سه غزل از:صادق فغانی

تا ابد بغض ِ منِ غم زده کال است  عزیز! ! !

دیدنِ گریه ء تمساح محال است  عزیز! ! !

 

تاشما خانه ء تان سمتِ شمالِ دهِ ماست

قبله ء دهکده مان  سمتِ شمال است عزیز! ! !

 

پنجره بینِ من و توست مرا بوسه بزن

بوسه از آن طرفِ شیشه حلال است عزیز! ! !

 

ماهِ من عکس تو درچشمه گِل آلوده شده

عیب از توست ببین چشمه زلال است عزیز! ! !

 

دام ِ گیسوی تو بی دانه شده می فهمی؟

امپراطوریِ تو رو به زوال است عزیز! ! !

 

عشق ، این نیست که بر گردن من حلقه زده

اینکه برگردنم افتاده ، وَبال است عزیز

 

چارفصل است دلم منتظر ِ پاسخ توست

لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیز!!!

 *****************************


افتاده دو چشمان تو در مردمک من

انگار  اثــــر کـــــرده دوباره کلک من

تو کودک گستاخ و منم ظرف سفالی

هی لــج نکن و سنگ نزن بر ترک من

صدمرتبه در آبی چشمت شده ام غرق

افسوس کــــه یک بــار نکردی کمک من

رد شد دل پوشالی و ناپاک و دو رنگت

در ساد ه ترین مرحـله های ِ محک من

گفتی که به جز شمع تنت شعله ندارم

با شعله ی کی سوخته ای شاپرک من

طی شد همه ی عمرم و افسوس نبوده

یک خاطــــره در زندگــــــــی مشترک من

رفتی من ِ بی خاطره در خویش شکستم

درنامـــه  نوشتــــم  نگزیده  است کک من

باز آمده ای سوی دلم مثل گذشته

آهنگ جدایـی نزنی نی لبک من! ! !

*************


بر چهره ی تـو شرم نمایان شدنــی نیست

 هربی سرو پا یوسفِ کنعان شدنی نیست

 دیریست که از دست ِ تو خورشیدِ وجــودم

 قربانیِ ابری است که باران شدنی نیست

 ایمـــان تو بر معــــجزه ی عشق دروغ است

 فرعون ِ  ستم کار ِ مسلمان شدنی نیست

 افتــــاده دل ِ بت شـــکن ِ معبـــد ِ چشمت

 درآتشِ هجری که گلستان شدنی نیست

 ویـران نشده خانــــه ام از سیـل ِ غــــــم ِ تو

 کاشانه ی بردوش ، که ویران شدنی نیست

 انگشتر خاتـــــم ،هــــم اگـــــر داشته باشــی

 دیوی است درونت که سلیمان شدنی نیست

 ازخوردن ِ سیب تنت ای دختـر ِ شیطان

 این آدم ِ مغرور پشیمان شدنی نیست

 بیهـــــــــوده چــــــرا منکر ِچشــمـان تـــــــو باشم

 عاشق شده ام ، عشق که کتمان شدنی نیست

 این قصــــــه ی تکــراری مـــــاه است و پلنگـــــی

 این قصه ی دردی است که درمان شدنی نیست