پدر در سفــر مانده بود

پسر بی خبر مانده بود

سر سفرۀ خالی لحظه ها

نگاه سکوتش به در مانده بود

به همراه خورشید تا عمق شب

پدر رفته بود و پسر مانده بود

لب حوض تنهایــی غصه ها

به مادر فقط چشم تر مانده بود

پدر رفته بود و پسر را هنوز

سراغی به لب از پدر مانده بود

 

*****

 

 شبی بیا مرا ببر به کوچه های آرزو

کنار شب کنار می،کنــار خندۀ سبــو

به شهر پر صفای دل مــرا ببر که ساقیا

دلم عجب گرفته است ز سجده های بی وضو                              محمد حسن منعمی