صالح وحدت
آزادی !
ای پرنده ی زندانی
این باغ باژگون
بی نغمه های تو
دل در سرود خاکسار که بندد ؟ 
آزادی !
ای خموش تر از من
این خفتگان سنگدل تیره رای را
جز پرتو بهار صدایت
دیگر چه می تواند
بیداری آورد ؟
آزادی
ای گرفتار
با ما بگو ، بگوی
آخر کدام دست
افسون شعله ات را
بندیّ دود ساخت ؟
آزادی !
آزادی ! صالح وحدت بیدگلی
مانده در قفس شب متولد ۱۳۱۱ در بیدگل
هر شب هزار هزار آفتابگرد وفات :۱۳ اسفند ۱۳۸۵
تسلیم می شوند به زنجیر خاک تا
یک لحظه صبح سر به سوی تو افرازند
آزادی !
آزادی!
با ما بگو ، بگوی
این باغ رنج ماست که بی تو
مانده است منتظر
با باغ خستگان دگر نیز ؟
دیگر چگونه اعتقاد توانم داشت
که این پرنده ی تنها
در ذهن ما به زنجیر
آه سیاهچاه افق های دور را
با سبزه زار نور بدل کرده است ؟
به به !
چه باروری ، باغی !
این باغ نیست ، بهشت است
فریادی از قفس
درقلب کس خدا نکرده اگر روید
کم تر عقوبتش
چنگال دار
یا دهن طعمه خواه زندان است
و اینست
کز لابلای صخره ی اندیشه ای گران
برگ اشارتی
سر می کشد ز بیم
باید که دست را
پرواز دیگری در یاد بست
تا باز آن پرنده ، خورشید فکر ما
بر شاخه های انگشت
از چیله های نور
آشیانه بسازد
****
اشعار دیگری از او را در آواي آزاد بخوانید.
اي كه با من دشمني برگرد
ای که با من دشمنی برگرد
لحظه ای هم مانده روشن باش
دست بردار از نهانکاری
مرد باش و
برقخند دشنه هایت را
در ظلام چشمهایم پاش
من به دست خویش مردن را نمی خواهم
قلب من را چون دهان ماهیان در آب
از سموم تشنگی بیتاب تر گردان
من نمی خواهم بسان نیمه جان ماری
سرکشم در جلد خاک آلود
من میان معبر میدان
تن به تن جنگی
تا که از خون غروبم جاودان
لاله زاران جوشد از قلب زمین خواهم
ای که با من دشمنی مندیش
در حصاری بسته از هر سو
در طلسم شیون غم ها
دامن مرگ آفرین تنگ را گیریم
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: