همه از شدم بینداخت مرا

*****

ای اشک روان بگو دل‌افزای مرا
آن باغ و بهار و آن تماشای مرا
چون یاد کنی شبی تو شبهای مرا
اندیشه مکن بی‌ادبیهای مرا

*****


ای باد سحر خبر بده مر ما را
در ره دیدی آن دل آتش‌پا را
دیدی دل پرآتش و پرسودا را
کز آتش بسوخت صد خارا را

*****


ای در سر زلف تو پریشانیها
واندر لب لعلت شکرافشانیها
گفتی ز فراق ما پشیمان گشتی
ای جان چه پشیمان که پشیمانیها

*****


ای دل بچه زهره خواستی یاری را
کو کرد هلاک چون تو بسیاری را
دل گفت که تا شوم همه یکتائی
این خواستم که بهر همین کاری را

*****


ای دوست به دوستی قرینیم ترا
هرجا که قدم نهی زمینیم ترا
در مذهب عاشقی روا کی باشد
عالم تو ببینیم و نه بینیم ترا

****


ای شب شادی همیشه بادی شادا
عمرت به درازی قیامت بادا
در یاد من آتشی از صورت دوست
ای غصه اگر تو زهره داری یادا

***


این آتش عشق می‌پزاند ما را
هر شب به خرابات کشاند ما را
با اهل خرابات نشاند ما را
تا غیر خرابات نداند ما را

*****


پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا
بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا
تن خرقه و اندر او دل ما صوفی
عالم همه خانقاه و شیخ اوست مرا

شعری از مریم حیدرزاده برای عسل بدیعی

روزهای بی عسل

شاعر : مریم حیدرزاده

بخواب آروم عسل بانو
که بی تو ساکته اینجا
ولی راحت شدی انگار
از این بی رحمی دنیا

بخواب آروم و بی غصه
کی این دردو یادش میره؟
سکانس آخرت این نیست
کسی جاتو نمیگیره

زمین ساکت زمان آروم
عسل تو آسمون خوابه
ستارش رفته از امشب
یه جای دیگه می تابه

مثل پروانه ها حالا
دیگه آزاده آزادی
به خیلی آدما با عشق
دوباره زندگی دادی

لالا لالا گلهای سرخ
گلهای یاس و بابونه
کی اینو باورش میشه
که تو دیگه نیای خونه

تو قلبت میزنه اینجا
تو عطرت اینجا پیچیده
تو اسم پاک و شیرینت
صدای زندگی میده

لالا لالا بخواب اما
روزای بی عسل سخته
با پرواز پر از دردت
بهار از یادمون رفته

تو رفتی اما بخشیدی
نگات زنده است نفس داره
واسه تو کمترین پاداش
هزاران بار اسکاره

تو با "پروانه ای در مه"
تو با "دستای آلوده"
عسل بودی،عسل موندی
واسه رفتن ولی زوده

محمد علی سپانلو(1)

زندگینامه محمد علی سپانلو:اینجا

عطش:

رؤیای خویش است و بوسه بر لب های خویش
سرزمین من که در قوس بامدادان
گل سرخ می نوشد دختر کوچک باران
اقامتگاهم
ترانه ای ست پیشواز مسافر
و جاده هایش از رد گام ها عطرآگین
نشانه ی مقصد یا
ساحره ی گمشدگی
ژالیزیانا!
شبه جزیره ای با چشمه های شور و شیرین
گوش و گوشواره
انگشتری و اشاره
تشنگی و گلوبند
منظره ی خویش است و دسته گل پنجره ی خویش
در این هوای طناز شعری اگر بسازی
یاد آور گفت و گوست هنگام عشق بازی
ای سرزمین سایه و روشن
ظهر معطر من
از تو به تو باز می گردم
در جست و جوی عطشی که هدیه می دهی
عطش پناهندگان

************

کولی:

آن قدر به این سو نیامدی
تا از سیلاب بهاره ی عمر تو
رودخانه عریض تر شد
بعد از ماه گرفتگی ، حتی
از روشنی شب های شعر
ازوعده ی دیدار هم گریختی
من مانده ام و تنگ غروب و چهره های بیگانه
عشاق که درسایه ی افراها یکدیگر را می بوسند
در آن طرف رود تو کم رنگ شدی
همراه گوزن ها ، مارال ها . سبز قباها
و سنت کوچ
در جان تو اوج می گیرد
ای کولی

********

از این پس:

هرگز ندیده بودم و نشنیده ام
ژولیت ، ایزوت ، لیلی
و دلبرانی از این قبیله
به چهل سالگی برسند
اما تو از حدود گذشتی و دلبر ماندی
از آن عجیب تر که از این پس باید
تندیس مرمرینی را بپرستی
از پادشاه نقره گیسویی

*******

باران:


آخرین چکه بارانم
آویخته
از برگی خشک
از زن لخت درخت
به زمین غلتیدم
دود شیری رنگ
شاید بدنت بودکه از شعله ی افسرده ی خود برمی
خاست
عشق ما بوی زمستان می داد
چشم تردید
اگر باز اگر بسته
نمی بیند زیبایی را
عشق ما بیشتر از پاییز
بیگانه از امید نبود

****


آهو:

ین عینک سیاهت را بردار دلبرم

این جا کسی تو را نمی شناسد
هر شب شب تولد توست
و چشم روشنی هیجان است
در چشم های ما
از ژرفنای آینه ی روبه رو
خورشید کوچکی را انتخاب کن
و حلقه کن به انگشتت
یا نیمتاج روی موی سیاهت
فرقی نمی کند ، در هر حال
این جا تو را با نام مستعار شناسایی کردند
نامی شبیه معشوق
لطفا
آهوی خسته را که به این کافه سرکشید
و پوزه روی ساق تو می ساید
با پنجه ی لطیف نوازش کن

محمدعلی سپانلو

اشعاری از:پروین اعتصامی


رخشنده اعتصامی معروف به پروین اعتصامی(1285-1320)


به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
که هر که در صف باغ است صاحب هنریست

بنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما را
شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست

بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است
بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست

جواب داد که من نیز صاحب هنرم
درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست


میان آتشم و هیچگه نمیسوزم
هماره بر سرم از جور آسمان شرریست

علامت خطر است این قبای خون آلود
هر آنکه در ره هستی است در ره خطریست

بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد
بدست رهزن گیتی هماره نیشتریست

خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا
ولی میان ز شب تا سحر گهان اگریست

از آن، زمانه بما ایستادگی آموخت
که تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سریست

یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه
ز خوب و ز شب چه منظور، هر که را نظریست

نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد
صبا صباست، به هر سبزه و گلش گذریست

میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند
که گل بطرف چمن هر چه هست عشوه‌گریست

تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین
بفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زریست

ز آب چشمه و باران نمی‌شود خاموش
که آتشی که در اینجاست آتش جگریست

هنر نمای نبودم بدین هنرمندی
سخن حدیث دگر، کار قصه دگریست

گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت
بدان دلیل که مهمان شامی و سحریست

تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی
هنوز آنچه تو را مینماید آستریست

از آن، دراز نکردم سخن درین معنی
که کار زندگی لاله کار مختصریست

خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت
که عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست

کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید
اگر چه نام و نشانیش نیست، ناموریست

******

بارید ابر بر گل پژمرده‌ای و گفت
کاز قطره بهر گوش تو آویزه ساختم

از بهر شستن رخ پاکیزه‌ات ز گرد
بگرفتم آب پاک ز دریا و تاختم

خندید گل که دیر شد این بخشش و عطا
رخساره‌ای نماند، ز گرما گداختم

ناسازگاری از فلک آمد، وگرنه من
با خاک خوی کردم و با خار ساختم

ننواخت هیچگاه مرا، گرچه بیدریغ
هر زیر و بم که گفت قضا، من نواختم

تا خیمهٔ وجود من افراشت بخت گفت
کاز بهر واژگون شدنش برفراختم

دیگر ز نرد هستیم امید برد نیست
کاز طاق و جفت، آنچه مرا بود باختم

منظور و مقصدی نشناسد بجز جفا
من با یکی نظاره، جهان را شناختم

******

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت
این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است
آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود
کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست

*****

بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت
سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت

مهر بلند، چهره ز خاور نمینمود
ماه از حصار چرخ، سر باختر نداشت

آمد طبیب بر سر بیمار خویش، لیک
فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت


دانی که نوشداروی سهراب کی رسید
آنگه که او ز کالبدی بیشتر نداشت

دی، بلبلی گلی ز قفس دید و جانفشاند
بار دگر امید رهائی مگر نداشت

بال و پری نزد چو بدام اندر اوفتاد
این صید تیره روز مگر بال و پر نداشت

پروانه جز بشوق در آتش نمیگداخت
میدید شعله در سر و پروای سر نداشت

بشنو ز من، که ناخلف افتاد آن پسر
کز جهل و عجب، گوش به پند پدر نداشت

خرمن نکرده توده کسی موسم درو
در مزرعی که وقت عمل برزگر نداشت

من اشک خویش را چو گهر پرورانده‌ام
دریای دیده تا که نگوئی گهر نداشت

****

کسی که بر سر نرد جهان قمار نکرد
سیاه روزی و بدنامی اختیار نکرد
خوش آنکه از گل مسموم باغ دهر رمید
برفق گر نظری کرد، جز به خار نکرد
به تیه فقر، ازان روی گشت دل حیران
که هیچگه شتر آز را مهار نکرد
نداشت دیدهٔ تحقیق، مردمی کاز دور
بدید خیمهٔ اهریمن و فرار نکرد
شکار کرده بسی در دل شب، این صیاد
مگو که روز گذشت و مرا شکار نکرد
سپهر پیر بسی رشتهٔ محبت و انس
گرفت و بست بهم، لیک استوار نکرد
مشو چو وقت، که یک لحظه پایدار نماند
مشو چو دهر، که یک عهد پایدار نکرد
برو ز مورچه آموز بردباری و سعی
که کار کرد و شکایت ز روزگار نکرد
غبار گشت ز باد غرور، خرمن دل
چنین معامله را باد با غبار نکرد
سفینه‌ای که در آن فتنه بود کشتیبان
برفت روز و شب و ره سوی کنار نکرد
مباف جامهٔ روی و ریا، که جز ابلیس
کس این دو رشتهٔ پوسیده پود و تار نکرد
کسی ز طعنهٔ پیکان روزگار رهید
که گاه حملهٔ او، سستی آشکار نکرد
طبیب دهر، بسی دردمند داشت ولیک
طبیب وار سوی هیچ یک گذار نکرد
چرا وجود منزه به تیرگی پیوست
چرا محافظت پنبه از شرار نکرد
ز خواب جهل، بس امسالها که پار شدند
خوش آنکه بیهده، امسال خویش پار نکرد
روا مدار پس از مدت تو گفته شود
که دیر ماند فلانی و هیچ کار نکرد
********
پروین اعتصامی

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت....

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست


گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست


گفت می باید تو را تا خانه قاضی برم
گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست


گفت نزدیک است والی را سرای آنجا شویم
گفت والی از کجا در خانه خمار نیست


گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست


گفت دیناری بده پنهان و خود را وا رهان
گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست


گفت از بهر غرامت جامه­ات بیرون کنم
گفت پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیست


گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست


گفت می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی
گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست


گفت باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست
پروین اعتصامی
 

شیون فومنی(رباعی ها)

زخم دو هزار سالگی بر پشتش
بغض شب دیر ساله ای در مشتش
اِستاده در استوای فریاد زمین
خون می چکد از دو شاخه ی انگشتش

****

در شیشه ی شبنم آفتابت نکنند
می تابی و آئینه حسابت نکنند
تا سینه برازنده ی زخمی نکنی
بر قله ی عاشقی عقابت نکنند

****

برقی زد و تشنگی به باران پیوست
عشق از همه سو به جویباران پیوست
خورشید برآب جرعه ای از تو نوشت
دریا به شمار بی قراران پیوست

****

تا در نرسد شبی به کابوس دگر
پیراهن شعله گشت فانوس دگر
این طرفه نگر که زیر خاکستر ماه
در بیضه ی آتش است ققنوس دگر

*****


بذری به شیار خاک صحرا شد گم
جویان چو ستاره اش به شبها مردم
چون خنده ی خوشه بر لب ساقه شکفت
گنجشک سحر سرود :گندم گندم...

****

در سیطره ی ستم بر آشفتی: نه
با سرخی خون خویش دُر سفتی: نه
بستند به دار شب ترا چون گل سرخ
فریاد به تیرگی زدی گفتی: نه

*****

بر شاخ بهار لانه ای دارم خشک
هنگام گل آشیانه ای دارم خشک
با اینهمه کشت آرزویم سبز است
می رویم اگر چه دانه ای دارم خشک

*****


بــر خواستـنت تکــان آب از آبـست
دریـای تــن آسوده هــمان مردابـست
پشـت سر دوسـت , یاوه سر دادن خصم
عـوعـوی سگان هـرزه در مهـتابـست

*****


شیون فومنی(اشعار فارسی)


میر احمد سید فخری نژاد، مشهور به شیون فومنی(1325-1377)

دیدگانت خار در دل دارد امّا دیدنی است

زخم غربت دیدگان از چشم صحرا دیدنی است
بی دهن چون غنچه می خندی به روی آفتاب
فصل عطرافشانی باغ تماشا دیدنی است
اشک ما هرگز نمی آید به چشم اهل خاک
گریه ی دریا پسند ماهیان نادیدنی است
پشت مژگان ترِ مهتاب می خواند خروس
بامداد شسته از باران فردا دیدنی است
رنگ نپذیری اگر از طیف بازیگاه نور
دیدنی نادیدنی نادیدنی ها دیدنی است
گونه ی گل آتشین شد چشم گلگشتی نماند
چشم خوش بینی اگر می بود دنیا دیدنی است
آه ... ای خون رهائی در رگ زنجیریان
نعره ی مستانِ از عشق تو رسوا دیدنی است
از دو سوی پل اگر یکروز روی آور شویم
چشم بندیهای اشک شوق آنجا دیدنی است
جلوه کن ای ماه در ایوان دلهای خراب
هم از این آئینه آن روی دل آرا دیدنی است
آب از تو پرتلاطم خاک از تو پر طنین
از تو هر نقشی که می بندم به رویا دیدنی است
پچ پچی با ساحل خاموش دارد از تو موج
می رسی در مقدمت آشوب دریا دیدنی است
من نه ققنوسم ولی گردِ سرت پرواز من
با دو بال آتشین پروانه آسا دیدنی است
جویباری از سرشک آورده ام نازی برم
سرکشی هایت ولی ای سرو بالا دیدنی است
خار حسرت می خورم از چشم خرما رنگ تو
دست ما کوتاه و بر نخل تو خرما دیدنی است
با کسی جز با غمش شیون نمی جوشد دلم
در کنار دیگران تنهائی ما دیدنی است 

*****************************

زیبا ترین حضوری از عشق در من ای دوست

عشقی که آتشم زد در ماه بهمن ای دوست
راهم زدی و آهم در سینه ی شب افروخت
گم شد ستاره من در روز روشن ای دوست
یکدم نمی توانم بی صحبت تو دم رد
افکندی ام چو قمری طوقی به گردن ای دوست
جادوی آفتابی همخون دختر تاک
پرکن پیاله ام را مردی بیفکن ای دوست
از چله ی کمان قد کمانی ما
تیری توان نشاندن بر چشم دشمن ای دوست
می رانمت چو مهتاب بر موج آب دیده
دارم در آرزویت دریا به دامن ای دوست
نی پایبند شهرم نی گوشه گیر صحرا

زین بیشتر چه خواهی از جان شیون ای دوست

************************************

تو بر بلندای خاکم اسطوره ای از جنونی
شریان شط شفق را ما قبلِ تاریخِ خونی
نقشت به دیوار تکرار بر شانه ات سنگ بسیار
آنک پس پشت پندار سقف صدا را ستونی
ای زنده همچون طبیعت پنهان به نُه توی تصویر
در پرده نامت نماند اینسان که از خود برونی
از تو نسیمی غزل گفت در سوره های اناالحق
بردارِ این هولِ نزدیک فریاد دورِ قرونی
باریکه ی صبر صبحی جاری تر از جوی پرواز
تا از تو نوشد کبوتر همچون شفق لاله گونی
ما را که با درد و داغیم عریان تر از کوچه باغیم
گلمژده ای از ستاره در این شب بد شگونی
از تو زمان در ترنّم از تو زمین پر تبسّم
صورتگر ارغوانی خنیاگر ارغنونی
شایسته ی تو نه مرگست مرگی زبان بسته خاموش
آری به فتوای تاریخ زآنگونه مردن مصونی
مرگ تو آئینه وارست تکرار تو بی شمارست
تکرار خورشید شیرین در بیشه ی بیستونی
مرگ تو میلاد مرد است در شیهه ی سرخ میدان
چونانکه چون ریشه در برف برگاوری در سکونی
بی توشه در فصل تردید روئیده ی خشم خویشی
بالا بلندی مقاوم در ورطه ی چند و چونی
بی مرز و خط ناپذیری چون روح پاک پرنده
ما را ببال سحر آه تا ناکجا رهنمونی؟
ستواریت را ستودم با لهجه ی کوهی خویش
زان پیشت از سینه آهی برخیزد از سرنگونی
آتشفشانگونه فریاد تا کی خود از دل برآری
اینک که با خشم خاموش سرمای سخت درونی
بومی تر از مهر و ماهی بر گستراکی که ابریست
آری بلند آسمانا ناید ز تو این زبونی

************************


بخوان تا رودباران را زلال آوا کنی آخر
گرانخوابان سنگین سایه را دریا کنی آخر
بخوان چیزی به صبح روشن فردا نمانده است ...آی
بخوان تا روشنم از مژده ی فردا کنی آخر
بخوان از مردمی ها گرچه کام مردمان تلخست
دهن شیرین مگر از گفتن حلوا کنی آخر
مزن بر سینه سنگ این و آن تا با تو سر دارم
چرا از همچو من دیوانه ای پروا کنی آخر
به ساز برگ می رقصم که پیش از خنده ی خورشید
مرا چون روح شبنم آسمان پیما کنی آخر
منم آن قاصدک پرواز از رویای طفلان دور
که می آید شبی از من حکایت ها کنی آخر
چنین کز بال پروانه سبکتر می دمی در من
چه ترسم آتش از خاکسترم برپا کنی آخر
خروس آواز هول آباد شب قربان فریادت
بخوان تا خواب زشت اندیش را زیبا کنی آخر
به گُلبانگِ سفر چون ذرّه دست افشان اگر خیزی
به پای شوق خاکی بر سرِ دنیا کنی آخر
غزالستان شب تردست می خواهد ز پا منشین
شکار دیگری شاید از آن صحرا کنی آخر
به تیر شعله ای گر جان آرش تاب بنشانی
گذر از چله ی آتش خلیل آسا کنی آخر
بلا گردان چشمت مانده ام کز جمع مشتاقان
مرا گر بخت روی آرد نهان پیدا کنی آخر
قدمبوس تو همچون سایه ام تا کی شود روزی
نگاهی از سرِ شوخی به زیرِ پا کنی آخر
چه جای شکّر شیون؟ بدین شیرین دهانی ها
زبان طوطی از آئینگی گویا کنی آخر
به توکای سرودن گر دهی آواز عاشق را
رها از قالب فرسوده چون نیما کنی آخر

*****************************

باد آمد و برد واژه ها را از دفتر آبدیده ی ما
دیگر به سکوت شب نپیچد بوی غزل از جریده ی ما
فریاد سکوتمان بلندست در پچ پچ دیر ساله ی دشت
اسطوره ی ضجه های تلخست تاریخ ستمکشیده ی ما
آنسوی تبسّم صبوری پژواک شکستن دل ماست
خشمی که هنوز پا فشرده است در مشت زبان بریده ی ما
آشفتگی درون ما را دریا نکند به قصه باور
آشوب جزیره های خونست جاری به خلیج دیده ی ما
پای آبله آمد از ره دور چاووش نسیم گل دریغا
پرورده ی سیمِ خار دارست آزادی نو رسیده ی ما
اشکی به مزار ما نیفشاند با آنکه هوای گریه اش بود
در حیرتم آسمان چه خواهد از جان به لب رسیده ی ما
آنگونه بخواب بویناکیم کآلوده ی ماست جامه ی خاک
ترسم تن لحظه ها بپوسد در سایه ی آرمیده ی ما
تا قمری سوگوار جنگل در حسرت نوحه ای بموید
غمباد هزار ساله گل کرد در حنجره ی سپیده ی ما
مهتاب هنوز غصه میخورد از خواب دریچه که یک شب
باد آمد و برد واژه ها را از دفتر آبدیده ی ما ...

*********************************

حروف سربی خون را بخوان به صفحه ی بالم
که مرغ نامه رسان کبوتران شمالم
بخوان که خسته ترینم بشاخه ی که نشینم
که داغ تازه نبینم که دلشکسته ننالم
شبی بد است و بدآئین که سایه های خبرچین
فزوده وزنه ی سنگین به زخم بال وبالم
چو اژدهای دمانی که خورده خون جهانی
قفس گشوده دهانی به زیر سایه ی بالم
ستاره خون و شفق خون سحر به پنجره مظنون
به آفتاب و گل اکنون دگر چه روی سئوالم
غروب تنگه خوابست خروش مرگ شهابست
عبور ساکت آبست گذشتن مه و سالم
نفس به سینه بریدن به لاک لحظه خزیدن
همین شکسته پریدن همین جواز مجالم
کجای بیشه چنین است؟ که خصم ریشه زمین است
دلم گرفته از این است اگر که غمزده حالم
در آفتابم و سرما وزیده در تن من تا
نماز وحشت خود را کند اقامه نهالم
بخوان که غصه نپاید بهار رفته بیآید
گلی که مُشک تو ساید شود به سینه مدالم
تو نان نقره ی ماهی به سفره های سیاهی
امید آنکه نخواهی تکیده همچو هلالم
همیشه باد گلویم پر از غمی که بگویم:
لبالب تو سبویم تر از لب تو سفالم
نشست توست شکستم شکست توست نشستم
که داربست تو هستم سقوط توست زوالم

************************************

اگر تو آمده بودی بهار می آمد
بهار با همه ی برگ و بار می آمد
گلوی زمزمه تَر می شد از ترانه ی رود
تَرَنُّمی به لبِ جویبار می آمد
سپیده ای که پُر از پلکِ باز پنجره هاست
به صبح آیینه ها بی غبار می آمد
به من که هیچ ... به چشم کبودِ منتظران
سوادِ سایه ی آن تکسوار می آمد
شکوفه بود و شکفتن به بانگ نوشانوش
دوباره آن عسلی روزگار می آمد
زمان به کامِ دلِ سرخوشان میان می بست
زمانه با دل عاشق کنار می آمد
به شادیِ رخِ گُل جامه ی سیاه دگر
کجا به چلچله ی سوگوار می آمد
پیاله وار شب و روزِ تردماغی را
دل شکسته ی ما هم به کارمی آمد
به چادری که زمین از بهانه می گسترد
نبات بارشِ توت از سه تار می آمد
درخت مصرع سبزی بلندبالا بود
به شعرِ قُمریِ صحرا تبار می آمد
هِزار شاخه غزل چون انار گُل می کرد
به هَمسُراییِ شیون هَزار می آمد

***********************

کهکشان سیرم و دارم سرِ پرواز دگر
تا به خطی رسم از نقطه ی آغاز دگر
کاهی از کوه نیاید که به جولانگهِ باد
شده ام ریگ روان را علم افراز دگر
شد گلو گیرِ قفس نغمه ام ای مرغ هوا
به هوایی که شوم طعمه ی شهباز دگر
به تماشای خود از آینه رو گردانم
در نگر همّتم از چشم نظر باز دگر
جز من ای عشق بلند آمده درگاه هنوز
خاکبوس قدمت نیست سرانداز دگر
خالی ام همچو نی از ناله دم گرم تو کو؟
تا به لب آیدم از پرده ی دل راز دگر
جز به جبران زمینگیری خود چرخ نگشت
آسمان دگری خواهم و پرواز دگر
گر موافق خورَدَم زخمه به ساز ملکوت
هم به شور آورمت باز به شهناز دگر
نتراشیده سرآنگونه قلندر شده ام
که به گیلانکده ام خواجه ی شیراز دگر
شیون این مایه که دم می زنی از قول غزل
به ردیفت نرسد قافیه پرداز دگر ...

*************************

امسال بهارم همه پاییز دگر بود
پاییز که خوبست غم انگیز دگر بود
در هیچ دلی سوز مرا خوش ننشاندم
این غمزده را با همه پرهیز دگر بود
گُل بی تو دِماغ چمنی تازه نمی کرد
انگار پسِ پنجره پاییز دگر بود
چون باد من از غنچه دهانی نگذشتم
بی پرده گُلِ بوسه ی تو چیز دگر بود
بزمی نتوانست بگیرد عطش از من
این جام تهی آمده لبریز دگر بود
شورم همه شهناز و عراقم همه عشاق
با باربدم ماتمِ شبدیزِ دگر بود
غم بر سر پا بود و به میدان صبوری
دستم به گریبان گلاویز دگر بود
شمسم همه تنهایی و من رومی اندوه
گیلانِ مصیبت زده تبریز دگر بود

*********

شیون فومنی


از هر مژه اش پلنگی آویزان است


۱
در هر خانه تفنگی آویزان است
فانوس و طناب و زنگی آویزان است
آهو بچه ای ست می خرامد در شهر
از هر مژه اش پلنگی آویزان است

۲
در پوست من برو مرا ویران کن
از رگهای من آتش آویزان کن
تاکی هستم که در خودم یخ زده ام
سزمای مرا بگیر تابستان کن

۳
این صفحه مانیتور من؟ نه! تن توست
این شعله سرکش از تن روشن توست
باریدن انگشتانم بر کیبرد
وا کردن دکمه های پیراهن توست

جلیل صفربیگی

چهار  اثر از:نظام وفا

ای خوشا عاشقی و مستی و بی‌پروایی

ای خوش از خون دل خویش قدح پیمایی

از دل من به کجا می‌روی ای غم دیگر؟

تو که هرجا روی آخر برِ من باز آیی

شستم از اشک و ز خون رنگ و جلایش دادم

صورت عشق نبد ورنه بدین زیبایی

رانده‌ایم از همه‌جا و گنه ما این است

که نداریم دلی بلهوس و هرجایی

چشم از خواب عدم باز نکردم هرگز

دیدم این است اگر عاقبت بینایی

پای در خانه بدنام، «نظام» از چه نهی

نیستت گر به سر ای دل، هوس رسوایی؟

*****************


ز روی مهر و وفا یاد از وفا کردی

فدای مهر و وفایت که یاد ما کردی

دلم که به نشد از هیچ دارویی

به نسخه ای تواش از خط خود دوا کردی

دگر چه میکنی ای آسمان دون با من؟

دل مرا که تو از دوستان جدا کردی

یکی منم که به پاداش راستی ای چرخ

تو سرو قامتم از بار غم دو تا کردی

رها مکن دلم از دام زلف خود ای یار

کنون که دامنت از دست من رها کردی

نبود شیوه پیری به دهر دل بازی

(نظام) را تو بدین کار آشنا کردی

*****************************


ای که مایوس از همه سوئی به سوی عشق رو کن

قبله دلهاست اینجا, هر چه خواهی آرزو کن

 

تا دلی آتش نگیرد حرف جانسوزی نگوید

حال ما خواهی اگر, در گفته ما جستجو کن

 

زرد روئی در میان گلرخان عیب است بر من

روی زردم را به خون ای دیده گاهی شستشو کن

 

چرخ کجرو نیست, تو کج بینی, ای دور از حقیقت

گر همه کس را نکو خواهی برو خود را نکو کن

 

چون خیال دوست, من چیزی نشاط آور ندیدم

هر زمان افسرده دل گشتی,نظاما یاد او کن

*************************************


پیری رسید و فصل جوانی دگر گذشت

دیدی دلا که عمر چسان بی خبر گذشت

ما را دگر چه چشم امیدی ز پیری است
کز پیش من جوانی با چشم تر گذشت

گو بعد من کسی نکند هیچ یاد من
این خواب و این خیال نیرزد به سرگذشت

ای غرقه باد کشتی عمری که روز و شب
در بحر آب دیده و خون جگر گذشت

از دست کار من شد و جانم بلب رسید
از پا در افتادم و آبم ز سر گذشت

با سادگی بساز نظاما که سهلتر
آنکس گذشت کز همه کس ساده تر گذشت

**************************************


طنزهای زرویی نصرآباد(2)


از زبان استاد زنده یاد «مهرداد اوستا» به شاعرى دیگر!

گذشتى و نگذشتم، رَمیدى و نَرَمیدم
نهفتى و ننهفتم، چمیدى و نَچَمیدم

تو تا مدارج عالى، به اوج قدرت مالى
پریدى و نپریدم، رسیدى و نرسیدم

مدیح مردم نادان، سرودى و نسرودم
به نعره، چاک گریبان، دریدى و ندریدم

حواله‏ هاى «تویوتا» زمین و خانه و ویلا
گرفتى و نگرفتم، خریدى و نخریدم

به پیشگاه رئیسان، خمیدى و نخمیدم
کنار بادیه لیسان، لمیدى و نلمیدم

کنار دلبر مهر و، شَرا… شَ-… شربت لیمو
نشستى و ننشستم، چشیدى و نچشیدم

ز دوستان قدیمى، ز همدلان صمیمى
گسستى و نگسستم، بُریدى و نبریدم

خُزَ عبلات ادارى، براى تجارى
نوشتى و ننوشتم، دویدى و ندویدم

هزار نکته چون یخ، هزار بَه بَه و بَخ بَخ
پراندى و نپراندم، شنیدى و نشنیدم

تو بر زُغال فلانى، دَمیدى و نَدَمیدم
از آن که افتد و دانى، کشیدى و نکشیدم!

************

دو تا کفتر

 نشسته ‏اند روى شاخه ی سدر کهنسالى..

«مهدى اخوان ثالث»

                                                   

من و « زیور »
- که باشد بنده را همخانه و همسر -
نشسته ایم توی خانه ی زیبای باحالی
و دیگ « آش جو » مان بر سر بار است
و ما را استکانی چای در کار است
غم و رنج و عذاب و غصه در این خانه متروک است
خلاصه، لُبّ مطلب، از قضا، آن سان که می بینی،
حسابی کیفمان کوک است !
اگر زیور به من گوید که: « ملا جان ! »
جوابش می دهم با مهربانی : « جان ملا جان !
من از تو نگسلم تا هست جانی در بدن، پیوند
به جان هشت سر فرزندمان سوگند… ! »

***

- بیا نزدیک، ملاّ جان !
ز پشت پنجره، بنگر خیابان را
بفرما کیست این مردی که می آید ؟
- کدامین مرد، زیور جان ؟ !
- همان مردی که رنگ مرکبش زرد است
همان مردی که شاد و خرم و مسرور
برامان دست می جنباند از آن دور… !
- بلی می بینمش، اما نمی دانم که نامش چیست.
گمان دارم که او بی توش مردی، راه گم کرده است
و شاید باد دیشب، جانب این سمتش آورده است !
- ببین ملا ! عجب خوشحال و شنگول است !
و خورجینش از این جایی که می بینم پر از پول است
گمانم بخت گم گردیده ی ما باشد این موجود فرخ فال
به قول یقنعلی بقال:
« بر آمد عاقبت خورشید اقبال از پس دیفال ! »
- عیال نازنینم، اندکی خاموش
همای بخت و اقبال تو، دارد می تکاند پاچه هایش را !
و دارد می نماید سینه اش را صاف
بیا بشنو، ببین دارد چه می گوید:

***

- هلا ای شهروندانی که بی تزویر و بی ترفند
شکفته روی لب هاتان ز شادی، غنچه ی لبخند
منم، من، شهرداری مرد گلدان مند
منم مرد عوارض گیر خود یاری ستاننده
منم، من، خانه های بی مجوز را، بنا، از بیخ و بن کنده !
منم بیچارگان را درد بی درمان !
منم چونین… منم چونان… !

***

دو روزی رفته از آن روز …

***

من و زیور
نشسته ایم، زیر سایه ی کاج کهنسالی !
و آنک بچه هامان نیز
به بازی، داخل ویرانه های خانه مشغولند
ومن قدری بد احوالم
دلم آن سان که می بینی، دچار رنج و بی صبری است
و چشمانم، کمی تا قسمتی ابری است !
دگر زیور نمی گوید که : « ملا جان ! »
و من دیگر نمی گویم: « بفرما، جان ملا جان ! »
چرا؟ چون خانه مان یاد آور ویرانه های « آتن » و « بلخ » است
و ما اوقاتمان تلخ است !

************************************************

ما که در صف از فشار همدگر زائیده ایم
صبحها تا شام و شبها تا سحر زائیده ایم

از فشار جمع مردم بارها با حال زار
در کنار دکّه ی «مشتی صفر» زائیده ایم

گاه بعضی رامیان همدگر زایانده ایم
گاه ما هم در صفی، جایی دگر زائیده ایم

زیرکی می گفت: آنطوری که من کردم حساب
از زن اکبر چاخان هم بیشتر زائیده ایم!

چون که او هر سال می زاید یکی کودک، ولی
ما همین امسال ،صد کاکل به سر زائیده ایم

در همین تهران هزاران بار ،فارغ گشته ایم
غیراز آن طفلان که شاید در سفر زائیده ایم

دوش با من تازه کاری در صف سیگار گفت:
بسکه می کوبندمان، از پشت سر زائیده ایم

گفتمش: عیبی ندارد ای برادر زانکه ما
پیش از اینها در صف قند و شکر زائیده ایم

دیگران در بخشهای زایمان زائیده اند
لیک ،ما در بین مردم، پشت در زائیده ایم

اندرین آشوب و غوغا، جنس کودک شرط نیست
ای که می پرسی که دختر یا پسر زائیده ایم؟

الفرض امروزه دیگر کار ما زائیدن است
گوش شیطان کر، فقط بی درد سر زائیده ایم

طنزهای ابوالفضل زرویی نصرآباد

تعدادی از اشعار طنزابوالفضل زرویی نصرآباد(زندگینامه شاعر)

وبلاگ شاعر:اینجا

گنجشک من آنان که پرهای تو را چیدند

ای کاش پرواز تو را بودند و می دیدند

خرد و خراب و خسته هم باشند ، زیبایند

چشمان تو، ویرانه های تخت جمشیدند

آهوی من چشمان تو، چشمان تو، اصل

چشمان تو، مستغنی از تعریف و تمجیدند

داغند و پر مهرند و در تابند؛ انگاری

دستان تو، دستان تو، دستان خورشیدند

دلتنگی من، نازنین، مدرک نمی خواهد

بر روی کاغذ اشکهایم ، مُهر تاییدند

روزی تو را در اوج می بینند، می دانم

گنجشک من آنان که پرهای تو را چیدند

***********************

بامعرفت ها:

شهر بدون مرد، شهر درده

قربون شكل ماه هرچي مرده 

قربون اون مرداي دل‌شكسته

قربون اون دستاي پينه‌بسته 

مرداي ده، مرداي كاه و گندم

مرداي ده، مرداي خوان هشتم  

مرداي پشت كوه، مثل خورشيد

تودلشون هزار جام جمشيد 

مرداي سوخته زير هرم آفتاب

مرداي ناب و كم‌نظير و كم‌ياب 

كيسه چپق‌ها به پرشالشون

لشكر بچه‌ها به دنبالشون 

بيل و كلنگشون هميشه براق

قليونشون به راه، دماغشون چاق  

صبح سحر پا مي‌شن از رختخواب

يكسره روپان تا غروب آفتاب 

چارتاي رستمن به قدوقامت

هيكلشون توپ، تنشون سلامت 

نبوده غيرگرده گلاشون

غبار اگر نشسته روكلاشون 

كلامشون دعا، دعاشون روا

سلام و نون و عشقشون بي‌ريا 

****

مرداي نازدار، مرد شهرن

با خودشون هم اين قبيله قهرن 

مرداي اخم و طعنه بي‌دليل

مرداي سرشكسته زن ذليل 

مرداي دكتراي حل جدول

مرداي نق‌نقوي لوس تنبل  

لعنت و نفرين مي‌كنند به جاده

اگر برن چار تا قدم پياده 

مرداي خواب تو ساعت اداري

تازه دو ساعتم اضافه‌كاري 

توي رگاشون مي‌كشه تنوره

تري‌گليسيريد و قند و اوره 

انگار آتيش گرفته ترمه‌هاشون

هميشه تو همه سگرمه‌هاشون 

به زيردست، ترشي و عبوسي

به منشي اداره چاپلوسي 

براي جستن از مظان شك ‌ها

دايره‌المعارف كلك ‌ها 

بچه به دنيا مي‌آرن با نذور

اغلبشون يه دونه اون ‌هم به زور 

پيش هم از عاطفه دم مي‌زنن

پشت سر اما واسه هم مي‌زنن 

اينجا فقط مهم مقام و پسته

مرداي شهري كارشون درسته ! 

این شعر، تَهِ دراز دارد !!

********************************************

ما وارثان وحی و تنزیلیم
عاشق‎ترین مردان این ایلیم
مردم تمام از نسل قابیلند
ما چند تا، فرزند هابیلیم
آن دیگران ناز و ادا دارند
ما بی قر و اطوار و قنبیلیم
در بین ما یک عده هم هستند...
این روزها مشغول تعدیلیم
در این دویدنها رسیدن نیست
عمری است ما روی تِرِدمیلیم
آخر کجا می‎آیی آقا جان؟
بگذار، ما مشغول تحلیلیم
دنیا به کام قوم دجال است
ما هم که با دجال فامیلیم
درس "پیام نور"تان از دور
خوب است، ما مشتاق تحصیلیم
آقا، شما تفسیر قرآنید
البته ما قائل به تاویلیم
نه عالم احکام قرآنیم
نه عامل تورات و انجیلیم
گفتند: شرط راستی، مستی‎است
ما هم که ذاتا مست و پاتیلیم
در کل، زمین مصر است و این مردم
یاران فرعونند و ما نیلیم
اینها اگر کرم‎اند، ما ماریم
آنها اگر مورند، ما فیلیم
فیلیم در نطع سخن امّا
وقت عمل طیرا ابابیلیم
در حفظ ما باید به جدّ کوشید
ما نقطه‎ی حسّاس آشیلیم
"آدم شدن" یک ایده‎ی نوپاست
ما هم نهادی تازه تشکیلیم
سیصد نفر "آدم" که شوخی نیست
مستلزم تغییر و تبدیلیم
تعجیل، کلا کار شیطان است
اصلا چرا مشتاق تعجیلیم؟
وقتش که شد، آن وقت می‎گوییم:
آقا بیا کم کم که تکمیلیم
وقت عمل هم می‎رسد امّا
فعلا به فکر حفظ و ترتیلیم
آخر چطوری حرف حق؟ وقتی
مشغول ذکر و ورد و تهلیلیم
ما با همین حالت که می‎بینید
مستوجب تشویق و تجلیلیم
صندوق عهد و رای اگر باشد
یاران داوود و سموئیلیم
توی صف عشاقتان از صبح
ما صاحبان ساک و زنبیلیم
بعضی به نامت، بارشان شد بار
ما تازه فکر بار و بندیلیم
(کار غنایم را به ما بسپار
چون خبره در تقسیم و تحویلیم
باد هوا خوردن که ممکن نیست
آخر مگر ماها حواصیلیم)
***
گفتند: روز جمعه می‎آیی
ما روزهای جمعه تعطیلیم...

******************************************

پیقولاد:

وارد باغ شدیم
و نمی دانستیم
که ز وارونی بخت
باغبان کرده کمین پشت درخت !


 

من که آن عهد زبل بودم و شیطون و بلا
از درختی پر بار
رفته بودم بالا
من شدم غرق شناسایی اندیشه یک سیب گلاب
« که فلک دسته گلی داد به آب ! »
تو شنیدی که یکی می آید
تیز در رفتی و با من گفتی:
« های... « ملا »، در رو ! »
بنده فی الفور پریدم پایین
تا به خود جنبیدم
باغبان نیز رسید
حالتم شد نمکین !
چشم شهلای من از ضربت اردنگی آن بی انصاف
لوچ شد مثل « اوشین » !
باغبان گوش مرا سخت کشید
آنچنان سخت که پنداشتی از بیخ برید !
من به ضرب کتک افتاده به خاک
تو زدی از سر دیوار به چاک !

***
من از آن روز دگر شکر خدا
شده ام ناشنوا (!)
ولی از گردش چرخ و ایام
تو وزیری شده ای صاحب نام !

***
زن من می گوید:
« اصغری » لخت و پتی ست
« مملی » پاره شده شلوارش
سقف هم نمناک است
ما چه سازیم، اگر در برود زهوارش؟
« با خبر باش که سر می شکند دیوارش ! »
و من انگار نه انگار که اصلاّ سخنی می شنوم !

***
مردمان می گویند:
« آی... آقای وزیر !
وضع ما آشفته ست
بختهامان خفته ست
توی دنیا، آیا
نیست یک تن که به فریاد دل ما برسد؟!
های... آقای وزیر... ! »
و تو انگار نه انگار که اصلاّ سخنی می شنوی !

***
بر خلاف کری من که ز «پیقولاد»* است
گوش ارباب مناصب، کر مادرزاد است
« آنچه البته به جایی نرسد، فریاد است ! »

پاورقی:

* پیقولاد: نوعی از ثقل سامعه که به واسطه کشیده شدن گوش آدم توسط باغبان به علت بالارفتن از درخت گوجه یا گردو، در خردسالی حاصل می شود و با انواع دیگرش فرق دارد!

***********************************************

 

دانشگاه آزاد:


در پشت این میز


ما در خیال وضع خیط و پیط خویشیم


یعنی که این‌جا


در این اتاق سرد و نمناک


شادان و شنگولیم از گفتار استاد


این‌جاست دانشگاه آزاد


 


ما در خیال مدرک بی‌مصرف خویش


آیندة تابان کشک‌آلود خود را


آرام آرام


در این تجارت‌خانة معروف و گمنام


چشم‌انتظاریم


چوخ بی‌قراریم


 


ماییم مردان فرار از تانک و از تیر


آینده‌ساز مرز و بومی شیر تو شیر


کمبود امکانات و کشک و قند و چایی


بی‌اعتدالی، نارسایی


الحق چه خوش گفته «ابوالمجد سنایی»*


ای‌دل بلا، ای‌دل بلا، ای‌دل بلایی


 


ما از تبار سنگ‌پاییم


از سرزمین «اسب ابلق، سم طلا»ییم


پا در هواییم


آه، ای رئیس کل دانشگاه آزاد!


