چراغهـــــا
امشب هم مثل شبهای سالهای گذشته از بچه مدرسه ای های دم امتحانات آخر سال گرفته تا بابای ریش سفید حسینیه را می بینی که برای روضه ؛نردبانها را جابجا می کنند. گاهی ر یسه های لامپ بهم گره میخوره.سیم ها قاطی میشه ؛ اما برقی محل هست. او چند پرژکتور پرنور پونصد؛هزار؛بعضی وقتام بیشتر چاشنی لامپ های کم نور میکنه. دست یکی که داره طنابو با چاقو پاره میکنه بریده میشه.
صدای یه زن به پسر همسایه که داره از یالابر بالا میره بلند میشه: «نا مسلمون چرا داری خونه مردم را دید می زنی؟»
یه چای داغ با لباس های رنگ و رو رفته زیر نور هایی که گمان نمی کنی الآن شبه می چسبه .
حالا همه چیز آماده س.می بینی که روضه خون میاد؛در جای خودش می نشینه.
نگاهی به مردم سرا پا گوش پای منبر می کنه و میگه:"چراغها را خاموش کنید.
نویسنده: «مهدی مُسیّـبی»
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۱۱/۲۸ ساعت 19 توسط محمود فرزين
|
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: