شب تاریک وبیم موج حافظ یادتان باشد

کمی تا قسمتی در سایه روشن های پوچستان
پر از غمناکی پائیز در سلّول هر زندان
غباری بغضگاهی با کمی رگبار خون از چشم
سگ آلوده تر از تزریق هر معتاد در تهران
سرابی نیمه آبی، وهم در وهم دو مرغابی
شرابی جاری از جنّات تجریش و پل شمران
دما تا بی نهایت صفر، در حجم مکعب خشت
ومه با غلظتی از درّه یوشایوش تا یمگان
جذامی کاملن واگیر در حال فراگیری
ویک جبهه هوا زیرهوس درهر نفس پنهان
تگرگی نسبتن یکریزتر از برگ در پائیز
و مرگی عمدتن یکدست مثل صحن گورستان
زمان تا قسمتی پهلو به پهلوی زمین ثابت
زمین روی مداری برمزار خویش سرگردان
سگی تا قسمتی ولگرد از خرپشته بالاتر
و بالاتر سگی آنسوتر از گرمابه ی کاشان
سحر در آستین قسمتی از آخرین شاعر
نسیم آرامشی درآستان اوّلین توفان
«نفس ها تنگ، سرها درگریبان، سقف ها کوتاه
غبارآلوده مهروماه در نه توی سنگستان »
دری تا نیمه روی پاشنه لولا به لولا لا
دری باتخته جوراجور واز دیوار روگردان
نه تصمیم کسی کبری تر از سقراط زهرآشام
نه از امشاسپندان گوسپندان را غم چوپان
شبی چندین شکم آبستن از خورشید همسایه
که چندین توله شب تا صبح می اندازد از زهدان
شبی با احتمال یک لباس زیر روی تخت
لبی جامانده در این قسمت از دیواره ی لیوان
شبی تا نیمه نیمایی، شب تیره، شب تیره
قبایی ژنده روی شانه های شهر آویزان
تمام راه ها تا یک خرابه آنطرف تر باز
زنان بازو به بازو مست در پیکار با مردان
زنی تا قسمتی خورشید را از سفره بردارد
دلی قسمت کند با این، سری مهمان شود با آن
سری تا قسمتی سنگین ، سری بالا و در پائین
دلی تا قسمتی خونین تر از پیراهن عثمان
سری دلکنده از حتّا در و دیوار دلسردی
دلی پاتابه سر در باتلاق درد بی درمان
سری با خنده ی ستّار خان بر نیزه می گرید
دلی تا نیمه زیر چکمه های چرم باقرخان
تو را از چند سیگارآنطرف تر دید این خورشید
که خون فوّاره زد اطراف میدان بهارستان
****************************
مونالیزاترین اخم تو لبخند آرزو دارد
که اردک، زشت و زیبا خولیایی های قو دارد
تو از شمسی ترین منظومه مولاناترین بزمی
که تالار تنت دو مطرب مهتاب رو دارد
دوتادل داری و هر دل دوتا دهلیزوهر دهلیز
هزاران شاتقی زندانی دخترعمو دارد
و من آنقدر گفتم تا که نامت رفت یادت چیست
که مهتا لافتی الّا اگر این دست مو دارد
به خواهرزاده ی قیصر که پیش از زندگی مرده
بگو این سنگ قبر ازجنگ دایی با عمو دارد
کمال الملک در آنسو ترین آئینه ها گم شد
در این سو شاعر آیا دلبری ائینه رو دارد؟
ببینم! آیدا، آیدا که می گویند این زن بود
همان که هرچه دارد ازهمین زن شاملو دارد؟
برای آیدا آئینه دیگر جای امنی نیست
که دیگر گونه مردی آنک،اندک قصد او دارد
عیال حاج سیّد مصطفی با مرتضی خوابید
هنر در شقّ هفتم رو ندارد آبرو دارد؟
بگو، باشد ، ببار ای ابر، بر دریا ببار، امّا
قنات از تشنگی دست گدایی سوی جو دارد
قنات از تشنگی صف بسته بر هامون ببار ای ابر
بترس از کینه ی چاهی که عمری سر به تو دارد
به سروانتس بگو این آسیاب از باد اگر افتاد
یقین با خون شاهی آسیابانش وضو دارد
شب تاریک وبیم موج حافظ یادتان باشد
روایت نکته ای باریک تر از تارمو دارد
به کشتی شک کنید، این کشتی از آن شب که دریا را
سواری داده برپشت خود اسرار مگو دارد
که کشتی را اگر نوح است کشتیبان به خشکی هم
کسی را مثل حافظ دیده باشد، های و هو دارد
بگو دلکنده ی ِ ورد طلسم آکنده، جریان چیست؟!
که تنها از پلنگ این ماه عکسی بر پتو دارد ؟
طلسم آکنده ی دلکنده ، فال قهوه می گیری؟!
که تا کی بوسه ی کشدار عاشق رنگ و بو دارد؟!
سر اسرار را دیدی هویدا، روی دار آیا
هنوز آئینه ترس از چهره های روبرو دارد
بگو تعبیر شاه خشت بعد از بی بی دل چیست؟
چرا سرباز گشنیز این همه ترس از دولو دارد
چرا در پرده خوانی های کافه نادری، نصرت
دودستی تیشه را بر تارک لیلی فرود آرد؟
و در نامه نگاری ها نگار از نامه جا مانده
ودیو از وانه ترسیده است و راه از هیچ سو دارد؟
تو هم آئینه رویا، خائنا، یا مثل مهتا یا
سهیلایانه لبخنداخم هایت سمت و سو دارد
نه رابین هودتر از چشم هایت قهرمانی هست
نه دل بستن به این لندن ترین تن پرس وجو دارد
و تنها منع جدی تنگی پیراهن عمر است
دل هر دکمه ای جا دکمه ای را آرزو دارد
لب پیراهنت را روی فریاد تنت واکن
که تصمیم فرار از من به عنوان گلو دارد
مونا شاید موناوندی کند، مهتا بتاباند
شکر در اخم این را، خنده های تلخ او دارد
تو لبخندی ومن اخم، این مونالیزاترین ها را
داوینچی در قلم مو های رنگی جست و جو دارد
محمدرضا حاج رستم بیگلو
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: