دوئل

 

لحظه ای نگاهش را به آسمان دوخت.کرکس ها بر پهنۀ آبی رنگ آن با چشمان خود حر یصانه زمین را می کاویدند.وحشت بر وجودش سایه انداخت. هراس ازآینده ای تاریک و نامعلوم روحش را می آزرد.

بار دیگر نگاهی به انتهای جاده ی خاکی انداخت. با خشمی فروخورده زیر لب گفت:«نه،نه،نمی ذارم،نمی ذارم،مگه اینکه از روی نعش من رد بشه!»

ساعتها بود که به انتظار غریبه ایستاده بود. غریبه ای که به تازگی پایش به دیگر آبادیهای اطراف باز شده ،دوستان و همنوعانش را به روز سیاه نشانده بود.و امروز قدم به آبادی او می گذاشت .سرش را به پشت چرخاند.مردم برای پیشباز از غریبه با اسپند و قربانی در مدخل آبادی گردآمده بودند.

غمی جانکاه اعماق درونش را چون خوره می جوید.

آیا با ورود غریبه دوران طلایی اش به پایان خواهد رسید؟دیگر دست محبت آمیزی چون گذشته او را نوازش نخواهد کرد؟آیا با حضور این تازه وارد سرنوشتی جز سرگردانی،تنهایی و گرسنگی در انتظارش خواهد بود؟

پاسخی برای پرسشهایش نمی یافت و این بیشتر آتش خشم و عصیان را در وجودش شعله ور می ساخت.

-          « نه،شده تا پای جونم با هاش می جنگم،تسلیم نمی شم،باهاش می جنگم.»   

ناگهان از انتهای جاده؛غریبه بسان عروسی طناز و پر هیاهو نمایان شد.خرامان خرامان،سرشار از غرور دل جاده ی خاکی را می شکافت و به پیش می آمد. صدای هلهله و شادی مردم در فضای آبادی طنین انداخت.

دندانهایش را از خشم بر هم فشرد،چشمانش کاسه ی خون شد. رگهای گردنش متورم گشت. خون انتقام در رگهایش جوشید. تمام نیرویش را در بازوانش جمع کرد . نعره زنان و رجز خوان برای نبردی تن به تن با غریبه به جاده خزید.هیچ چیز جلودارش نبود. با تمام قوا،عرق ریزان به پیش می رفت و دشمنش را به نبردی نابرابر می طلبید.

غریبه شتابان و بی محابا به سوی او نزدیک و نزدیک تر می شد.سرانجام با تمام توان خودش را به سینۀ آهنین غریبه کوبید.در میان گرد و غبار برخاسته از این جدال نابرابر،ناگهان فریادی دلخراش در فضا پیچید.هیچ چیز دیده نمی شد،همه جا را سکوتی مرگبار فرا گرفته بود.وقتی غبار فرونشست،در میان

جاده نقش بر زمین شده بود.تمام استخوانهایش خرد شده بود.رگه ای خون از گوشۀ لبهایش جاری شده بود.به سختی آخرین نفس هایش را می کشید.نگاهی حسرت بار به مردمی که تماشاگر مرگش بودند،انداخت.اشک در چشمانش خشکید.احساس کرد که نیرویی او را روی زمین کشیده و با خود هرلحظه از آبادی دورتر و دورترش میکند.

غریبه بود که او را با خود می برد.برای آخرین بار چشمان بی رمقش را به آسمان دوخت.کرکس های گرسنه از اینکه می دیدند روی زمین وانتی سفید رنگ،الاغ نیمه جانِ بخت برگشته را با خود به قربانگاه می آورد ،از شادی در پوست خود نمی گنجیدند.

                                   نویسنده:حمیدرضا مقدم ستوده

آزادی

از روزی که سر از تخم در آوردم تا روزی که حسابی قد کشیدم،یادمه میون میله های قفس تنها و بی کس،بالا و پایین پریدم و با هزار دلتنگی و اندوه در رویای پرواز به آسمون آبی ،دل سپردم به صدای

پرنده های آزاد بیرون. شاید اگر «ملوس»اون گربه ی زیبا و مهربون نبود صدبار از غصه و تنهایی مرده بودم.

ملوس،همدم همیشگی و یار غمخوارم،هر روز دل را به دریا می زد و دور از چشم صاحبم می اومد تو اتاق و می نشست کنارم.صورت ناز و تن پشمالوشو می مالید به میله ها و با اون چشم قشنگ میشی برام اشک می ریخت. از هر دری واسه م می گفت، از قصه های هزار و یک شب ، از پرنده های آزاد آسمون،از دنیای زیبا و رنگارنگ بیرون و ......

تا اینکه یه روز با شادی تموم اومد سراغم و گفت:«یه قصه ی تازه شنیدم،کلید آزادی تو ،تو همین قصه ست.قصه طوطی و بازرگان.»

خودمو زدم به مردن،صاحبم آهی کشید و منو از پنجره انداخت تو حیاط. تا رفتم به خودم بجنبم با تنی له شده افتادم توی یه دهلیز تاریک و تنگ!

به خودم گفتم:«قناری احمق،قفس بهتر از شکم ملوس نبود؟»

                    نویسنده:حمیدرضا مقدم ستوده