ترکیب بند صباحی بیدگلی

 

افتاد شامگه به کنار افق نگون/ خور، چون سر بریده ازین تشت واژگون

افکند چرخ، مغفر زرین و از شفق/ در خون کشید دامن خفتان نیلگون

اجزای روزگار ز بس دید ،انقلاب / گردید چرخ، بی حرکت، خاک، بی سکون

کند امهات اربعه ز آبای سبعه دل/ گفتی خلل فتاد به ترکیب کاف و نون

آماده قیامت موعود، هر کسی / کایزد وفا به وعده مگر می کند کنون!

گفتم محرم است و نمود از شفق هلال/ چون ناخنی که غمزده آلایدش به خون

یا گوشواره ای که سپهرش ز گوش عرش / هر ساله در عزای شه دین کند برون

یا ساغری است پیش لب آورده آفتاب/ بر یاد شاه تشنه لبان کرده سرنگون

جان امیر بدر و روان شه حنین/ سالار سروران سر ازتن جدا، حسین

افتاد رایت صف پیکار کربلا/ لب تشنه صید وادی خونخوار کربلا

آن روز، روز آل نبی تیره شد که تافت / چون مهر، از سنان سر سردار کربلا

پژمرده غنچه لب گلگونش از عطش / وز خونش آب خورده خس و خار کربلا

لخت جگر، نواله طفلان بی پدر / وز آب دیده شربت بیمار کربلا

ماتم فکند رحل اقامت ، دمی که خاست / بانگ رحیل قافله سالار کربلا

شد کار این جهان ز وی آشفته تا دگر / در کار آن جهان چه کند کار کربلا

گویم چه گذشت سرگذشت شهیدان که دست چرخ / از خون نوشته بر در و دیوار کربلا

افسانه ای که کس نتواند شنیدنش / یا رب بر اهل بیت چه آمد ز دیدنش؟

چون شد بساط آل نبی از زمانه طی / آمد بهار گلشن دین را زمان دی

یثرب به باد رفت، به تعمیر خاک شام / بطحا خراب شد ، به تمنای ملک ری

سر گشته بانوان حرم گرد شاه دین / چون دختران نعش به پیرامن جدی

نه مانده غیر او، کسی از یاوران قوم / نه زنده غیر او کسی از همرهان حی

آمد به سوی مقتل و بر هر که می گذشت / می شست ز آب دیده غبار از عذار وی

بنهاد رو، به روی برادر، که یا اخا / در بر کشید تنگ پسر را که یا بنی!

غمگین مباش، آمدمت اینک از قفا/ دل، شاد دار، می رسمت این زمان ز پی

آمد به سوی معرکه آنگه زبان گشاد / گفت این حدیث و خون دل از آسمان گشاد:

