گلواژه سخن
گلخنده بر لب تو مها تا شکفته است
صد گل ز چشم من به تماشا شکفته است
نشکفته وصف تو قلم استعاره لیک
آن را که کرده ای تو سکوفا شکفته است
در باغ ، عقل ، روی تو را چون ندید گفت
دل در دیار عشق گلی ناشکفته است
در کشور خیال دلم عاشقانه دید
صد نرگس خمار به مینا شکفته است
گلواژه ی سخن به دلم تا شکفت گقت
کز جلوه گاه حسن تو زیبا شکفته است
هر سرو رسته در چمن آزاده و بلند
صد سنبلش زبند تو بر پا شکفته است
تا چشم صبح ریخته شبنم به باغ و دشت
گلمهر روی دوست طرب زا شکفته است
«محسن صباحی بیدگلی »
بیدگل بدنیا آمدم و اهل این جهانم.و در همانجا مراحل تحصیلات ابتدایی و متوسطه را با دو ترک تحصیل در مقطع متوسطه گذراندم.در رشته فیزیک و فیزیک پزشکی دانشگاههای اصفهان و علوم پزشکی اصفهان تحصیل نمودم. در تهران ازدواج کرده و علی تنها فرزندم متولد سال1382 می باشد. هم اکنون در مالزی روزگار می گذرانم.از 13 سالگی شعر یا شعر گونه گفته ام.گاهی خط نوشته ام.به هنر همیشه کرنش کرده ام و به بشر عشق و رزیده ام.بزمین الصاق نشده ام و از آسمان جا مانده ام.از مردمان این جهانم .
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: