در پیله خوش‌تریم


درد من و تمام تبرخورده‌ها یکی‌ست:
باور نمی‌کنیم که مردیم مدتی‌ست

آنها در انتظار دوباره پرنده‌ای
من فکر بازگشت کسی که نبود و نیست

از هرکجا نرفته به من بازگشته‌ای
ای بومرنگ خسته‌ی من! یک نفس بایست!

یک عمر می‌دویم و به جایی نمی‌رسیم
یک عمر می‌دویم؟ دویدن برای چیست؟!

در پیله خوش‌تریم که در چشم روزگار
کفتار و کرم و کفتر و پروانه هم یکی‌ست

بیچاره قلب من که در این جنگل شلوغ
خرگوش مرده زاده شد و لاک‌پشت زیست

*****


بر سرت گرد نقره پاشیدند، مثل برف نشسته بر کاجی
مو به مو شرح جنگ‌های تو‌اند، پادشاهی اگرچه بی تاجی

از فتوحات رفته می‌گویند، از شکستی که خورده‌ای از عشق
در دلت گریه‌های مجنون است، در سرت نعره‌های حلاجی

تار و پودی به قیمت یک عمر، دار قالی نه! دار دنیا بود
بافت و بافت و بافت و بافت دست تقدیر مثل نساجی

غیر عزت چه خواست هرکه نخواست؟ غیر عزت چه داشت هرکه نداشت؟
تو عزیز منی هنوز… هنوز … به چه چیزی هنوز محتاجی؟

که توانسته با خودش ببرد همه‌ی آب‌های دریا را؟
من به یک اخم از تو خرسندم، صخره ام دلخوشم به امواجی…

سخت و سنگین اگرچه می گذرد این زمستان سرد و طولانی
من که پشتم به بودنت گرم است، تو بگو چند مرده حلاجی؟

مژگان عباسلو


مثل دیوان «شمس تبریزی»

مثل اسطوره های تاریخــــی  از اساطیر ناب لبریــــزی

گاه مانند «لیلی مجنون»٬ گاه «شیرین خسرو پرویزی»

گاه با هر ترانـــه می رقصی٬ دخترانه٬ زنانــــه می رقصی

در خیابان و خانه می رقصی شرم را توی کوچه می ریزی


تا نسیمش کمی تکان بدهد رنگ شب را به آسمان بدهد

بویـــی از «جوی مولیان» بدهد عطر آن گیسوان شبدیزی

سینه ها رستگاه آهوها ٬ شانه هـا آبشــاری از موها

چشم ها٬مژه ها و ابروها٬ همه را با هوس می آمیزی

ابرویت را کمـــان می اندازی گیسویت را کمند می گیری

مژه ات را به تیر می کشی ای:«دختری با سپاه چنگیزی»

بوسه هایت شراب شیرازی مست لبهـــات دفتـــر «حافظ»

چشمهایت دو جلد غرق جنون مثل دیوان «شمس تبریزی»

همه ی کائنــات را بانــــو  کرده مجذوب خـــویش چشمانت

دیگر از من چه جای پروایی؟ دیگر از من چه چشم پرهیزی؟

حمید چشم آور

اگر كه دشنه قرار است سهم من باشد

حلال دشنه ي تو پشت من شغاد ، بزن

رفيق و هم نفسم ،خوب خانه زاد ، بزن


اگر كه دشنه قرار است سهم من باشد....!

چرا غريبه!؟ بيا از همين نژاد بزن


بزن رفيق ، بزن آشنا كه غير از تو-

كسي نمانده برايم در اين بلاد ،بزن........


حضور نام تو در شاهنامه جاويدان

اگر به كشتن من مي شود ؟ زياد بزن.....


نه من كه نام تورا فاش، نه نخواهم كرد

صبور باش و از روي اعتماد بزن


بزن نترس ،بزن نازنين،بزن ، آنسان –

كه كار جز تو كسي نيست - زنده باد - بزن.

                                                                           حسن سرداری

حال و روزی نگفتنی دارم

رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم
سیصد وشصت و پنج حسرت را همچنان می کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی
گنجم

دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم

یک نفر از غبار می آید مژده تازه تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم
باز در جمع تازه اضداد حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی
دانم از چه می خندم هم نمی دانم از چه می نالم
راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم نمیدانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمدند چهره هایی که غرقشان شد
ه ام
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمی
خوانم
شاید از بس صدایشان زده ام
دوست دارند دوستان لالم ....

محمد علی بهمنی

در این سرای بیکسی...