منسوخ شد مگر به جهان ملت نبی؟/ یا در جهان نماند کس ازامت نبی؟

ما را کشند و یاد کنند از نبی، مگر / از امت نبی نبود عترت نبی؟

حق نبی چگونه فراموش شد چنین؟/ نگذشته است آن قدر از رحلت نبی

اینک به خون آل نبی رنگ کرده اند/ دستی که بود در گرو بیعت نبی

یارب تو آگهی که رعایت کسی نکرد / در حق اهل بیت نبی، حرمت نبی

این ظلم را جواب چه گویند روز حشر؟/ بر کوفیان تمام بود حجت نبی

ما را چو نیست دست مکافات، داد ما/ گیرد ز خصم،حکم حق و غیرت نبی

بس گفت این حدیث و جوابش کسی نداد / لب تشنه غرق خون شد و آبش کسی نداد

چون تشنگی عنان ز کف شاه دین گرفت / از پشت زین قرار به روی زمین گرفت

پس بیحیایی آه – که دستش بریده باد- / از دست داد دین و سر ازشاه دین گرفت

داغ شهادت علی ایام تازه کرد / از نو جهان عزای رسول امین گرفت

بر تشت، مجتبی جگر پاره پاره ریخت / پهلوی حمزه چاک ز مضراب کین گرفت

هم پای پیل ، خاک حرم را به باد داد / هم اهرمن ز دست سلیمان نگین گرفت

از خاک ، خون ناحق یحیی گرفت جوش / عیسی ز دار، راه سپهر برین گرفت

گشتند انبیا همه گریان و بوالبشر / بر چشم تر، ز شرم نبی آستین گرفت

کردند پس به نیزه سری را که آفتاب /  از شرم او نهفت رخ زرد در نقاب

شد بر سر سنان چون سر شاه تاجدار /  افکند آسمان به زمین تاج زرنگار

افلاک را ز سیلی غم، شد کبود روی / آفاق را ز اشک شفق، سرخ شد کنار

از خیمه ها ز آتش بیداد خصم رفت/ چون از درون خیمگیان بر فلک شرار

عریان تن حسین و به تاراج داد چرخ / پیراهنی که فاطمه اش رِشت، پود و تار

نگرفت غیر بند گران دست او کسی / آن ناتوان کز آل عبا ماند یادگار

رُخها به خون خضاب، عروسان اهل بیت / گشتند بی جهاز ، به جمّازه ها سوار

آن یک شکسته خار اسیریش ، در جگر / وین یک نشسته گرد یتیمیش بر عذار

کردند رو به کوفه پس آنگه ز خیمه گاه / وین خیمه کبود ، شد از آهشان سیاه

چون راهشان به معرکه کربلا فتاد / گردون به فکر سوزش روز جزا فتاد

اجزای چرخ منتظم از یکدگر گسیخت / اعضای خاک متصل از هم جدا فتاد

تابان به نیزه رفت سر سروران ز پیش / جمازه های پردگیان از قفا فتاد

از تندباد حادثه دیدند هر طرف / سروی به سر درآمد و نخلی ز پا فتاد

مانده به هرطرف نگران چشم حسرتی / در جستجوی کشته خود تا کجا فتاد

ناگه نگاه پردگی حجله بتول / بر پاره تن علی مرتضی فتاد

بیخود ، کشید ناله هذا اخی چنان / کز ناله اش بر گنبد گردون صدا فتاد

پس کرد رو به یثرب و از دل کشید آه / نالان به گریه گفت ببین یا محمداه:

این رفته سر به نیزه اعدا، حسین توست / وین مانده بر زمین تن تنها، حسین توست

آین آهوی حرم که تن پاره پاره اش / در خون کشیده دامن صحرا، حسین توست

این پرگشاده مرغ همایون به سوی خلد / کش پر زتیر، رسته بر اعضا ، حسین توست

این سربریده از ستم زال روزگار / کز یاد برده ماتم یحیی، حسین توست

این مهر منکسف که غبار مصیبتش / تاریک کرده چشم مسیحا، حسین توست

این ماه منخسف که برو، ز اشک اهل بیت / گویی گسسته عقد ثریا، حسین توست

این لاله گون عمامه که در خلد بهر او / معجر کبود ساخته زهرا، حسین توست

اندک چو کرد دل تهی از شکوه با رسول / گیسو گشود و دید سوی مرقد بتول:

کای بانوی بهشت، بیا حال ما ببین / ما را به صد هزار بلا مبتلا ببین

در انتظار وعده محشر چه مانده ای؟/ بگذر به ما و شور قیامت به پا ببین

بنگر به حال زار جوانان هاشمی / مردانشان شهید و زنان در عزا ببین

آن گلبنی که از دم روح الامین شکفت / خشک از سموم بادیه ی کربلا ببین

آن سینه ای که مخزن علم رسول بود / از شست کین نشانه تیر جفا ببین

آن گردنی که داشت حمایل ز دست تو / چون بسملش بریده ی تیغ جفا ببین

با این جفا نیند پشیمان ، وفا نگر / با این خطا زنند دم از دین، حیا ببین

لختی چو داد شرح غم دل به مادرش / آورد رو به پیکر پاک برادرش :

