از زبان استاد زنده یاد «مهرداد اوستا» به شاعرى دیگر!
گذشتى و نگذشتم، رَمیدى و نَرَمیدم
نهفتى و ننهفتم، چمیدى و نَچَمیدم
تو تا مدارج عالى، به اوج قدرت مالى
پریدى و نپریدم، رسیدى و نرسیدم
مدیح مردم نادان، سرودى و نسرودم
به نعره، چاک گریبان، دریدى و ندریدم
حواله هاى «تویوتا» زمین و خانه و ویلا
گرفتى و نگرفتم، خریدى و نخریدم
به پیشگاه رئیسان، خمیدى و نخمیدم
کنار بادیه لیسان، لمیدى و نلمیدم
کنار دلبر مهر و، شَرا… شَ-… شربت لیمو
نشستى و ننشستم، چشیدى و نچشیدم
ز دوستان قدیمى، ز همدلان صمیمى
گسستى و نگسستم، بُریدى و نبریدم
خُزَ عبلات ادارى، براى تجارى
نوشتى و ننوشتم، دویدى و ندویدم
هزار نکته چون یخ، هزار بَه بَه و بَخ بَخ
پراندى و نپراندم، شنیدى و نشنیدم
تو بر زُغال فلانى، دَمیدى و نَدَمیدم
از آن که افتد و دانى، کشیدى و نکشیدم!
************
دو تا کفتر
نشسته اند روى شاخه ی سدر کهنسالى..
«مهدى اخوان ثالث»
من و « زیور »
- که باشد بنده را همخانه و همسر -
نشسته ایم توی خانه ی زیبای باحالی
و دیگ « آش جو » مان بر سر بار است
و ما را استکانی چای در کار است
غم و رنج و عذاب و غصه در این خانه متروک است
خلاصه، لُبّ مطلب، از قضا، آن سان که می بینی،
حسابی کیفمان کوک است !
اگر زیور به من گوید که: « ملا جان ! »
جوابش می دهم با مهربانی : « جان ملا جان !
من از تو نگسلم تا هست جانی در بدن، پیوند
به جان هشت سر فرزندمان سوگند… ! »
***
- بیا نزدیک، ملاّ جان !
ز پشت پنجره، بنگر خیابان را
بفرما کیست این مردی که می آید ؟
- کدامین مرد، زیور جان ؟ !
- همان مردی که رنگ مرکبش زرد است
همان مردی که شاد و خرم و مسرور
برامان دست می جنباند از آن دور… !
- بلی می بینمش، اما نمی دانم که نامش چیست.
گمان دارم که او بی توش مردی، راه گم کرده است
و شاید باد دیشب، جانب این سمتش آورده است !
- ببین ملا ! عجب خوشحال و شنگول است !
و خورجینش از این جایی که می بینم پر از پول است
گمانم بخت گم گردیده ی ما باشد این موجود فرخ فال
به قول یقنعلی بقال:
« بر آمد عاقبت خورشید اقبال از پس دیفال ! »
- عیال نازنینم، اندکی خاموش
همای بخت و اقبال تو، دارد می تکاند پاچه هایش را !
و دارد می نماید سینه اش را صاف
بیا بشنو، ببین دارد چه می گوید:
***
- هلا ای شهروندانی که بی تزویر و بی ترفند
شکفته روی لب هاتان ز شادی، غنچه ی لبخند
منم، من، شهرداری مرد گلدان مند
منم مرد عوارض گیر خود یاری ستاننده
منم، من، خانه های بی مجوز را، بنا، از بیخ و بن کنده !
منم بیچارگان را درد بی درمان !
منم چونین… منم چونان… !
***
دو روزی رفته از آن روز …
***
من و زیور
نشسته ایم، زیر سایه ی کاج کهنسالی !
و آنک بچه هامان نیز
به بازی، داخل ویرانه های خانه مشغولند
ومن قدری بد احوالم
دلم آن سان که می بینی، دچار رنج و بی صبری است
و چشمانم، کمی تا قسمتی ابری است !
دگر زیور نمی گوید که : « ملا جان ! »
و من دیگر نمی گویم: « بفرما، جان ملا جان ! »
چرا؟ چون خانه مان یاد آور ویرانه های « آتن » و « بلخ » است
و ما اوقاتمان تلخ است !
************************************************
ما که در صف از فشار همدگر زائیده ایم
صبحها تا شام و شبها تا سحر زائیده ایم
از فشار جمع مردم بارها با حال زار
در کنار دکّه ی «مشتی صفر» زائیده ایم
گاه بعضی رامیان همدگر زایانده ایم
گاه ما هم در صفی، جایی دگر زائیده ایم
زیرکی می گفت: آنطوری که من کردم حساب
از زن اکبر چاخان هم بیشتر زائیده ایم!
چون که او هر سال می زاید یکی کودک، ولی
ما همین امسال ،صد کاکل به سر زائیده ایم
در همین تهران هزاران بار ،فارغ گشته ایم
غیراز آن طفلان که شاید در سفر زائیده ایم
دوش با من تازه کاری در صف سیگار گفت:
بسکه می کوبندمان، از پشت سر زائیده ایم
گفتمش: عیبی ندارد ای برادر زانکه ما
پیش از اینها در صف قند و شکر زائیده ایم
دیگران در بخشهای زایمان زائیده اند
لیک ،ما در بین مردم، پشت در زائیده ایم
اندرین آشوب و غوغا، جنس کودک شرط نیست
ای که می پرسی که دختر یا پسر زائیده ایم؟
الفرض امروزه دیگر کار ما زائیدن است
گوش شیطان کر، فقط بی درد سر زائیده ایم