کارمن ازبلندی و پستی گذشته است

ای دل بیا که نوبت هستی گذشته است

وقت نشاط و باده پرستی گذشته است

از آب زندگی چه حکایت کند کسی؟

با دلشکسته ای که ز هستی گذشته است

خواهی بلند ساز مرا خواه پست کن

کار من از بلندی و پستی گذشته است

دارم چنان خیال که بشکسته ای دلم

ورهم شکست چون تو شکستی گذشته است

بنشین دمی و باقی عمرم عدم شمار

کاین یک دو لحظه تا تو نشستی گذشته است

هم در شرابخانه "فغانی"  خراب به

کارش چو از خرابی و مستی گذشته است

 

بابافغانی شیرازی

 

 

یارکجاست

 

یار باید که غم یار خورد یار کجاست؟

غم دل هست فراوان دل غمخوار کجاست؟

ماه من روشنی دیده ی بیدار منست

یارب آن روشنی دیده ی بیدار کجاست؟

نرگس چشم تو مردم کشی آموخت ولی

چشم او را مژه و غمزه ی خونخوار کجاست؟

شد گرفتار "فغانی" به کمند غم عشق

کس نپرسید که آن صید گرفتار کجاست

بابافغانی شیرازی