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذرگهی است پر ستم که اندرو به غیر غم

یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات

برو که هیچکس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست

و گرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

*****


یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس

بانگی بر آورم ز دل خسته ی یک نفس

تنگ غروب و هول بیابان و راه دور

نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس

خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود

ای پیک آشنا برس از ساحل ارس

صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد

ای ایت امید به فریاد من برس

از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف

می خواره را دریغ بود خدمت عسس

جز مرگ دیگرم چه کس اید به پیشباز

رفتیم و همچنان نگران تو باز پس

ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است

سهل است سایه گر برود سر در این هوس

ه. ا.سایه(هوشنگ ابتهاج)

یکی داستانست پر آب چشم


نبرد رستم و سهراب:

دگر باره اسپان ببستند سخت

به سر بر همی گشت بدخواه بخت

به کشتی گرفتن نهادند سر

گرفتند هر دو دوال کمر

هرآنگه که خشم آورد بخت شوم

کند سنگ خارا به کردار موم

سرافراز سهراب با زور دست

تو گفتی سپهر بلندش ببست

غمی بود رستم ببازید چنگ

گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ

خم آورد پشت دلیر جوان

زمانه بیامد نبودش توان

زدش بر زمین بر به کردار شیر

بدانست کاو هم نماند به زیر

سبک تیغ تیز از میان برکشید

بر شیر بیدار دل بردرید

بپیچید زانپس یکی آه کرد

ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد

بدو گفت کاین بر من از من رسید

زمانه به دست تو دادم کلید

تو زین بیگناهی که این کوژپشت

مرابرکشید و به زودی بکشت

به بازی بکویند همسال من

به خاک اندر آمد چنین یال من

نشان داد مادر مرا از پدر

ز مهر اندر آمد روانم بسر

هرآنگه که تشنه شدستی به خون

بیالودی آن خنجر آبگون

زمانه به خون تو تشنه شود

براندام تو موی دشنه شود

کنون گر تو در آب ماهی شوی

و گر چون شب اندر سیاهی شوی

وگر چون ستاره شوی بر سپهر

ببری ز روی زمین پاک مهر

بخواهد هم از تو پدر کین من

چو بیند که خاکست بالین من

ازین نامداران گردنکشان

کسی هم برد سوی رستم نشان

که سهراب کشتست و افگنده خوار

ترا خواست کردن همی خواستار

چو بشنید رستم سرش خیره گشت

جهان پیش چشم اندرش تیره گشت

بپرسید زان پس که آمد به هوش

بدو گفت با ناله و با خروش

که اکنون چه داری ز رستم نشان

که کم باد نامش ز گردنکشان

بدو گفت ار ایدونکه رستم تویی

بکشتی مرا خیره از بدخویی

ز هر گونه‌ای بودمت رهنمای

نجنبید یک ذره مهرت ز جای

چو برخاست آواز کوس از درم

بیامد پر از خون دو رخ مادرم

همی جانش از رفتن من بخست

یکی مهره بر بازوی من ببست

مرا گفت کاین از پدر یادگار

بدار و ببین تا کی آید به کار

کنون کارگر شد که بیکار گشت

پسر پیش چشم پدر خوار گشت

همان نیز مادر به روشن روان

فرستاد با من یکی پهلوان

بدان تا پدر را نماید به من

سخن برگشاید به هر انجمن

چو آن نامور پهلوان کشته شد

مرا نیز هم روز برگشته شد

کنون بند بگشای از جوشنم

برهنه نگه کن تن روشنم

چو بگشاد خفتان و آن مهره دید

همه جامه بر خویشتن بردرید

همی گفت کای کشته بر دست من

دلیر و ستوده به هر انجمن

همی ریخت خون و همی کند موی

سرش پر ز خاک و پر از آب روی

بدو گفت سهراب کین بدتریست

به آب دو دیده نباید گریست

ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود

چنین رفت و این بودنی کار بود

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت

تهمتن نیامد به لشکر ز دشت

ز لشکر بیامد هشیوار بیست

که تا اندر آوردگه کار چیست

دو اسپ اندر آن دشت برپای بود

پر از گرد رستم دگر جای بود

گو پیلتن را چو بر پشت زین

ندیدند گردان بران دشت کین

گمانشان چنان بد که او کشته شد

سرنامداران همه گشته شد

به کاووس کی تاختند آگهی

که تخت مهی شد ز رستم تهی

ز لشکر برآمد سراسر خروش

زمانه یکایک برآمد به جوش

بفرمود کاووس تا بوق و کوس

دمیدند و آمد سپهدار طوس

ازان پس بدو گفت کاووس شاه

کز ایدر هیونی سوی رزمگاه

بتازید تا کار سهراب چیست

که بر شهر ایران بباید گریست

اگر کشته شد رستم جنگجوی

از ایران که یارد شدن پیش اوی

به انبوه زخمی بباید زدن

برین رزمگه بر نشاید بدن

چو آشوب برخاست از انجمن

چنین گفت سهراب با پیلتن

که اکنون که روز من اندر گذشت

همه کار ترکان دگرگونه گشت

همه مهربانی بران کن که شاه

سوی جنگ ترکان نراند سپاه

که ایشان ز بهر مرا جنگجوی

سوی مرز ایران نهادند روی

بسی روز را داده بودم نوید

بسی کرده بودم ز هر در امید

نباید که بینند رنجی به راه

مکن جز به نیکی بر ایشان نگاه

نشست از بر رخش رستم چو گرد

پر از خون رخ و لب پر از باد سرد

بیامد به پیش سپه با خروش

دل از کردهٔ خویش با درد و جوش

چو دیدند ایرانیان روی اوی

همه برنهادند بر خاک روی

ستایش گرفتند بر کردگار

که او زنده باز آمد از کارزار

چو زان گونه دیدند بر خاک سر

دریده برو جامه و خسته بر

به پرسش گرفتند کاین کار چیست

ترادل برین گونه از بهر کیست

بگفت آن شگفتی که خود کرده بود

گرامی‌تر خود بیازرده بود

همه برگرفتند با او خروش

زمین پر خروش و هوا پر ز جوش

چنین گفت با سرفرازان که من

نه دل دارم امروز گویی نه تن

شما جنگ ترکان مجویید کس

همین بد که من کردم امروز بس

چو برگشت ازان جایگه پهلوان

بیامد بر پور خسته روان

بزرگان برفتند با او بهم

چو طوس و چو گودرز و چون گستهم

همه لشکر از بهر آن ارجمند

زبان برگشادند یکسر ز بند

که درمان این کار یزدان کند

مگر کاین سخن بر تو آسان کند

یکی دشنه بگرفت رستم به دست

که از تن ببرد سر خویش پست

بزرگان بدو اندر آویختند

ز مژگان همی خون فرو ریختند

بدو گفت گودرز کاکنون چه سود

که از روی گیتی برآری تو دود

تو بر خویشتن گر کنی صدگزند

چه آسانی آید بدان ارجمند

اگر ماند او را به گیتی زمان

بماند تو بی‌رنج با او بمان

وگر زین جهان این جوان رفتنیست

به گیتی نگه کن که جاوید کیست

شکاریم یکسر همه پیش مرگ

سری زیر تاج و سری زیر ترگ

متن کامل داستان سهراب در شاهنامه :اینجا

 

آخریـن راه نجـــــات ما

گرچـــه آتش هدیه ی اسکندر یونانـــــی است

هیزم این شعله ی پیشینه سوز، ایرانی است

در تماشاخانـــه ی تاریــــخ  تنهـــــا کـــــار  ما

واقعی ظاهر شدن در نقش یک قربانی است

تازگـــــی هــا  لهجـــــه ی  بغض  مرا  فهمیده اند

گرچه این خون گریه ها از دوره ی ساسانی است

کرم ابریشم به فرض از پیله بیرون زد چه سود

در تن پـروانـــــــه تـــا روز ابد زندانی است

دور باشم بی کسم،نزدیک باشم ناکسم!

شاعرم، تقدیر من چون ابر سرگردانی است

آدمی چـــون بـره ای از گوسفندان خداست

پیشه ی پیغمبرانش لاجرم چوپانی است

گیسوانت را کـه روی شانه ها کردی رها

تازه فهمیدم شب یلدا چــــرا طولانی است

هر کتابی را که دیدم زین پس آتش می زنم

آخریـن راه نجـــــات ما فقط نادانـــــی است

کورش کیانی قلعه سردی

خشکی

خارها

خوار نیستند

شاخه های خشک

چوبه های دار نیستند

میوه های کال کرم خورده نیز

روی دوش شاخه بار نیستند

پیش از آنکه برگ های زرد را

زیر پای خویش ،سرزنش کنی

خش خشی به گوش میرسد:

برگهای بی گناه،

با زبان ساده اعتراف میکنند

خشکی درخت

از کدام ریشه آب می خورد!

قیصر امین پور

مرغ سحر و چند غزل از :محمدتقی بهار


محمد تقی بهار ملقب به ملک الشعرای بهار (1263-13330)-زندگینامه  ملک اشعرای بهار

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه‌تر کن

زآه شرربار این قفس را

برشکن و زیر و زبر کن

بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ

نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را

پر شرر کن

ظلم ظالم، جور صیاد

آشیانم داده بر باد

ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!

شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است، گل به بار است

ابر چشمم ژاله‌بار است

این قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!

دست طبیعت! گل عمر مرا مچین

جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این

بیشتر کن

مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن

عمر حقیقت به سر شد

عهد و وفا پی‌سپر شد

نالهٔ عاشق، ناز معشوق

هر دو دروغ و بی‌اثر شد

راستی و مهر و محبت فسانه شد

قول و شرافت همگی از میانه شد

از پی دزدی وطن و دین بهانه شد

دیده تر شد

ظلم مالک، جور ارباب

زارع از غم گشته بی‌تاب

ساغر اغنیا پر می ناب

جام ما پر ز خون جگر شد

ای دل تنگ! ناله سر کن

از قویدستان حذر کن

از مساوات صرفنظر کن

ساقی گلچهره! بده آب آتشین

پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین!

ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!

کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد

کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد

****

دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند

شو بار سفر بند که یاران همه رفتند

آن گرد شتابنده که در دامن صحراست

گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»

داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو

کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند

گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست

کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند

افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند

اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند

فریاد که گنجینه‌طرازان معانی

گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند

یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران

تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند

خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب

کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند

سایر غزلها:

غزل ۱: یا که به راه آرم این صید دل رمیده را

غزل ۲: شمعیم و دلی مشعله‌افروز و دگر هیچ

غزل ۳: رخ تو دخلی به مه ندارد

غزل ۴: آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد

غزل ۵: در غمش هر شب به گردون پیک آهم می‌رسد

غزل ۶: اگر تو رخ بنمایی ستم نخواهد شد

غزل ۷: دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند

غزل ۸: به گلگشت جنان گل می‌فرستم

غزل ۹: نوبهار و رسم او ناپایدار است ای حکیم

غزل ۱۰: خوشا فصل بهار و رود کارون

اشکیم و حلقه در چشم


اشکیم و حلقه در چشم کس آشنای ما نیست

در این وطن چه مانیم دیگر که جای ما نیست

چون کاروان سایه رفتیم ازین بیابان

زان رو درین گذرگاه نقشی زپای ما نیست

آیینه شکسته بی روشنی نماند

گر دل شکست ما را نقص صفای ما نیست

با آن که همچو مجنون گشتیم شهره در شهر

غیر از غمت درین شهر کس آشنای ما نیست

عمری خدا تو را خواست ای گل نصیب دشمن

عمری خدای او بود یک شب خدای ما نیست

شفیعی کدکنی

خیالی نیست...


قمری‌های بی‌خیال هم فهمیده‌اند
فروردین است
اما آشیانه‌ها را باد خواهد برد
خیالی نیست
بنفشه‌های کوهی هم فهمیده‌اند
... فروردین است
اما آفتاب تنبل دامنه را باد خواهد برد
خیالی نیست
سنگریزه‌های کناره‌ی رود هم فهمیده‌اند
فروردین است
اما سایه روشنان سحری را باد خواهد برد
خیالی نیست
همه‌ی این‌ها درست
اما بهار سفرکرده‌ی ما کی برمی‌گردد ؟
واقعا خیالی نیست؟

سید علی صالحی

دوئل


تو که نیستی مثلِ کافکا می‌رسم به مرزِ پوچی
تو پُر از معجزه هستی مثلِ دستای داوینچی
داشتنت، داشتنِ دنیاس، حسِ رو دریا دویدن
... مثلِ یه سیبِ گلابی دستِ پنج ساله گیِ من
اگه سردت باشه می‌شه دیوانِ شمسو آتیش زد
واسه لب‌خندِ تو می‌شه مُرد و بازم دنیا اومد

با تو از بن‌بست هم می‌شه گذشت
می‌شه رفت و رفت و دیگه برنگشت
می‌شه پاک کرد مرزا رو از نقشه‌ها
می‌شه فکرِ یه دوئل بود با خدا...

وقتی چشماتو می‌بندی هالوین می‌شه شبِ من
دیوارِ برلینو مردم به هوای تو شکستن
حتا دهخدا نتونست تو رو معنا کنه یک بار
هدایت پیِ تو می‌گشت لا به لای دودِ سیگار
تختِ جمشیدو قدیما با تصورِ تو ساختن
مشکله گذشتن از تو سخته دل به تو نباختن

با تو از بن‌بست هم می‌شه گذشت
می‌شه رفت و رفت و دیگه برنگشت
می‌شه پاک کرد مرزا رو از نقشه‌ها
می‌شه فکرِ یه دوئل بود با خدا... //


*از مجموعه‌ ترانه‌ی «رانندگی در مستی» /یغما گلرویی