پنهان نمی شود چه کنم

دكتر علیرضا میثمی از شاعران باذوق معاصر است- وی در سال 1311 در اراك بدنیا آمد پدر بزرگش حاج محمد شفیع متخلص به شوقی از معارفی و دانشمندان و شاعران زمان قاجاریه و دارای تالیفات زیادی است دكتر علیرضا میثمی دوره دبستان و دبیرستان را در اراك به پایان رسانید و به دانشكده پزشكی دانشگاه تهران راه یافت و پس از اخذ مدرك دكتر استادیار دانشكده پزشكی دانشگاه تهران شد و تا سال 1357در تهران طبابت كرد سپس به آمریكا مهاجرت كرد و در آنجا نیز به كار پزشكی اشتغال دارد ولی از شعر و ادبیات و فلسفه نیز غافل نبوده است

چه رازها که نهفته ست زیر پیرهنش
چو ماهتاب، تراود ز پیرهن ،بدنش
به شانه های سپیدی که موچ حیز بلاست
نسیم صبح پراکنده زلف پر شکنش
به طعنه خنده زند همچو گل در عالم عشق
چو اشک شوق چکد برتن چو نسترنش

***********

دیشب به یاد روی تو تنها گریستم

تنهای بی امید ، چه شبها گریستم

از چنگ غم به خلوت اندیشه های عشق

بردم پناه و بی تو در آنجا گریستم

سر می کشد چو شعله تمنای او ز دل

زین جانگداز درد تمنا گریستم

پنهان نمی شود چه کنم ماجرای عشق

در عشق او نهانی و پیدا گریستم

یک روز خنده زد دلم از گرمی امید

عمری ز سرد مهری دنیا گریستم

روشن نشد ز بخت سیاهم چراغ عمر

امروز از سیاهی فردا گریستم

چون ابر بی پناه در این بی کران سپهر

فریاد برکشیدم و دریا گریستم

آتش زدند بر دل من تا که همچو شمع

یکجا بسوختم دل و یکجا گریستم

کوتاه بود عمر من و عمر گل دریغ

(پروانه) سان به خنده ی گلها گریستم

علی رضا میثمی(پروانه)

آرزو های جوانی همچو گل بر باد رفت

مهستی بحرینی (متولد ۱۳۱۷) شاعر و مترجم ایرانی است. او دکترای زبان و ادبیات فارسی دارد.

در فغـــــــــــانم از دل دیر آشنای خویشتن

      خو گرفتم همچو نی با ناله های خویشتن

         جز غم و دردی که دارد دوستی ها با دلم

             یار دلسوزی ندیدم در ســـــرای خویشتن

            من کیم؟ دیوانه ای کز جان خریدار غم است

              مرگ را راحت شمـــــــــارد از برای خویشتن

                      آن چنـــانم کز حیات خویش دل برکنده ام

                           زانکه خود بر آب می بینم بنای خویشتن

                           غنچه پژمرده ای هستم که از کف داده ام

                              در بهار زندگی عطر و صفــــــــای خویشتن

                                        آرزو های جوانی همچو گل بر باد رفت

                                           آرزوی مرگ دارم از خـــــدای خویشتن

                                         همدمی دلسوز تا نبود مهستی را چو شمع

                                              خود بباید اشک ریزد در عــــــــزای خویشتن

*******************************************

مهستی بحرینی

نه فرشته ام، نه شیطان

نه فرشته ام، نه شیطان، کیم و چیم؟ همینم!

               نه ز بادم و نه زآتش. که نواده ی زمینم!

منم و چراغ خردی که بمیرد از نسیمی    

                نه سپیده دم به دستم، نه ستاره بر جبینم

منم و ردای تنگی که به جز من اش نگنجد    

                  نه فلک بر آستانم، نه خدا در آستینم 

نه حق حقم، نه نا حق. نه بدم، نه خوب مطلق  

        سیه و سپیدم: ابلق! که به نیک و بد عجینم

نه برانمش. نه در بر، کشمش. غم است دیگر! 

          چه بگویم از حریفی که من اش نمی گزینم؟

نزنم نمک به زخمی که همیشگی است، باری، 

            که نه خسته ی نخستین، نه خراب آخرینم

تب بوسه ایم از آن لب، به غنیمت است امشب   

          که نه آگهم که فردا، چه نشسته در کمینم

                                                                             حسین منزوی

باغ ممنوع سیب می خواهم


پی یک اشتباه ناجورم! باغ ممنوع سیب می خواهم!