کای جان پاک ، بی تو مرا جان به تن دریغ / از تیغ ظلم، کشته تو و زنده من دریغ

عریان چراست این تن بی سر، مگر بُوَد / بر کشتگان آل پیمبر کفن دریغ؟

شیر خدا به خواب خوش و کرده گرگ چرخ / رنگین به خون یوسف من پیرهن دریغ

خشک از سموم حادثه گلزار اهل بیت / خرم ز سبزه دامن ربع و دمن دریغ

آل نبی غریب و به دست ستم اسیر / آل زیاد کامروا در وطن دریغ

کرد آفتاب یثرب و بطحا غروب و تافت / شعری ز شام باز و سهیل از یمن دریغ

غلطان ز تیغ ظلم، سلیمان به خاک و خون /  وز خون او حنا به کف اهرمن دریغ

گفتم ز صد یکی به تو حالِ دلِ خراب / تا حشر مانَد بر دل من حسرت جواب

چون بی کسان آل نبی دربدر شدند / در شهر کوفه ناله کنان نوحه گر شدند

سرهای سروران همه بر نیزه و سنان / در پیش روی اهل حرم جلوه گر شدند

از ناله های پردگیان ، ساکنان شهر / جمع از پی نظاره به هر رهگذر شدند

بی شرم امتی که نترسیده از خدا/ بر عترت پیمبر خود پرده در شدند

ز اندیشه نظاره ی بیگانه، پرده پوش / از پاره معجری به سر یکدگر شدند

دست از جفا نداشته بر زخم اهل بیت / هر دم نمک فشان به جفای دگر شدند

خود بانی مخالفت و آل مصطفی / در پیش تیر طعنه ی ایشان سپر شدند

چندی به کوفه داشت فلک ،تلخکامشان / آنگه ز کوفه برد به خواری به شامشان

شد تازه چون مصیبتشان از ورود شام / از شهر شام خاست عیان رستخیز عام

ناکرده فرق آل نبی را ز مشرکان /  افتاده اهل شهر در اندیشه های خام

داد این نشان به پردگیی، کاین مرا کنیز  / کرد آن طمع به تاجوری، کاین مرا
غلام

گفت این به طعنه کاین اسرا را وطن چه شهر؟ / گفت آن به خنده سید این قوم را چه نام؟

دادند بر یزید چو عرض سر سران / پرسید ازین میانه حسین علی کدام؟

بردند پیش او سر سالار دهر را / می زد به چوب بر لبش و می کشید جام

گفتا یکی ز محفلیان شرمی ای یزید / می زد همیشه بوسه برین لب، شه انام

کفری چنین و لاف مسلمانی ای یزید؟!!!!/ ننگش ز تو یهودی و نصرانی ای یزید

ترسم دمی که پرسش این ماجرا شود / دامان رحمت از کف مردم رها شود

ترسم که در شفاعت امت به روز حشر / خاموش ازین گناه، لب انبیا شود

ترسم کزین جفا نتواند جفاکشی / در معرض شکایت اهل جفا شود

آه از دمی که سرور لب تشنگان حسین / سرگرم شکوه با سر از تن جدا شود

فریاد ازان زمان که ز بیداد کوفیان / هنگام دادخواهی خیرالنسا شود

باشد که را ز داور محشر امید عفو / چون دادخواه، شافع روز جزا شود

مشکل که تر شود لبی از بحر مغفرت / گرنه شفیع، تشنه لب کربلا شود

کی باشد اینکه گرم شود گیر و دار حشر؟ / تا داد اهل بیت دهد کردگار حشر

یارب بنای عالم ازین پس خراب باد / افلاک را درنگ و زمین را شتاب باد

تا روز دادخواهی آل نبی شود / از پیش چشم، مرتفع این نه حجاب باد

آلوده شد جهان همه از لوث این گناه / دامان خاک، شسته ز طوفان آب باد

برکام اهل بیت نگشتند یک زمان /  در مهد چرخ، چشم کواکب به خواب باد

لب تشنه شد شهید، جگر گوشه ی رسول / هرجا که چشمه ایست ، به عالم سراب باد

از نوک نیزه تافت سر آفتاب دین /  در پرده ی کسوف، نهان آفتاب باد

آنکو دلش به حسرت آل نبی نسوخت / مرغ دلش بر آتش حسرت کباب باد

در موقف حساب، صباحی چو پا نهاد / جایش به سایه ی عَلَم بوتراب باد

کامیدوار نیست به نیروی طاعتی / دارد ز اهل بیت، امید شفاعتی

 

صباحی بیدگلی

 


مکش به­ خون پر و بالم که من هرآن­چه پریدم
به غیر گوشهٔ بامت نشیمنی نگزیدم
هزار دانه فشاندند و رامشان نشدم مـن
هزار سنگ به بالم زدی و من نپریدم
ندیدم آن­که توانم به او گریختن از تو
که بود دام تو گسترده هر طرف که دویدم
نظارهٔ گل و گشت چمن به مرغ­ چمن خوش
که من به دام فتادم، چـو زآشیانه پریدم
سزد اگر نفروشم غم تو را به دو عالم
که نقد عمر ز کف دادم و غم تو خریدم
مرا به جرم چه کردی برون ز گلشن کویت؟
بری ز نخل تو خوردم؟ گلی ز شاخ تو چیدم؟
وطن به بیدگل اما کسی ندیده صباحی
به دست، دستهٔ گل، یا به فرق، سایهٔ بیدم

سلیمان صباحی بیدگلی