اشعاری از :بهادر یگانه
بسکه از حیرت فرو ماندم به کار خویشتن
کار خود کردم رها با کردگار خویشتن
همچو گیسو، خانه بر دوشی سزاوار منست
کز پریشانی گره بستم بکار خویشتن
گردباد بی سر انجامم که از دیوانگی
بر سر خود ریزم از حسرت غبار خوبشتن
شمع بی پروانه را مانم که از بی همدمی
هرچه دارم اشک میسازم نثار خوبشتن
با چه امّیدی به رویای خزان دل خوش کنم؟
من که از کنج قفس دیدم بهار خویشتن
مستی من مستی می نیست شور عاشقیست
سر نگیرم سر چو چشمت از خمار خویشتن
هیچکس بر آتشم آبی نزد جز اشک من
هم غم خویشم من و هم غمگسار خویشتن
سینه ی من گور عشق و آرزوها بود و من
روزگاری زنده بودم در مزار خویشتن
خرابم ز مستی خرابم خدایا
شرابم سراپا شرابم خدایا
ره کعبه از هر بیابان که پرسم
دهد خار صحرا جوابم خدایا
به هر سینه ای سر نهم ناله خیزد
غمم ، حسرتم ، التهابم خدایا
ز دیدار من دیده آزرده گردد
مگر چهره آفتابم خدایا
من از بیوفایان وفا چشم دارم
بدنبال نقش سرابم خدایا
مرا شاید از شعله ها آفریدی
که سر تا به پا پیچ و تابم خدایا
چنان در دل اشکها غرق گشتم
که از غم چو نقشی بر آبم خدایا
ز هر موج ویران شود خانه من
به دریای هستی حبابم خدایا
دلم شکوه از ماه و پروین ندارد
من از خویشتن در عذابم خدایا
چو موجم سراسر خروشم الهی
چو بادم سراپا شتابم خدایا
ز رویای هستی بجز غم ندیدم
همین بود تعبیر خوابم خدایا
**************************
از چشم من به دامن شب آب ميرودچشم تو با نواي غزل خواب ميرود
اينقدر دل به طره چه بندي كه عاقبت
گيسوي پر شكنج تو از تاب ميرود
با گرمي نگاه تو چون مست ميشوم
از خاطرم خيال مي ناب ميرود
ميخواست خنده از تو بياموزد و هنوز
خون از لبان غنچهي شاداب ميرود
هر جا غمي است در طلبش دل به جستجوست
خاشاك ما به دامن سيلاب ميرود
اي نور زندگي تو چه داني كه بي رُخت
بر من چهها ز ديدن مهتاب ميرود
**************************************************
ز بس تنها نشستم همچو گلهای بیابانی
دلم چون غنچه خو کردهست با سر در گریبانی
به بختِ تیرهی خود اشکِ غم از دیده میبارم
چه سازد با سیاهیهای شب، شمعِ شبستانی؟
نه میخندم نه میگریم، نه سرمستم نه هشیارم
نمیدانم چه باید کرد در دنیای حیرانی
دلِ دیوانهام دنبالِ گیسوی تو میگردد
که شاید دادِ خود گیرد ز زنجیرِ پریشانی
ز جانِ خویش شستم دست در پیش ِ نگاهِ تو
که چشمانِ تو دریاییست بیپایان و طوفانی
نگاهِ سرکشت هر جا که رو آورد و گردش کرد
خماری بود و مستی بود و طوفان بود و ویرانی
به دنبالِ شرابِ سرخوشی بیهوده میگردی
ندارد ساغر ِهستی بجز زهرِ پشیمانی
***************************************
چون زلف را طراز بناگوش میکنی
مهتاب را ز رشک، سیه پوش میکنی
گیرم که نام من ز لبت محو گشت و مُرد
یاد مرا چگونه فراموش میکنی؟
آغوش من به روی اجل باز مانده است
ای مه ، تو با که دست در آغوش میکنی؟
طوفان خون و دود دل و موج اشکها
این است سرگذشتم اگر گوش میکنی
ساقی حدیث باده به غیر از فسانه نیست
افسون چشم توست که مدهوش میکنی
سرمایه ی وجود به تاراج میدهی
یغمای جان و دل و دین و هوش میکنی
در تنگنای خون به غزلهای آتشین
ای دل حدیث آن لب خاموش میکنی
بهادر یگانه
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: