طلایی روسری بر سر کشیده دختر پاییز
نسیم آهسته آن را میکشاند از سر پاییز

هوا بوی غروبش را به گندم زار میبخشد
و با کوچیدنش جان میبرد از پیکر پاییز

زمین پر میشود از مشق های هر شب باران
گمانم مینویسد خاطره بر دفتر پاییز

تبر بر دوشها دیگر نمی خوانند لالایی
شب یلدای شان گرم است با خاکستر پاییز

کلاغان دست خالی میروند از آسمان پایین
و جنگل می‌شمارد جوجه ها را آخر پاییز



حسین جعفرزاده