تا بفهمند نازنین منی، قد زلفت رقیب می خواهم!

 

مادرم گفت: دل نبند و برو، هرکجا روی نازنینی هست

آه مادر، دلم زدستم رفت، ختم امن یجیب می خواهم!


پدرم گفت: بچه جان بس کن! حرفهای عجیب می شنوم!


آه آری پدر، عجیب، عجیب، خاطرش را عجیب می خواهم!!

 

باز فر می خورند دور سرم، این قوافی: حبیب،عجیب، غریب...

آه مادر، پدر، مریض شدم، به گمانم طبیب می خواهم!

...

بعد ازین عاشقانه خواهم گفت، بعد ازین قهوه خانه خواهم رفت!

باغ ممنوع سیب پیشکشم! دود نعنا دوسیب می خواهم!!!

حسین جنّتی

وبلاگ حسین جنّتی:   شعرهاي حسين جنتي

این پرنده برای قفس ساخته نشده است

علي باباچاهي متولد سال 1321 بوشهر (كنگان) است. باباچاهي در پاسخ به يكي از پرسش‌هاي احسان يارشاطر (دانشنامه ايران،‌ دانشگاه كلمبيا) كه زمينه‌ي خانوادگي‌اش را جويا مي‌شود،‌ مي‌نويسد:

« پدر برآمده از صحرا (تنگستان بوشهر) - همسايه‌ی تفنگ - و مادر - نمك‌پرورده دريا (بوشهر) - بود.»

گوشماهی ها زیرک اند و

خیلی رفیق باز

در رازداری

حریفشان نمی شوی هرگز

چل سالِ تمام با یکی از آن ها به گرمابه و گلستان می رفتم

منت خدای را عزوجل

سعدی شاهد است.

غرق تماشای پرنده ای که شدم

یک روز

دیر رسیدم به قرار:

دکه ای کنار اسکله!

گوش و هوش تیزی دارند گوشماهی ها

گفتند:

تاخیر تو هم تعبیری دارد 

این پرنده برای قفس ساخته نشده است !

*********


باده خــوب است بـــه اندازه مهیا بشود

امیر توانا املشی** وبلاگ امیر توانا املشی :  اینجا

دانشجوی مهندسی عمران دانشگاه گیلان  ؛متولد فروردین 1371 رشت

رقص باید که عجین با دف و سرنا بشود

باده خــوب است بـــه اندازه مهیا بشود

داده ام دخترکان سیب بریزند به حوض

گفته ام تا همـه جــا هلهله برپا بشود

شاعران با غزل نیمه تمام آمده اند

دامنت را بتکان قافیــــه پیدا بشود

روسری سر کن و نگذار میان من و باد

سر آشفتگی مـــوی تـــو دعـــوا بشود

هیچکس راهی میخانه نخواهد شد اگر

راز سکر آور چشمـــان تـــو افشا بشود

بلخ تا قونیه از چلچله پر خواهد شد

قدر یک ثانیه آغوشت اگـــر وا بشود

حیف ! یک کـــوه مذابی و کماکان باید

عشوه هایت فقط از دور تماشا بشود

*********

رج به رج موی تو را بر دار قالی می کشند
یا که بر بوم از تو تصویری خیالی می کشند

با کمی خرما و مشتی خاک و چندین خوشه عشق
بر تنت پیراهنی از نخل و شالی می کشند

هر طرف ارباب ها محض تصاحب کردنت
نقشه ای از جنگ های احتمالی می کشند

ای بهار رهگذر ! با رفتنت نقاش ها
سرنوشت باغ مان را خشکسالی می کشند

بعد از آن دیگر به جای شمع دانی های سرخ
 در کنار پنجره گلدان خالی می کشند 

...

بال در می آورم تا سر بکوبانم به طاق
هر کجا یک جفت ابروی هلالی می کشند

امیر توانا املشی - رشت

رقصید گلی در وسط معرکه‌ی باد


از حوصله‌ی روسری اش باد که سر رفت

اوضاع جهان باز لب مرز خطر رفت

 

او آمد و در کوچه‌ی ما ولوله افتاد

او در زد و یک ان نفس کوبه‌ی در رفت

 

چشمش، سر زلفش که نشسته است بر ابروش

بسیار ستم بر من ازاین  چند نفر رفت

 

چون ماهی بی تابی از تنگ برون جست

آن راز که از زیر زبان همه در رفت

 

تکثیر جنون مساله اصلی ما شد

وقتی که از این خانه به آن خانه خبر رفت

 

رقصید گلی در وسط معرکه‌ی باد

لرزید درختی و در آغوش تبر رفت

 

شهر از نفسش گرم شد آن صبح که آمد

مست از قدمش جاده شد آن شب که سفر رفت

 

برگشت به سوی من و در را پس از آن بست

نطق قلمم کور شد و واژه هدر رفت

************************************

می خواستم آشفته نباشد حرکاتم ...

وارد شد و ... لرزید ستون فقراتم

وارد شد و ... جان کاملاً از کالبدم رفت  

داده است ولی ... وعده ی یک بوسه ... نجاتم

با نذر و نیازم  اگر از راه می آمد

از دست نمی رفت ... حساب صلواتم

این شدت شیرین ... هیجان در رگم انداخت

در چای چه ها ریخته ای ... جای نباتم؟

اینقدر مشو خیره به ساعت مچی‌ات ... باز

بنشین نفسی ... شعر بخوان ... مست صداتم

دروازه ی آغاز تمام کلماتی ...

من پنجره ی بسته ی ... آن سوی حیاتم !

شرمنده ام از این همه احساس نگفته

تا شعر شود ، دست ببر در کلماتم ...

آرش شفاعی

وبلاگ آرش شفاعی:      آرش شفاعي




 برخیز و بزن بر دف رسوایی


شب های ملال آور پاییز است

  هنگام غزل های غم انگیز است

  گویی همه غم های جهان امشب

 در زاری این بارش یکریز است

ای مرغ سحر ناله به دل بشکن

 هنگامه ی آواز شباویز است

  دورست ازین باغ خزان خورده

  آن باد فرح بخش که گلبیز است

 ساقی سبک آن رطل گران پیش آر

  کاین عمر گران مایه سبک خیز است

خاکستر خاموش مبین ما را

 باز آ که هنوز آتش ما تیز است

  این دست که در گردن ما کردند

 هش دار که با دشنه ی خونریز است

  برخیز و بزن بر دف رسوایی

 فسقی که در این پرده ی پرهیز است

  سهل است که با سایه نیامیزند

ماییم و همین غم که خوش آمیز است                ه.ا.سایه(امیر هوشنگ ابتهاج)

گریه کن هرچه دلت خواست ولی پنهانی


ما همانیم ، همانی که خودت میدانی

دوهواییم دمی صاف و دمی بارانی

پیش بینی شدنِ حال من و تو سخت است

دوهواییم ... ولی بیشترش طوفانی

 

دل من اهل کجا بود که امروز شده است

با دل تنگِ قلم های تو هم استانی

آخرین مقصد تو شانه من بود   !... نبود ... ؟

گریه کن هرچه دلت خواست ولی پنهانی

شاید این بار به شوقِ تو بتابد خورشید

رو یه این پنجره ی در شرفِ ویرانی

شهر مشرف به زمستان شده ی موهایم

چند سالیست که برفی شده و بورانی

 

باز باید بکشی عکس پریشان مرا

گوشه قابِ همان روسری ِ لبنانی

آب با خود همه دهکده را خواهد برد

اگر این رود زمانی بشود طغیانی ...

 *****

فضای خانه پر از لاله های صحرایی ست

جنون ِ لیلی ِ آواره ات تماشایی ست


به آتشم بکشان ! زنده است با آتش

دلی که معبد پروانه های بودایی ست


به زانوان تو موهای من گره خوردند

اتاق ، چون بلمی  روی موج لالایی ست

 

نفس بکش ! نفست زندگی به من بخشید

عمیق تر... که نفس های تو مسیحایی ست


از آن غروب زمستانی و زمین ِ نجیب

بپرس خاطره هامان چقدر رویایی ست !


همان غروب که مبهوت دیدن ما بود

غروب نه ، که طلوعی در اوج زیبایی ست

 

نگاه تشنه ی من ساحلی پر از سنگ است

به روی هر مژه ام چند مرغ دریایی ست


صدای موج می آید کنار چشمانت

چقدر پر زدن مرغ ها تماشایی ست !

