نه فرشته ام، نه شیطان

نه فرشته ام، نه شیطان، کیم و چیم؟ همینم!

               نه ز بادم و نه زآتش. که نواده ی زمینم!

منم و چراغ خردی که بمیرد از نسیمی    

                نه سپیده دم به دستم، نه ستاره بر جبینم

منم و ردای تنگی که به جز من اش نگنجد    

                  نه فلک بر آستانم، نه خدا در آستینم 

نه حق حقم، نه نا حق. نه بدم، نه خوب مطلق  

        سیه و سپیدم: ابلق! که به نیک و بد عجینم

نه برانمش. نه در بر، کشمش. غم است دیگر! 

          چه بگویم از حریفی که من اش نمی گزینم؟

نزنم نمک به زخمی که همیشگی است، باری، 

            که نه خسته ی نخستین، نه خراب آخرینم

تب بوسه ایم از آن لب، به غنیمت است امشب   

          که نه آگهم که فردا، چه نشسته در کمینم

                                                                             حسین منزوی

سه غزل از حسین منزوی

چون آفتـــاب خزانـــی ، بـــی تــــو دل من گرفته است

جانا ! کجایی که بی تو ، خورشید روشن گرفته است ؟

این آسمان بی تو گویی ، سنگی است بر خانه امروز

سنگی کـــه راه نفس را ، بر چـــاه بیژن گرفته است

از چشــــم می گیرم آبــــی  تا پـــای تا سر نسوزم

زین آتش سرکشی که در من به خرمن گرفته است

ترســـم نیـایـــی و آید  ،  خـــاکستر من به سویت

آه از حریقی که بی تو در سینه دامن گرفته است

از کُشتنم  دیگـــر انگار ، پــــروا  نمی داری  ای یــــار !

حالی که این دیر و دورت ، خونم به گردن گرفته است

چــون خستگان زمین گیر ، تن بسته دارم به زنجیر

بال پریدن شکسته است ، پای دویدن گرفته است

آه ای سفر کرده ! برگرد ،  ای طاقتم برده ، برگرد

برگرد کاین بی قراری ، آرامش از من گرفته است

**از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم

نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم

آوار  پریشانــی‌ست ،  رو  ســوی چـــه بگریزیم؟

هنگامه ی حیرانی‌ ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما"

کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه‌ ست

امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم

دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی‌ بریم، ابریم و نمی‌ باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب

گفتند کــه بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم

من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

***

تـــــو ایستـــــاده ای  امّـــــا  تـوان دم زدنت نیست

خموشی ات همه فریاد وخودبه لب سخنت نیست

چـــــه تلــــــخ خورده ای از دست روزگار کــه دیگر

چنان گذشته ی شیرین، لب شکر شکنت نیست

چــــه جای غـــم کـــه ندارم تو را که در نظر من

سعادتی به جهان مثل دوست داشتنت نیست

چگونه می سپری تن بــــه بوسه هـــای رقیبم

نشانه بوسه ی من در کدام سوی تنت نیست؟

من از تـــــو اصل تــــو را برگزیده ام کـــــه همیشه

دلت مراست – تو خود گفته ای – اگر بدنت نیست

*

چنین که عطر تنت ره به هر نسیم گرفته است

تو با منــــی و نیــــازی به بـــوی پیرهنت نیست

**