خدا از چشم‌هایت آیه‌ای بهتر نیاورده

هنوز از کار چشمانت کسی سر در نیاورده

تقاص چشم خونبارت، هراس چشم خونریزت

"دمار از من بر آورده‌ست و کامم بر نیاورده"

"به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را"

خدا زیبا تر از زیبایی‌ات زیور نیاورده

چه سهل و ممتنع برداشتی ابروت را، سعدی-

خودش را کُشته و بیتی چنین محشر نیاورده

پریشان کرده هر روز مرا یلدای گیسویش

اگر چه این بلا را هیچ شب بر سر نیاورده

***

غزلم، زلف سر شانه غم می ریزد

شب که موهای تو را باد به هم می ریزد

 

بس که در چشم تو جاری است شب و روز غزل

جای جوهر غزل از چشم قلم می ریزد

 

هوس ناخن خونریز و لب نازک تو

گل سرخی است که آتش به دلم می ریزد

 

وای و صد وای از آن لحظه که غم می دهدم

حیف و صد حیف از آن غمزه که کم می ریزد

 

خاطرت جمع که در خواب پریشان منی

شب که موهای تو در خواب به هم می ریزد

***


شانه را در هوس زلف کجت آزردم

بار کج بود که بر شانه به منزل بردم

اشک لب‌های پُر از زخم مرا تر می‌کرد

عوض بوسه فقط زخم زبان می‌خوردم

با دل تنگ به امید فرج می‌رفتم

باز با سر به دل سنگ تو برمی‌خوردم

مست می‌کردم و دنبال خودم می‌گشتم

- آنقدر مست - که گاهی به خودم می‌خوردم

دور باطل زدم و باختم و بازی را -

در همان نقطه‌ی آغاز به پایان بردم

دَم ِرفتن، نفسی تنگ در آغوشم گیر

چادر گل‌گلی‌ات را کفنم کن، مُردم

***

برای مهدی اخوان ثالث :

 

برادر! خون تو از سینه ی من می زند بیرون

بمان در خانه ات ، جلاد گردن می زند بیرون

سپر برداشتن را گازِ اشک آور نمی فهمد

زِرِه سودی ندارد ، تیر از تن می زند بیرون

نگیری خرده بر روباه در بازارِ مکاران

که امشب شیر هم خود را به مردن می زند بیرون

چرا "دست محبت سوی کس یازی در این سرما"

که از هر آستینی دستِ دشمن می زند بیرون

"زمستان است" و شب "بس ناجوانمردانه سرد است ، آی..."

نفس در سینه فریاد است و بهمن می زند بیرون

تو ماندی "در حیاط کوچک پاییز در زندان"

و رخش از "خوان هشتم" بی تهمتن می زند بیرون

****

به حسین پناهی :

خسته از زندگی پر هیجانی که نداشت

قامتش خم شده از بارِ گرانی که نداشت

خیره در آینه در حسرتِ مردی که نبود

کشته از کشمکش عشق - همانی که نداشت -

غصه می خورد خودش را - به طراوت - هر شب

سفره اش خالی و او خیره به نانی که نداشت

بغچه ی خاطره ی کودکی اش را می بست

  کوچ می کرد به آینده - زمانی که نداشت -

ناله می زد گِرهِ فلسفه و عرفان را

وصف می کرد خودش را به زبانی که نداشت

سوت می زد همه ي زندگی اش را با درد

***

ناگهان رفت سفر ، با چمدانی که نداشت