حسنا محمدزاده

تمام اهل زمین را جهنمی کردی


گناه چشم تو ...یا ...نه! گناه عکاس است

که این چنین به نگاهت دچار و حساس است

و مدتی است که هنگام دیدن چشمت

"اعوذ بالله"او "قل اعوذ بالناس "است

برای رستن او از جهنم و آتش

پل صراط  نگاهت ملاک و مقیاس است

تمام اهل زمین را جهنمی کردی

که آیه آیه ی چشمت "یوسوس الناس "است

تمام شهر از ایمان به کفر برگشتند

گناه چشم تو حالا به پای عکاس است؟

 ******


هی غزل می نویسم از چشمت بس که چشمان تو غزل خیز است

بند بندم دوباره امسال از حسرت دیدن تو لبریز است

غزلم مثل خاک نیشابور هوس حمله ی تو را دارد

آنقدر تشنه ی رسیدن توست بیت بیتش قنات و کاریز است

حمله کن تا تصرفش بکنی در دروازه ی غزل باز است

چند قرن است خاک نیشابور تشنه ی چشم های چنگیز است

حمله کن گوش من نمی شنود سوره های پیمبرم را که

آیه آیه سفارشاتش از شر چشمان او بپرهیز است

حمله . . . نه  من همیشه تب دارم اعتنایی نکن به این اشعار

تب هزیان گرفته ام هر چند رگه ام از تباز تبریز است

تو بهاری به ایل خودت برگرد من به دردت نمی خورم آخر

گرچه اردیبهشتی ام اما چهار فصلم همیشه پاییز است

من تو زوج های . . . نه آقا من و تو فرد های خوشبختیم

با دو فرهنگ ضد هم که فقط خاک چشمانشان غزل خیز است

منصوره فیروزی

تیر خطاست زندگی


میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی در سال ۱۰۵۴ هجری قمری در ساحل جنوبی رودخانهٔ «گنگ» در شهر عظیم‌آباد پتنه (هند) به دنیا آمد. وی اصلاً از ترکان جغتایی بود. بیدل در بیشتر علوم حکمی تبحر داشت و با طریقهٔ صوفیه نیز آشنا بود. او ابتدا «رمزی» تخلص می‌کرد تا این که بنا به گفتهٔ یکی از شاگردانش هنگام مطالعهٔ گلستان سعدی از مصراع «بیدل از بی نشان چه جوید باز» به وجد آمد و تخلص خود را به «بیدل» تغییر داد. علاوه بر دیوان اشعار، آثاری در نثر دارد که از آن جمله می‌توان به رقعات، نکات و چهار عنصر اشاره کرد. وی در تاریخ چهارم صفر ۱۱۳۳ هجری قمری در دهلی درگذشت. 

غزلیات بیدل دهلوی:اینجا

عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی

زحمت دل کجا بریم آبله پاست زندگی

دل به زبان نمی‌رسد لب به فغان نمی‌رسد

کس به نشان نمی‌رسد تیر خطاست زندگی

پرتوی ازگداز دل بسته ره خرام شمع

زین‌کف خون نیم رنگ پا به حناست زندگی

تا نفس آیت بقاست ناله‌کمین مدعاست

دود دلی بلندکن دست دعاست زندگی

از همه شغل خوشترست صنعت عیب پوشیت

پنبه به روی هم بدوز دلق‌گداست زندگی

یک دو نفس خیال باز، رشتهٔ شوق‌ کن دراز

تا ابد از ازل بتاز ملک خداست زندگی

خواه نوای راحتیم خواه طنین‌کلفتیم

هر چه بود غنیمتیم صوت و صداست زندگی

شورجنون ما و من جوش وفسون وهم وظن

وقف بهار زندگیست لیک کجاست زندگی

جز به خموشی از حباب صر‌فهٔ عافیت‌که دید

ای قفس اینقدر مبال تنگ قباست زندگی

بیدل ازین سراب وهم جام فریب خورده‌ای

تا به عدم نمی‌رسی دور نماست زندگی

******************

بیدل دهلوی

هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شَروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیده‌سرایان عصر خویش است.

غزلهای خاقانی:اینجا

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست
گوئی اندر کشور ما بر نمی‌خیزد وفا
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست
خون به خون می‌شوی کز راحت نشانی مانده نیست
هرگز از کاشانه‌ی کرکس همائی برنخاست
باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون
از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست
وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست
کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو
از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست
درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را
کاندر او تا اوست خصل بی‌دغائی برنخاست
میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان
کز جهان تاریک‌تر زندان سرائی برنخاست
از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک
هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست
از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان
هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

*******

دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود
صبر پی گم کرد چون هم‌دست دستانت نبود
صد هزاران گوی زرین داشت چرخ از اختران
ز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود
ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسمان
زآنکه در روی زمین چیزی به دندانت نبود
قصد دل کردی نگویم کان رگی با جان نداشت
لیک جان آن داشت کان آهنگ با جانت نبود
خوش‌دلی گفتی که داری الله الله این مگوی
بود این دولت مرا اما به دورانت نبود
فتنه را برسر گرفتم چون سرکار از تو داشت
عقل را در پا فکندم چون بفرمانت نبود
وصل تو درخواستم از کعبتین یعنی سه شش
چون بدیدم جز سه یک از دست هجرانت نبود
از جفا بر حرف تو انگشت نتوانم نهاد
کز وفا تا تو توئی حرفی به دیوانت نبود
آتش غم در دل تابان خاقانی زدی
این همه کردی و می‌گویم که تاوانت نبود

خاقانی

قصیده آبی خاکستری سیاه

حمید مصدق ؛متولد نهم بهمن1318 شهرضا؛وفات هفتم آذر1377تهران

در شبان غم تنهايي خويش،

عابد چشم سخنگوي توام .

من در اين تاريكي،

من در اين تيره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گيسوي توام .

 

شكن گيسوي تو،

موج درياي خيال .

كاش با زورق انديشه شبي،

از شط گيسوي مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم .

كاش بر اين شط مواج سياه،

همه عمر سفر مي كردم .

*****

...

واي، باران؛

باران؛

شيشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربي رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

مي پرد مرغ نگاهم تا دور،

واي، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

*****

خواب روياي فراموشيهاست !

خواب را دريابم،

كه در آن دولت خواموشيهاست .

من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم،

 

و ندايي كه به من ميگويد :

« گر چه شب تاريك است

« دل قوي دار،

سحر نزديك است

 

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن مي بيند .

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبي،

- پر مرغان صداقت آبي ست -

ديده در آينه صبح تو را مي بيند .

 

از گريبان تو صبح صادق،

مي گشايد پرو بال .

تو گل سرخ مني

تو گل ياسمني

تو چنان شبنم پاك سحري ؟

- نه؟

از آن پاكتري .

تو بهاري ؟

- نه،

- بهاران از توست .

از تو مي گيرد وام،

هر بهار اينهمه زيبايي را .

 

هوس باغ و بهارانم نيست

اي بهين باغ و بهارانم تو !

*****

...

در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!

كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن !

باز كن پنجره را !

 

تو اگر باز كني پنجره را،

من نشان خواهم داد ،

به تو زيبايي را .

بگذر از زيور و آراستگي

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد

كه در آن شوكت پيراستگي

چه صفايي دارد

آري از سادگيش،

چون تراويدن مهتاب به شب

مهر از آن مي بارد .

 

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد؛

به عروسي عروسكهاي

كودك خواهر خويش؛

كه در آن مجلس جشن

صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس .

صحبت از سادگي و كودكي است .

چهره اي نيست عبوس .

كودك خواهر من،

امپراتوري پر وسعت خود را هر روز،

شوكتي مي بخشد .

كودك خواهر من نام تو را مي داند

نام تو را ميخواند !

- گل قاصد آيا

با تو اين قصه خوش خواهد گفت ؟! -

 

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حيات،

آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز؛

بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز .

باز كن پنجره را ! -

- صبح دميد ! .

*****

...

گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تواند .

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوكواران تواند .

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك، اما آيا

باز بر مي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد !

*****

...

و چه روياهايي !

كه تبه گشت و گذشت .

و چه پيوند صميميتها،

كه به آساني يك رشته گسست .

چه اميدي، چه اميد ؟

چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد .

 

دل من مي سوزد،

كه قناريها را پر بستند .

كه پر پاك پرستوها را بشكستند .

و كبوترها را

- آه، كبوترها را ...

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.

*****

در ميان من و تو فاصله هاست .

گاه مي انديشم ،

- مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !

 

تو توانايي بخشش داري .

دستاي تو توانايي آن را دارد ؛

- كه مرا،

زندگاني بخشد .

چشمهاي تو به من مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا،

سطر برجسته اي از زندگاني من هستي.

*****

...

من به بي ساماني،

باد را مي مانم .

من به سرگرداني،

ابر را مي مانم.

 

من به آراستگي خنديدم .

من ژوليده به آراستگي خنديدم .

- سنگ طفلي، اما،

خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت .

قصه بي سر و ساماني من،

باد با برگ درختان مي گفت .

باد با من مي گفت :

« چه تهي دستي، مَرد!

ابرباورميكرد.

*****

من در آيينه رخ خود ديدم

وبه تو حق دادم.

آه مي بينم، مي بينم

تو به اندازه تنهايي من خوشبختي

من به اندازه زيبايي تو غمگينم

*****

...

بي تو در مي يابم،

چون چناران كهن

از درون تلخي واريزم را.

كاهش جان من اين شعر من است .

آرزو مي كردم،

كه تو خواننده شعرم باشي .

- راستي شعر مرا مي خواني ؟ -

نه، دريغا، هرگز،

باورم نيست كه خواننده شعرم باشي .

- كاشكي شعر مرا مي خواندي ! -

*****

...

گاه مي انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي، روي تو را

كاشكي مي ديدم .

 

شانه بالا زدنت را،

- بي قيد -

و تكان دادن دستت كه،

- مهم نيست زياد -

و تكان دادن سر را كه،

- عجيب ! عاقبت مرد ؟

- افسوس !

- كاشكي مي ديدم !

 

من به خود مي گويم :

« چه كسي باور كرد

« جنگل جان مرا

« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

*****

...

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها،

با تو اكنون چه فراموشيهاست .

 

چه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد !

 

من اگر ما نشوم، تنهايم

تو اگر ما نشوي،

- خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز بر پا نكنيم

 

از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي خيزند

 

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد ؟

چه كسي با دشمن بستيزد ؟

چه كسي

پنجه در پنجه هر دشمن دون

- آويزد

*****

دشتها نام تو را مي گويند .

كوهها شعر مرا مي خوانند .

 

كوه بايد شد و ماند،

رود بايد شد و رفت،

دشت بايد شد و خواند .

 

در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟

در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟

در من اين شعله عصيان نياز،

در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟

 

حرف را بايد زد !

درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشي شدن دوستي است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

...

*****

سينه ام آينه اي ست،

با غباري از غم .

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .

...

من چه مي گويم،آه ...

با تو اكنون چه فراموشيها؛

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .

 

تو مپندار كه خاموشي من،

هست برهان فراموشي من .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

حمید مصدّق :آذر و دی 1343

مگر پیراهنی از عطر شب بوها به تن داری

محمدرضا ترکی ؛متولد 1341 در آبادان.وبلاگ محمدرضا ترکی:فصل فاصله

زمستان در زمستان کی هراس یخ زدن داری
تو که رنگین بهاری در حصار پیرهن داری

پُری از عطرهای ناشناس جنگلی وحشی
فراغ ای یاس من از رنگ و بوی یاسمن داری

شبیه هالۀ رنگین کمانی از گل و لبخند
به گرد دامنت پروانه ها در پرزدن داری

شبم سرشار عطر و روشنی شد در هوای تو
مگر پیراهنی از عطر شب بوها به تن داری

رهایم کن غبار دامن دشت جنون باشم
چه کاری تو به این دیوانه بازیهای من داری

سراپای تو موزون است و در دیوان چشمانت
چه مضمونهای ناب از حافظ شیرین سخن داری

به رغم عشق قسمت نیست، یا شاید که نسبت نیست
تو را با خوی دلداری، مرا با خویشتنداری

*******************

همیشه عشق تا جان مرا سرشار خواهد کرد
کسی نام تو را در خاطرم تکرار خواهد کرد

چنان رازی و نازی خفته در چشمت که هر لحظه
نیازی تازه را در جان من بیدار خواهد کرد

چنان من از تو سرشارم که حتی " دوستت دارم "
جز از لبهای گرم تو مرا آزار خواهد کرد

فریب نام تو شاید بهشت دیگری باشد
که برزخ را به روی شانه ام آوار خواهد کرد

شبی گم می شوم در ساحل چشمت ... و روزی مرگ
مرا در قعر اقیانوسها دیدار خواهد کرد

" مبادا تو نباشی ! " این همان کابوس تکراری ست
که رنگ زندگی را در نگاهم تار خواهد کرد

من و تو واپسین نسل از تبار عاشقان هستیم
جهان ما را بجز در قصه ها انکار خواهد کرد !

*******************

خانه به دوش ِ فنا در شب طوفانی ام
داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام

همسفر بادها ، رفته ام از یادها
فاصله ای نیست تا لحظهّ ویرانی ام

خوب ، نه آن گونه خوب ، تا به بهشتم بری
بد ، نه بدانگونه بد ، تا که بسوزانی ام

سایهّ اهریمن است ، یا شبحی از من است
این که نفس می کشد در من پنهانی ام

کولی زلفت شبی خیمه بر این دشت زد
آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام

در شب غربت مپرس حال خراب مرا
یکسره طوفانی ام ، یکسره بارانی ام

**********************


ندیدم آتشی از نغمه هایت شعله آواتر
نمی بینی کویری از دل من باد پیماتر

دوباره می نشینی پیش رویم، ساکت و غمگین
و من گم می شوم در وسعتی از وهم زیباتر

بگو در وسعت تنهاییت مانند من هرگز
کسی را دیده ای در خویشتن تنها و تنهاتر؟

من امشب از خودم هم رفته ام، هرگز نمی یابی
کسی را این چنین در بی شکیبی ناشکیباتر

میان این همه بی راهه و راهی که می بینی
یکی ما را به شهری می برد لبریز رویاتر

همان راهی که روزی تکسوارانی شگفت ، از آن
گذر کردند و شد از خونشان دامان صحرا ، تر

حقیقت همچنان در بازی خورشید با ابر است
که گاهی می شود پیدا و پنهان...گاه پیداتر

زبان دیگری باید برای گفتگو با تو
که باشد واژه هایش از خود آیینه گویاتر

*****************


محمدرضا ترکی



زخمی که زدی، رفیق، یادت باشد


من چسب زدم به تار و پودم یک عمر
خون‌مرده و زخمی و کبودم یک عمر
حالا که نگاه می‌کنم،‌ می‌بینم:
من عاشق کاکتوس بودم یک عمر

*****

پیراهن خالی تو بر جارختی
عطری که پریده از تن روتختی
سالی که بد است از زمستان پیداست
آغاز هزار و سیصد و بدبختی
*****

یک عمر دویده‌ام؛ چه می‌فهمی تو؟
هرگز نرسیده‌ام؛ چه می‌فهمی تو؟
تو خواه سیاه باش، تو خواه سفید
من مارگزیده‌ام؛‌ چه می‌فهمی تو؟
*****

از من رگ و از تو تیغ؛ یادت باشد
زخمی که زدی، رفیق، یادت باشد
حالا که خودت خواسته‌ای حرفی نیست
این ثانیه را دقیق یادت باشد

رضا کیا سالار

دیر آمدی


احمدرضا احمدی (زاده ۳۰ اردیبهشت ۱۳۱۹ در کرمان)

1):

من انبوهي از اين بعدازظهرهاي جمعه را

بياد دارم كه در غروب آنها
در خيابان
از تنهايي گريستيم
ما نه آواره بوديم، نه غريب

اما

اين بعدازظهر هاي جمعه پايان و تمامي نداشت
مي گفتند از كودكي به ما كه زمان باز نمي گردد
اما نمي دانم چرا

اين بعد از ظهر هاي جمعه باز مي گشتند!

******

2):

روزی آمده بودی
كه من تمام نشانی ها را نوشتم
با خط بد نوشتم
 و تو تمام خانه ها را گم كردی
بمن نگفتی
 همسایه ها گفتند
 دیر آمدی
پنجره بوی رطوبت داشت
 به من نگفتی
كه بیرون از خانه باران است

احمد رضا احمدی