در جیب من دیگر نمی‌یابی پشیزی


از لطف سرکار


من غوره‌ای بودم، ولی گشتم مویزی


آیا میان آن‌چه در زنبیل‌تان است


هنگام ثبت نام در آغاز هر ترم


چیزی به نام رحم یا انصاف هم هست؟


 


طرح جدید «علم‌بازار شبانه»


ما را ز شکوا کرد مأیوس


لب‌هایمان را مثل زیپی روی هم دوخت


صدجای‌مان سوخت


آه، ای بزرگانی که اندر رأس کارید!


وقتی که روز اول ترم


شهریه‌ها را می‌شمارید


آن‌گه که خوشحالید و شنگولید و دل‌شاد


آهسته زیر لب بگویید:


بیچاره دانشجوی دانشگاه آزاد


بیچاره دانشجوی دانشگاه آزاد

یک غزل و چند شعر دیگر از:جلیل صفربیگی


اين سيب را چگونـــــه دهــــــانی نچيده است

اين سيب را که اين همه سرخ و رسيده است

سيبی کــــــه عکس عادت و قانون جاذبه

سوی خودش تمام زمين را کشيده است

بی شک کليد روضه ی رضوان به دست اوست

آن باغبـــان کــــــه ميوه چنين پروريــــده است

بازار سيب سخت کســـــــاد است حيرتا!

اين سيب را خدا ز چه باغی خريده است

اين کيست اين که در تب سيبی چنين قشنگ

دست و دل از تمــــــام عـزيــــــزان بريده است

اين مرد اين که در پی يک ميوه ی حلال

از عرش تا به فرش خدا را دويده است

آری منم که در تب سيبی چنين قشنگ

اينگونـــــه رنگ سبز سرودم پريده است.

*************


گفتیم چقدر چوب باور بخوریم

حرص پدر و غصه ی مادر بخوریم

ربطی نه به گرگ دارد این قصه نه چاه

مجبور شدیم تا برادر بخوریم

*****


مادر که کسی به فکر فردایش نیست

یک ذره امید توی رویایش نیست

هر روز نگاه می کنم جز زیلو

یک تکه بهشت زیر پاهایش نیست

*****


یک عمر پس انداز پدر ، تردید است

چیزی که نیندوخته ایم امید است

صندوقچه ی جواهرات مادر

جفتی صدف ، پر آب مروارید است

****


خبر چون سیل دنیا را گرفته

که دارا رفته سارا را گرفته

خودم را دار خواهم زد یقینا

دلم تصمیم کبری را گرفته

****


در حنجره های  ما  صدا را بفشار
صوت و سخن و حرف و هجا را بفشار

تاریکی از این قشنگ تر می خواهی؟
ای  مرگ  بیا  گلوی  ما را بفشار

****


لنگه های چوبی در حیاطمان

گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند

محکمند !

خوش به حالشان

که لنگه ی همند .....

****

با آنکه برای شعله هایش حد نیست
از حال بلوط اگر بپرسی بد نیست

می سوزد و می سوزد و... نه! می رقصد
این سوختگی هنوز صد در صد نیست

*****

بر خاک نشست و غربت اندوزی کرد
بر دامن خویش ، زخم گل دوزی کرد

ایلام  ، زن  بلوطی  قصه ی  ما
یک روز به تنگ آمد و خودسوزی کرد

****


حمید مصدق(2)


آه چه شام تیره ای از چه سحر نمی شود
 دیو سیاه شب چرا جای دگر نمی شود
سقف سیاه آسمان سودئه شده ست از اختران
ماه چه ماه آهنی اینکه قمر نمی شود
وای ز دشت ارغوان ریخته خون هر جوان
چشم یکی به ماتم اینهمه تر نمی شود
مادر داغدار من طعنه تهنیت شنو
بهر تو طعن و تسلیت گرچه پسر نمی شود
کودک بینوای من گریه مکن برای من
 گر چه کسی به جای من بر تو پدر نمی شود
باغ ز گل تهی شده بلبل زار را بگو
از چه ز بانک زاغها گوش تو کر نمی شود
ای تو بهار و باغ من چشم من و چراغ من
 بی همه گان به سر شود بی تو به سر نمی شود

*******

گلی جان سفره دل را

برایت پهن خواهم کرد

گلی جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز

وگرنه من برایت شعرهای ناب خواهم خواند

در اینجا وقت گل گفتن

زمان گل شنفتن نیست

نهان در آستین همسخن ماری

درون هر سخن خاری ست

گلی جان در شگفتم از تو و این پاکی روشن

شگفتی نیست؟

که نیلوفر چنین شاداب در مرداب می روید؟

از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست

از اینجا تا مصیبت سنگ سنگش

قصه تلخ جدائی ها

سر هر رهگذارش مرگ عشق و آشنائی هاست

از اینجا تا حدیث مهربانی راه دشواری ست

بیابان تا بیابانش پر از درد است

مرا سنگ صبوری نیست

گلی جان با توام

سنگ صبورم باش

شبم را روشنائی بخش

گلی، دریای نورم باش

" حمبد مصدق "

**************************


من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آید

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ، ژرف ترین راز وجود

برگ بید است که با زمزمه جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی میگذرد

و تو در خوابی

و پرستو ها خوابند

و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

و به یاری دیگر

نه بهاری

و نه یاری دیگر

- حیف

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو این غم شیرین را

با خود خواهم برد ...

" حمید مصدق "

حمید مصدق(1)


حمید مُصَدِّق (زادهٔ ۹ بهمن ۱۳۱۸ شهرضا - درگذشتهٔ ۷ آذر ۱۳۷۷ تهران)

تو به من خندیدی 

و نمی دانستی 

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

 باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

 و من اندیشه کنان 

غرق این پندارم

-که چراخانه کوچک ما
سیب نداشت

*****************************


در تـــــو

هــــزار مزرعـــه خشـــخاش تازه است.

آدم

به چشم های تو معتاد می شود...

******************************************

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی توام.

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطرآلود

من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور ،

گیسوان تو در اندیشه من

گرم رقصی موزون .

کاشکی پنجه من

در شب گیسوی پرپیچ تو راهی می جست.

چشم من ، چشمه زاینده اشک ،

گونه ام بستر رود .

کاشکی همچو حبابی بر آب ،

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود .

**********************************

دشت ها آلوده ست

در لجنزار، گل لاله نخواهد روئيد

 

در هواي عفن، آواز پرستو به چه كارت آيد ؟

فكر نان بايد كرد

و هوايي كه در آن

نفسي تازه كنيم

 

گل گندم خوب است

گل خوبي زيباست

اي دريغا كه همه، مزرعه ی دلها را

علف ِ كين، پوشانده ست

 

هيچكس فكر نكرد

كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم  ِ شهر

بانگ برداشته اند

كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد

كه چرا ايمان نيست

 

و زماني شده است

كه به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست .

« تابستان 57»

 ***************************

 

تو ناز مثل قناري

تو پاك مثل پرستو

تو مثل بَدبَده خوبي

براي من تو هميشه،

- هميشه محبوبي

 

تو مثل خورشيدي

كه شرق شب زده را

- غرق نور خواهي كرد

تو مثل معجزه

- در وقت ياس و نوميدي -

ظهور خواهي كرد

 

پناهسايه ی آسايشي

پناهم ده

درونِ خلوتِ امن و اميد راهم ده

 *************************************

ارزش انسان:

                                                                                                      

دشتها آلودست

در لجنزار گل لاله نخواهد رویید

                             

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن

نفسی تازه کنیم

 

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

 

ای دریغا که همه مزرعه دلها را

علف هرزه کین پوشاندست

هیچکس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

وکسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

 

وزمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست .

  

== <حمید مصد ق> ==

شمس لنگرودی(1)


نوروز منی تو
با جان نو خریده به دیدارت می دوم
شکوفه های توام من
به شور میوه شدن
در هوای تو پر می کشم.

*****

مثل میوه ی افتاده ئی 

دلتنگم

میوه ئی که درختش را بریده و 

برده اند.


شمس لنگرودی     (مريم - رم ايتاليا )

*****

همين فرداست

كه ظلمت پائيزی تمام می شود

همه می دانند

جز پائيز.


شمس لنگرودي       (مريم- آلمان- هامبورگ)

****

من یک جاده‌‌ام 
می‌آیم بی‌آن که آمده باشم 
می‌رسم بی‌آن که قدم بردارم 
به دور دست جاده نگاه می‌کنم 
پیش پای توام.
****

عشق

صحرائی سراب است

در پياله نازكی،

و شگفتا

غرقت می كند.

****

این موسیقی از دهان می افتد

اگر تو نخوانی اش ... 

*************

چشمانی كو كه تو را ببينم

دهانی كه تو را بخوانم

گوشی كه تو را بشنوم

بارانم 

می بارم 

كورمال، كورمال

در كنارت.

*************

دوستت دارم
و عشق تو از نامم می تراود
مثل شیره ی تک درختی مجروح
در حیاط زیارتگاهی.

***********

و آنچه که روزش می خوانیم
شکل دیگر تاریکی است
که از بستر برخاسته
در پیراهن خوابش راه می رود.

******

خداوندا
تمام حرف های جهان یک طرف
این راز یک طرف:
آیات شما
چه قدر، شبیه به لبخند اوست.

****

سر می روم از خویش
از گوشه گوشه فرو می ریزم
و عطر تو
رسوایم می کند.

****

تمامی روزها یک روزند
تکه تکه میان شبی بی پایان


شمس لنگرودی


پنج شعر زیبا از:مهرداد اوستا


وفا نکردی و کردم ، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم ، بُریدی و نبریدم

 

اگر ز خلق ملامت ، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم ، شنیدم از تو شنیدم

 

کی ام ، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم ، به روی شکوفه دویدم

 

مرا نصیب غم آمد ، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم ، محبت تو گزیدم

 

چو شمع خنده نکردی ، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی ، مگر ز موی سپیدم

 

بجز وفا و عنایت ، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم ، ملامتی که ندیدم

 

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم ، بدوش ناله کشیدم

 

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او ، دویدم و نرسیدم

 

به روی بخت ز دیده ، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم ، گهی چو رنگ پریدم

 

وفا نکردی و کردم ، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
  ***


نه چنان هوای رویت گذرد به داغداری

که تطاول نسیمی به چراغ لاله­ زاری

 

نه نوازش نگاهی، نه ترنم پیامی

نه ترانه امیدی، نه نوید انتظاری

 

به کرامتی که داری سر خویش گیر و بگذر

تو و مهر ماهرویی، من و چشم اشکباری

 

ز فراق تازه گردد همه داغ کهنه دل

گذری به لاله ­زاری اگر افتدم بهاری

 

نه مرا دلیست دیگر که ترانه خیزد از او

به ترنم امیدی ز نگاه گلعذاری

 

مگذر به ناز از من که به عشق ماجراها

بسی افتد و نیفتد چو منی به روزگاری

 ***

بازآ كه چون برگ خزانم رخِ زردی‌‌ ست
با یاد تو دم ساز دل من دم ِسردی‌ ست

 

گر رو به تو آورده ‌ام از روی نیازی‌‌ست
ور دردسری می‌دهمت از سرِ دردی‌ ست

 

از راهروان سفر عشق درین دشت
گلگونه سرشكیست اگر راهنوردى ست

 

در عرصه اندیشه من با كه توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى ست

 

غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد
جز درد كه دانست كه این مرد چه مردی ست

 

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی كه چه دردی ست؟

 

چون جام شفق موج زند خون به دل من
با این همه دور از تو مرا چهره زردی ست

****

با من بگو تا کیستی ، مهری ؟ بگو ، ماهی ؟ بگو
خوابی ؟ خیالی ؟ چیستی ؟ اشکی ؟ بگو ، آهی ؟ بگو

راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من ، جانا چه می‌خواهی ؟ بگو

گیرم نمی‌گیری دگر ، زآشفته ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر ، با من سخن گاهی بگو

ای گل پی هر خس مرو ، در خلوت هر کس مرو
گویی که دانم ، پس مرو ، گر آگه از راهی بگو

غمخوار دل ای مه نه ای  ، از درد من آگه نه ای
ولله نه ای ، بالله نه ای ، از دردم آگاهی بگو  ؟

بر خلوت دل سرزده یک شب درآ ساغر زده
آخر نگویی سرزده ، از من چه کوتاهی بگو ؟

من عاشق تنهایی‌ ام سرگشته شیدایی ‌ام
دیوانۀ رسوایی ‌ام ، تو هرچه می‌خواهی بگو

****

همه شب با یاد مه رویی ،

            به دل و جان تاب و تبی دارم

                        چه خبر آن سلسله گیسو را ،

                                    كه پریشان روز و شبی دارم

به یكی بــوسه ز تــو خرسندم ،

                        بنواز آخر به شكـر خندم

                                    كه برآید نــاله ز هر بندم ،

                                                كه چو نـــی شور و طربی دارم

نه تــو پیوند دل مــن بودی ؟

            نه فـروغ محفل من بودی

                        نه زهستی حاصــل من بودی ؟

                                                چه كنم شور عجبی دارم

به خم زلفی كه نگون كردی ،

            دل من پا بند جنون كردی

                        چه بگویم با تو كه چون كردی ؟

                                                كه چگونه روز و شبی دارم


مهرداد اوستا

 

تصور کن؛نقاب؛و چند ترانه از یغما گلرویی

 

تصوِّر کن اگه حتی ؛تصوّر کردنش سخته

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبختِ،خوشبخته

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست

جواب هم صدایی ها پلیس ضد شورش نیست

نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره

دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی زاره

همه آزاد  آزادن؛ همه بی دردِ بی دردن

تو روزنامه نمی خونی نهنگا خود کشی کردن

جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت

بدون ظلم خود کامه بدون وحشت و طاغوت

جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی

لبا لب از گل و بوسه ،پر از تکرار آبادی

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه

اگه با بردنه اسمش گلو پر میشه از سرمه

تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه س

تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس

کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم

دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونه ی گندم

بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا

تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا

*****


اي ﺑـﺎزﻳـﮕﺮ! ﮔـﺮﻳـﻪ ﻧـﻜـﻦ، ﻣـﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﻮن ﻣـﺜﻞ ﻫـﻤﻴﻢ

‫ﺻﺒﺤﻬﺎ ﻛﻪ از ﺧﻮاب ﭘﺎ ﻣﻴﺸﻴﻢ ﻧﻘﺎب ﺑﻪ ﺻﻮرت ﻣﻲزﻧﻴﻢ

‫ﻳﻜﻲ ﻣﻌﻠﻢ ﻣﻴـﺸﻪ و ﻳﻜﻲ ﻣﻴﺸﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺪوش

‫ﻳﻜﻲ ﺗﺮاﻧﻪﺳﺎز ﻣﻴﺸﻪ ﻳﻜﻲ ﻣﻴﺸﻪ ﻏﺰل ﻓﺮوش

‫ﻛﻬﻨﻪ ﻧﻘﺎب زﻧﺪﮔﻲ ﺗﺎ ﺷﺐ رو ﺻﻮرﺗﻬﺎي ﻣﺎﺳﺖ

‫ﮔﺮﻳﻪﻫﺎي ﭘـﺸﺖ ﻧﻘﺎب ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻲ ﺻﺪاﺳﺖ

 

‫ﻫﺮ ﻛﺴﻲ ﻫﺴﺘﻲ ﻳﻪ دﻓﻌﻪ ﻗـﺪ ﺑـﻜﺶ از ﭘﺸﺖ ﻧﻘﺎب

‫از رو ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺣﺮف ﻧـﺰن، رﻫﺎ ﺷﻮ از ﺣﻴﻠﻪي ﺧﻮاب

‫ﻧـﻘﺶ ﻳـﻚ درﻳـﭽـﻪ رو رو ﻣـﻴﻠـﻪ ﻗﻔﺲ ﺑﻜﺶ

‫ﺑﺮاي ﻳﻚ ﺑﺎر ﻛﻪ ﺷﺪه ﺟﺎي ﺧﻮدت ﻧﻔﺲ ﺑﻜﺶ

 

‫ﻛﺎﺷﻜﻲ ﻣﻴﺸﺪ ﺗﻮ زﻧﺪﮔﻲ، ﻣﺎ ﺧﻮدﻣﻮن ﺑﺎﺷﻴﻢ و ﺑﺲ

‫ﺗـﻨـﻬﺎ ﺑـﺮاي ﻳـﻚ ﻧـﮕـﺎه، ﺣـﺘﻲ ﺑـﺮاي ﻳـﻚ ﻧﻔﺲ

‫ﺗﺎ ﻛﻲ ﺑﻪ ﺟﺎي ﺧﻮدِ ﻣﺎ ﻧﻘﺎبِ ﻣﺎ ﺣﺮف ﺑﺰﻧﻪ؟

‫ﺗﺎ ﻛﻲ ﺳﻜـﻮﺗـُ ر‪ج زدن ﻧﻘﺶﻧﻤﺎﻳﺶ ﻣﻨﻪ؟

 

ﻫﺮ ﻛﺴﻲ ﻫﺴﺘﻲ ﻳﻪ دﻓﻌﻪ ﻗـﺪ ﺑـﻜﺶ از ﭘﺸﺖ ﻧﻘﺎب

‫از رو ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺣﺮف ﻧـﺰن، رﻫﺎ ﺷﻮ از ﺣﻴﻠﻪي ﺧﻮاب

‫ﻧـﻘﺶ ﻳـﻚ درﻳـﭽـﻪ رو رو ﻣـﻴﻠـﻪ ﻗﻔﺲ ﺑﻜﺶ

‫ﺑﺮاي ﻳﻚ ﺑﺎر ﻛﻪ ﺷﺪه ﺟﺎي ﺧﻮدت ﻧﻔﺲ ﺑﻜﺶ


ﻣﻲﺧﻮام ﻫﻤﻴﻦ ﺗﺮاﻧﻪ رو، رو ﺻﺤﻨﻪ ﻓﺮﻳﺎد ﺑﺰﻧﻢ

‫ﻧـﻘـﺎﺑـﻤﻮ ﭘـﺎره ﻛـﻨـﻢ، ﺟـﺎي ﺧـﻮدم داد ﺑﺰﻧﻢ

*****


می دونم

می دونم که یک نفر هست زیر این گنبد سنگی
که میاد رو آسمونم می کشه یه قوس رنگی
اون که از تبار دریا ، اون که از نسل ستاره س
وقتی باشه هر دقیقه یه تولد دوباره س
اون که اینه ی اتاقم از حضورش بی نصیبه
توی اینه من نشستم اما من با من غریبه

فرصتی نمونده ای عشق ! این صدا صدای مرگه
آخرین فصل جوانه ، فصل جون دادن برگه
از تو قصه ها طلوع کن تا غروب من بمیره
زیر خکستر سردم ، شعله ی تو جون بگیره

یکی باید اینجا باشه که من رو بدزده از من
با من از خودم خودی تر ، بین تن باشه و پیرهن
یکی باید این جا باشد که شب رو کم کنه از روز
روز تازه یی بیاره جای این روز غزلسوز
یکی باید اینجا باشه ، اونی که مثل کسی نیست
وقت سر دادن آواز مثل اون همنفسی نیست

فرصتی نمونده ای عشق ! این صدا صدای مرگه
آخرین فصل جوانه ، فصل جون دادن برگه
از تو قصه ها طلوع کن تا غروب من بمیره
زیر خاکستر سردم ، شعله ی تو جون بگیره

****

خسته شدم
خسته شدم بسکه دلم دنبال یه بهونه گشت
بسکه ترانه خوندم و برگ زمونه برنگشت
بازم کلاغ قصه ها رفت و به خونه ش نرسید
یکه سوار عاشق رو هیشکی تو اینه ها ندید

حادثه ی عزیز من ! تنها تو موندنی شدی
بین همه ترانه هام تنها تو خوندنی شدی
دستای سردم رو بگیر ! سقف ما دیوار نداره
یه روز تو قحطی غزل ، دنیا ما رو کم میاره

من آخرین رهگذرم تو این خیابون بلند
دیر اومدم که زود برم ،‌ دل به صدای من نبند
یه روز توی برق چشات خورشید رو پیدا می کنم
ای شب تار سوت و کور ! به آرزوی من نخند

حادثه ی عزیز من ! تنها تو موندنی شدی
بین همه ترانه هام تنها تو خوندنی شدی
دستای سردم رو بگیر ! سقف ما دیوار نداره
یه روز تو قحطی غزل، دنیا ما رو کم میاره

****

رمان
تو کتاب قصه ی ما ، این رمان عاشقانه
سهم تو تمام من بود ، سهم من اوج ترانه
آخرین فصل کتاب رو کسی باورش نمی شه
خودتم فکر نمی کردی که بری واسه همیشه
آخر فصه چه بد بود ، یه سفر به خیر ساده
من انتظار ممتد ، تو و بی مرزی جاده
وقت معراج ترانه تو واسه م قوت بالی
حالا تو هق هق گریه م جای شونه ی تو خالی

خاطره هات رو نگه دار ! ای مسافر ! به سلامت !
یکی اینجا چش به راته حتی تا روز قیامت

فکر من نباش! ستاره ! قدم اخر رو بردار !
خودت رو مثل یه آواز توی حنجره م نگه دار !
زندگی همینه ، خاتون ! هر رفیق یه نردبونه
جای من خاک زمینه ، جای تو تو آسمونه
تو نموندی اما اسمت تا ابد قله نشینه
تقصیر تو نیست عزیزم ! رسم روزگار همینه
خطای سفید جاده می گن از تو دورم اما
وقتی چشمام رو می بندم می بینم که با همیم ما

خاطره هات رو نگه دار! ای مسافر ! به سلامت !
یکی اینجا چش براته حتی تا روز قیامت

****


آقا اجازه هست

دیگه کلافه ایم از درس و مدرسه!
این دیکته کافیه، این مشقِ شب بسه!
صد ترکه رو کفِ دستای ما شکست،
حالا برای خشم - آقا! - اجازه هست؟
آقا! اجازه هست از جا بُلن بشیم؟
رو به شما بگیم تو فکرِ شورشیم؟
آقا! اجازه هست رو تخته ی کلاس،
خورشید رُ حک کنیم بی وحشت و هراس...؟!

موضوعِ تازه ی انشا ی بچه ها:
تنبیه رُ خط بزن از روزگارِ ما!

ما ذله ایم از این مشقای لعنتی!
از جبرِ وحشت و تاریخِ نکبتی!
جمعِ گرسنه گی, تفریقِ نا به جا،
تقسیمِ نادرست, مضروبِ ترکه ها...
از ترکه دستِ ما عمری به خون نشست...
حالا برای خشم - آقا !- اجازه هست؟
آقا! اجازه هست که شیشه بشکنیم؟
این ترکه ی بَدو از ریشه بشکنیم؟

موضوعِ تازه ی انشا ی بچه ها:

تنبیه رُ خط بزن از روزگارِ ما

******


کاش آهن بودم تا بتونم تیغه ی تیز یه گاواهن شم.. 

کاش هیزم بودم،تا بتونم تو اطاق چپراروشن شم.. 

کاش گندم بودم،تایه تیکه نون بشم توسفره های خالی. 

کاش مردم بودم تابرم به جنگ هرمترسک پوشالی 

کاش من ما می شد! 

کاش تو ،من بودی. 

کاش ظلمت کم بود 

کاش روشن بودی.. 

کاش ماهی بودم تابشم اسیر تورماهی گیرگشته .. 

کاش کفتر بودم تا بشم شام یه صیاد فقیر گشنه.. 

کاش مرهم بودم ،واسه رد زخم تازیانه ی تکراری!!..


کاش من ما می شد! 

کاش تو ،من بودی. 

کاش ظلمت کم بود 

کاش روشن بودی..

یغما گلرویی


مریم جعفری آذرمانی(2)

بابا اگر نان داد تاوان هم فراوان داد:

بد خلقیِ مادر بزرگم که... روانش شاد
شاید غریزی بود مثل داد در بیداد

بین معلّم‌ها فقط خیّام می‌دانست
جایی ندارد هیچ در مجموعه‌ی اعداد

جام جهان‌بین قطره‌اشکی بود از چشمم
تاریخ حقّم بود وقتی اتّفاق افتاد

در درس دستور زبان از ماضی مطلق
آنقدر ترسیدم که گفتم هرچه بادا باد

از اوّلین انشا فقط یک جمله یادم هست:
بابا اگر نان داد تاوان هم فراوان داد

****

هستم که می‌نویسم بودن به جز زبان نیست
هرکس نمی‌نویسد انگار در جهان نیست

من آمدم به دنیا، دنیا به من نیامد
من در میان اویم، اویی در این میان نیست

آتش زدم به بودن تا گُر بگیرم از تن
حرفی‌ست مانده در من، می‌سوزد و دهان نيست

لکنت گرفته شاید، پس من چگونه باید
بنویسمش به کاغذ، شعری که در زبان نیست

*****

درد تکراری ست:

زمستان برف می‌پوشد لباسش سردِ تکراری‌ست
اگر هم مژده‌ی فصل بهار آورده تکراری‌ست

هم‌آغوشند و می‌زایند و می‌میرند و می‌زایند
که این بستر پر از تکرار زن یا مردِ تکراری‌ست

جنین! پیش از به دنیا آمدن بهتر که برگردی
نیا سرگیجه می‌گیری زمین، پاگرد تکراری‌ست

مبادا لحظه‌ای سیری کنی آفاق و انفس را
که کفرت در می‌آید چون خدا هم فرد تکراری‌ست

سلام ای شاعرِ خندان، منم هر لحظه می‌گریم
سوالی نیست بودن یا نبودن دردِ تکراری‌ست

*****

به استعانتِ شلاق و کتف‌های کبود

رفیقِ خسته، دهان را به اعتراف گشود:


زوالِ عقلِ معاشم به گشنگیم کشاند

که سال‌هاست به رونق رسیده اَست رکود


شکنجه! حرف بزن، بازجوی ویژه کجاست؟

که ناله را برساند به دستگاه شنود


نه از تو و نه از او، از خودم فقط گفتم

مطالبی‌ست خصوصی، کنارِ نورِ عمود


از اسم رمز تو... تا شستشوی مغزیِ من

دو نقطه بود که آن‌شب دو چشمِ من شده بود


به نام نامیِ امروز؛ روز رستاخیز

که از نسوجِ کفن‌ها نه تار مانده نه پود


دو چشم بسته‌ی من واقعیتی دیده‌ست

که هیچ ربط ندارد به اشتباهِ شهود

*****

مریم جعفری آذرمانی


عجب صبری خدا دارد و چند غزل از:معینی کرمانشاهی

من نگويم ، كه بدرد دل من گوش كنيد

بهتر آنست كه اين قصه فراموش كنيد

عاشقانرا بگذاريد بنالند همه
مصلحت نيست ، كه اين زمزمه خاموش كنيد

خون دل بود نصيبم ، بسر تربت من
لاله افشان بطرب آمده مي نوش كنيد

بعد من سوگ مگيريد ، نيرزد به خدا
بهر هر زرد رخي ، خويش سيه پوش كنيد

غير غم دارو ندارم بجهان چيست مگر؟
رشك كمتر بمن ، هستي بر دوش كنيد

خط بطلان بسر نامه هستي بكشيد
پاره اين لوح سبك پايه مخدوش كنيد

سخن سوختگان طرح جنون مي ريزد

عاقلان ، گفته عشاق فراموش كنيد

*****

سحر به گريه من گلبني جوان خنديد
در اين چمن مگر امروزمي توان خنديد


گمان مكن كه بپاي گلي رسد آبي
چنين كه دامن گلچين بباغبان خنديد


بگوش صبح مگر عو عو سگان برسد
چو گرگ گرسنه بر خفتن شبان خنديد


چگونه طوطي غمگين به بيند آزادي
بگلشني كه قفس بان باشيان خنديد


در آن كوير كه طوفان شن براه افتاد
ستاره گم شد و اشتر بكاروان خنديد


شرار برق زمان بين چه كرده با گلزار
كه دود شعله سروش ببوستان خنديد


ز ميزبان چه بگويم كه دهر تنگ نظر
به لقمه هاي گلو گير ميهمان خنديد


چه غم زكشتي بشكسته زانكه چشمك هاست
ز ساحلي كه بر امواج بيكران خنديد


حباب آب ندانم كه در فضاي ضمير
چه ديده بود ، كه بر چشمه روان خنديد


چو پاي آز بشر در فضا براه افتاد
زمين بعاقبت شوم آسمان خنديد

*****

 

پاس خود گیر اگر حرمت من سوختنی است
تازه عهدی کن اگر عهد کهن سوختنی است

گل ببار آر ، گر این باغ پر پیچک و خار
بنشان سروی اگر بید چمن سوختنی است

این دهان بند چرا ؟ منکه زبانم همه عمر
در دهانیست که با جرم سخن سوختنی است

ز آشیان گو نکند یاد پرستوی غریب
این زمان هرکه برد نام وطن سوختنی است

عزلتی جوی که پروانه دیوانه نور
تا شود گرم پر وبال زدن سوختنی است

گل اگر جلوه کند هر چه گلستان سوزند
مشک اگر بو دهد آهوی ختن سوختنی است

گیسوان را چه زنی شانه که در دود زمان
تار مویی که در او چین وشکن سوختنی است

هر سرافراز چرا گوشه نگیرد بسکوت
نامور مرده بپوسیده کفن سوختنی است

اینکه گهگاه کنم عزم سخن هم سخنی است
کاین زمان نوک زبانهم بدهن سوختنی است

*****

گر بخون دل ميسر آب وناني شد مرا
در مقام صبر اينهم امتحاني شد مرا

عمر از پنجه گذشت و پنجه غم بر گلو
صبر را نازم شه صاحبقراني شد مرا

طوطي و آينه ديدي ، شاعر وعزلت ببين
سايه ديوار حيرت همزباني شد مرا

هر زمان ثابت شدم در سير اين صحراي كور
ريگ غلطاني دراي كارواني شد مرا

تا گلي از روزن طاق قفس بويم ز باغ
پله پله رنج ومحنت نردباني شد مرا

در صف اين گله بودم از تواضع بره اي
هر كه در دست آمدش چوبي شباني شد مرا

ايكه مي جويي مكان وحال و روزم را بناز
كوچه هر خانه بر دوشي نشاني شد مرا

روزگارا من حريفم هرچه پا پيچم شوي
غيرت از قيد وارستن تواني شد مرا

من بآب آبرو سبزم، بباران گو مبار
هر سراي دوستانم ، بوستاني شد مرا

ايكه خود غرق سلاح جوري و ما بي سلاح
هر دعاي نيمه شب تير وكماني شد مرا

در من از خورشيد سوزان قيامت باك نيست
بال عنقاي كرامت سايباني شد مرا

****


خانمانسوز بود آتش آهي ، گاهي
ناله اي ميشكند پشت سپاهي ، گاهي

گرمقدر بشود سلك سلاطين پويد
سالك بي خبر خفته به راهي گاهي

قصه يوسف و آن قوم چه خوش پندي بود
به عزيزي رسد افتاده به چاهي گاهي

هستيم سوختي از يك نظر اي اختر عشق
آتش افروز شود برق نگاهي ، گاهي

روشني بخش از آنم كه بسوزم چون شمع
او سپيدي بود از بخت سياهي ، گاهي

عجبي نيست اگر مونس يار است رقيب
بنشيند برگل هرزه گياهي ، گاهي

اشك در چشم فريبنده ترت مي بينم
در دل موج ببين صورت ماهي ، گاهي

زرد رويي نبود عيب مرانم از كوي
جلوه بر قريه دهد خرمن كاهي ، گاهي

دارم اميد كه با گريه دلت نرم كنم
بهر طوفان زده سنگيست پنهاهي گاهی

*****

اگر من جاي او بودم .
همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بودم

كه در همسايه صدها گرسنه

چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پيمانه ميكردم
.
عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بودم

كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بودم

نه طاعت ميپذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمايان ، سبحه صد دانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو، آواره و ديوانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را، پروانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بودم

بعرش كبريايي، با همه صبر خدايي

تا كه ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد

گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بودم

كه ميديدم مشوش عارف و عامي

ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش

بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري

در اين دنياي پر افسانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
!
چرا من جاي او باشم

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و

تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من بجاي او چو بودم

يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !

****   رحیم معینی کرمانشاهی

شبیه بوی بارون، تو غروب تخت جمشیدی

تموم حس تاریخ و توی برق چشات داری

شبیه دخترک­های رو قلیون­های قاجاری

شکوه دوره­ی مادی، غم تاراج تیموری

چقدر نزدیک نزدیکی، چقدر از دیگرون دوری

شبیه بوی بارون، تو غروب تخت جمشیدی

یه خورشیدی که از مغرب به این ویرونه تابیدی

هزار آتشکده، توی نگاهت غرق آتیشن

یه عالم یشم و مروارید، تو لبخندت یکی می شن

مث تابیدن مهتاب، رو طاق طاق بستانی

پر از نقش و نگاری تو، شبیه فرش ایرانی

می­شه جام جم و حتی تو دستای تو پیدا کرد

در هر معبد و می­شه با یک لبخند تو وا کرد

مرمت کن من و از نو، نذار خالی شم از رؤیا

نگاهم کن اگه حتی تمومه این سفر فردا

**************

یغما گلرویی

غزلهایی از:گلشن کردستانی


            «گریه­ ی مستانه»                                      

سر زد به فلک ناله­ ی مستانه­ ام امشب                               بیگانه ز خویشم من دیوانه­ ام امشب

ساغر که بجز خنده ندارد شده گریان                               مینا صفت از گریه مستانه­ ام امشب

ای ماه که وصل تو بود گنج مرادم                                     آباد نکردی ز چه ویرانه­ ام امشب

چون لاله جدا از رخت ای ساقی سرمست                       از خون جگر پر شده پیمانه ­ام امشب

گر شهره ­ی شهرم، عجبی نیست که امروز                      افسون تو گشتم من و افسانه ­ام امشب

با آتش عشق تو زبس خوی گرفتم                                در خنده زجان بازی پروانه ­ام امشب

ای کاش سحر زودتر آید که چنان شمع                           در تاب و تب از دوری جانانه ­ام امشب

«گلشن» فلکم دشمن جان است که از مهر                       روشن نشد از ماه رخش خانه ­ام امشب

******************

    «سرفرازیها»                                         

ای دل سر در گریبان، سر فرازیهاچه شد                      سر زپا نشناختن­ها عشق­بازی­ها چه شد

ای دلیل راه عشق این نا­امیدی­ها چرا                         ای اسیر دست غم، آن سرفرازیها چه شد

ای چراغ عشق، ای دامن فروز افتاب                         آن فروغ جان­فزا، آن دلنوازی­ها چه شد

روزگاری چشم مستی داشت سرگرمم به عشق           ای نگاه آتشین دوست بازی­ها چه شد

نغمه­ ای در پرده می­زد راه عشاق خراب                     آن نوای دلستان، آن نغمه سازی­ها چه شد

آتش افسون به جان می­زد شرار اشتیاق                       دلفریبی­ ها کجا و جانگدازی ها چه شد

«گلشن» از ناز نگاهی، ساز حسرت می­زنی            زین سخن دم در کش، آخر بی نیازی­ها چه شد

***************

خزان عمر به سرسبزی ام امان ندهد                                رهی به شهر بهارم کسی نشان ندهد

چه گلشنم که گل آرزوی من نشکفت                              ره شکفتن این غنچه، باغبان ندهد

ستاره­ی گمشده­ی روزگار خویشتنم                               فروغ جلوه به این اختر آسمان ندهد

****************

گنج صفا

ندارد بزم گردون، گرمي کاشانه­ي ما را

که دست غم برافروزد، چراغ خانه­ي ما را

به چشم يار مي­بينم نشان از ختنه­ي گردون

ز دشمن در امان دارد خدا جانانه­ي ما را

صفاي ديگري يابي ز ابر نوبهار اي گل

که مي­آرد به يادت، گريه­ي مستانه­ي ما را . . .

************

رنج هوش

فريبم داد نقش آرزو عمري، بر آب اما

به کامم گشت دور زندگي يک دم، به خواب اما

پس از عمري که ماندم تشنه کام وادي هستي

مرا شد چشم دل روشن، به ديدار سراب اما

جفاي آسمان پيوسته نوميدم نمي­دارد

بخوانم نغمه­ي اميد گاهي، در کتاب اما . . .

***********

قبله گاه

راز هستي، روشن از چشم سياهي شد مرا

بخت خواب آلوده بيدار از نگاهي شد مرا

گرچه در هفت آسمانم، اختري تابان نشد

ليک روشن بزم دل از مهرماهي شد مرا

چشم مستش گر به قهر و گه به مهرم بنگرد

گر نشد اين فتنه گاهي رام، گاهي شد مرا . . .

***********

قبله گاه

راز هستي، روشن از چشم سياهي شد مرا

بخت خواب آلوده بيدار از نگاهي شد مرا

گرچه در هفت آسمانم، اختري تابان نشد

ليک روشن بزم دل از مهرماهي شد مرا

چشم مستش گر به قهر و گه به مهرم بنگرد

گر نشد اين فتنه گاهي رام، گاهي شد مرا . . .

***********

جــــــــام را بوسه زنان توبه شکستم امشب
مژده ای باده کشان مژده که مستم امشب

کس نبیند به صفای می و مینا به جهــــــــــان
زان به جز ساغـــر می از همه رستم امشب

دست در گردن مینا فکنم تا به سحــــــــــــــر
بر نیاید به جز این کار ز دستــــــــــــم امشب

بست پیمان مــــــــــــــــرا اختر روشن با می
آسمان نشکند این عهــــــد که بستم امشب

ساز شد طالع ناساز،مـــــــرا چون من و عقل
عهــــــــد هر چند که بستیم شکستم امشب

آشنایی به خـــــــــــــرد کار من شیفته نیست
رشته الفت بیگــــــــــــــــانه گسستم امشب

روشن از پرتو مــــــی شد دل گلشن که چنین
شمع سان تا سحــــــر از پا ننشستم امشب

گلشن کردستانی

صندلی خالی


نه سازم کوک می‌مونه، نه کیفم کوکه دور از تو
ديگه عکس شناسنامه‌م به من مشکوکه دور از تو

به من که بی‌تو معیوبم، مثِ یه چرخ خیاطی
که سوزن می‌شکنه دائم، شده یه چرخِ اسقاطی

مثِ یه بطری خالی، رو میز پرتِ یه کافه
کناره مردِ تنهایی که دائم رؤیا می‌بافه

شدم شکل عزاداری واسه یه نعش بی‌وارث
یا سوزانبان مغمومِ توی فیلم شهیدثالث

خلاصه حال و احوالم مثِ دارالمجانینه
چشَم روزا پرِ گریه‌س، شبا کابوس می‌بینه

ولی انگار تو خوبی، سرت گرمه و قلبت شاد
چقدر سر به هوا موندی تا فکرم از سرت افتاد

می گن حال و هوات خوبه، مثِ ظهرای فروردین
همه‌ش با ديگرون هستی، همه‌ش می‌گین و می‌خندین

همین بسه برای من، همین که با خبر باشم
که تو آروم و خوشبختی... می‌تونم غرق رؤیاشم

آخه من شاعرم، ساده‌م، تصور کردنم خوبه
می‌تونم عاشقت باشم با اين قلبی که مغلوبه

می‌تونم همزبون باشم با یه صندلی خالی
به ته سیگارِ ماتیکیت، با یه تصویر پوشالی

فقط گاهی به یادم باش، یادت باشه که بی‌تابم
بدون شب به خیر گفتن به تو هرگز نمی‌خوابم

به يادم من بیفت گاهی توی کافه‌های پر دود
اگه جام پای میز تو رو یه صندلی خالی بود

****  یغما گلرویی

پژمان بختیاری

به ادیب خونساری

دوستان فصل بهارست صفا باید کرد
دامن عقل درین هفته رها باید کرد

عقل را با سر آشفته‌دلان سازش نیست
راستی پیروی از عقل چرا باید کرد

سخن از باده کند زمزمه‌ی باد صبا
گوش بر زمزمه‌ی باد صبا باید کرد

نوبهارست و جوانید و نشاطی دارید
همه دانید،چه گویم که چه‌ها باید کرد

وحشی‌آسا به دل سبزه مکان باید جست
خویش را از ادب خشک جدا باید کرد

تا به کف دامن خوشبوی حبیب است و ادیب
شوری از نغمه‌ی شهناز به پا باید کرد

تا شود کام دلی حاصل ازین چند صباح
آنچه از دست برآید به خدا باید کرد

******

ياد باد آن كه تو را در دل كس راه نبود

كسي از عشق من و حسن تو آگاه نبود

چشم حسرت نگرم آگهي از اشك نداشت

لب خونابه خورم با خبر از آه نبود

شورش روح من و جلوه ي زيبايي تو

صحتي داشت ولي شهره در آفاق نبود

ياد از آن بيخبريها كه در آغوش وصال

با تو بودم من و كس را به ميان راه نبود

ياد از آنشب كه لب چشمه ميان من و او

پرده اي جز سر گيسوي شبانگاه نبود

خاص من بود سراپاي وجودش كه هنوز

آگه از حسن جهانگير خود آن ماه نبود

لب او بر لب من بود و بحسرت ميگفت :

" كاشكي عمر وصال اينهمه كوتاه نبود.

************


در كنج دلم عشق كسي خانه ندارد
كس جاي در اين كلبه ويرانه ندارد
دل را به كف هر كه نهم باز پس آرد
كس تاب نگهداري ديوانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت كش ما نيست
آن شمع كه مي سوزد و پروانه ندارد
تا چند كني قصه ز اسكندر و دارا
ده روزه عمر اين همه افسانه ندارد
از شاه و گدا هر كه در اين ميكده ره يافت
جز خون دل خويش به پيمانه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نيفتي
گفتا چه كنم دام شما دانه ندارد
*****

.