مجازات


دست وپايش را به شدت تكان ميداد گاهي به طرف راست ميچرخيد و دوباره به حالت اول بر ميگشت و گاهي به چپ،ولي بي فايده بود. همينطور زل زده بودم به او، شروع كردم به تكان دادن دستهايم جلو صورتم ، خورشيد ديگه چيزي نمونده بود بياد وسط آسمون، پشت اين ميله ها حوصله ام خيلي سر رفته بود.اگر ميدانستم حتما كتابم را با خودم مي آوردم، نگاهي به صف انداختم، جلو و عقب، تقريبا ميانه هاي صف بودم هنوز اون در لعنتي باز نشده بود معلوم نبود دارند چه غلطي ميكنند، گرفتن چند تا دفترچه و اين همه علافي، دوباره نگاهي به پشت ميله ها انداختم هنوز آنجا بود، كنار جدول و داشت دست و پايش را تكان ميداد، دلم به حالش سوخت، دستم را تا آنجايي كه ميشد از بين ميله ها بردم بيرون، ولي نيم متري فاصله بود، چند نفر از پياده رو رد ميشدند دستم را كشيدم تو، چند ثانيه نديدمش و دوباره حالا ،« آفرين ...يه خورده ديگه... ها ماشا...» بالاخره موفق شد، بلافاصله شروع كرد به بالا رفتن از جدول كنار پياده رو، يك،دو،سه، چند ثانيه بيشتر نكشيد ، افتاد پايين ، دوباره به پشت، و شروع كرد به دست و پا زدن،
نفر جلوييم گفت : ميگي تاريخ كي را ميزنند توي دفترچه، بغل دستي اش جواب داد : بچه ها ميگفتند همه را مي زنند چند ماه ديگه، شايد طرفهاي شهريور يا مهر، ـ چي ميگي ، من شنيده ام صبح دفترچه را مي گيرند و بعدالضهر اعزام ميكنند ـ برو بابا دلت خوشه، اين همه سرباز را مي خوان چه كار، فقط اونهايي را كه دفتر چه شون قبلا تاريخ امروز را خورده اعزام ميكنند . نگاهي به دفترچه ام انداختم هنوز تاريخ نخورده بود. بغل دستي هام ساكت شدند. از خيابان صدايي مي آمد بيرون را نگاه كردم و بعد دوباره كنار جدول پياده رو، هنوز دست و پا ميزد شايد دوباره رفته بالا و افتاده پايين، دستم را از لاي ميله ها بردم بيرون ، صورتم را چسباندم به ميله ها و كتف و بازويم را از لاي ميله ها رد كردم ولي باز به اندازه يك وجب فاصله بود، بر گشتم و نگاهي به اطراف انداختم .پشت سري ام روزنامه ميخواند.تيتر درشت روي روز نامه نوشته بود: اجراي حدود در ملاء عام، موافقان و مخالفان روز نامه را بست وبه من نگاه كرد، گفتم : ميشه يك برگ از روز نامه را بدهيد ، گفت : من خونده ام از صبح تا حالا ، همه را حفظ حفظم و بعد شروع كرد به خنديدن و روزنامه را داد به من ، همان صفحه اول را برداشتم و سرش را به صورت استوانه گرد كردم و دستم را از لاي ميله ها بردم بيرون، حالا بايد روزنامه را مي انداختم زيرش و بلندش ميكردم، « حالا ... يه ذره اينورتر ... گرفتمش ، آرام آرام روز نامه را كشيدم عقب، روي كلمه در ملاء عام دست و پا ميزد . حالا وسط پياده رو بود ، نبايد ميافتاد، بنا براين آرامتر روز نامه را كشيدم عقب ، پشت سري ام دست اش را به شانه ام زد و گفت :« برو جلو مثل اينكه جناب سرهنگ اومد » يك لحظه بر گشتم و دوباره به روزنامه نگاه كردم ، افتاده بود وسط پياده رو ، و به سرعت رو به جلو ميدويد. چند نفر از پياده رو رد شدند و بعد ديگه نبود . يك نقش كوچك روي پياده رو و معلوم نبود كف كفش كدام چسپيده بود.
سرهنگ گفت : « اونهايي كه دفتر چه شون تاريخ امروز را خورده بيايند جلو، بقيه بروند هفته ديگه بيايند . خورشيد وسط آسمان بود .
                                                                                                                                                                                    نويسنده:       ابوالفضل معزي بيدگلي       



           






 

رهایــــی

 

فصلنامۀ ادبی «ثر یّا» به کوشش امیر عباس مهندس منتشر شد. در این فصلنامه( که نامش را از یک نشریۀ قدیمی کاشان در چندین دهه پیش گرفته است) مطلبی از حیدر علی عنایتی با نام«اسطورۀ تهران» و داستانی کوتاه از ابوالفضل معزی با نام «رهایی»  نیز به چشم می خورد.

داساتن رهایی نوشتۀ داستان نویس خوب شهرمان،ابوالفضل معزی را بخوانید:

                        ***رهایی               داستانی کوتاه از:ابوالفضل معزی بیدگلی***

همين بعدازظهري بود كه اينجا گير افتاده بودوفكر نمي كردكه ديگر امشب كسي براي نجات دادنش بيايد،نورلامپهاي زيادي كه بوسيله سيمها به دو طرف خانه بسته شده بودندخيابان را كمي روشن ميكرد،هوا هنوز كاملا تاريك نشده بود،از آن بالا نگاهي به داخل مسجد آنطرف خيابان انداخت،پيرمرد مؤذن بالاي ......

ادامه نوشته

دنیای ستاره ها -  نوشته ی ابوالفضل معزی

 

كمي توي رختخوابم جابجاميشوم بااينكه هوا زياد گرم نيست اماخوابم نمي برد،دستانم را زير سرم در هم قفل مي كنم وازسقف پشه بندم به اسمان بالاي سرم چشم مي د وزم ، يك ستاره ، دو ستاره ، سه ستاره ، و ...؛ شروع مي كنم به شمردن ستاره ها، شنيده ام بعضي هاوقتي خوابشان نميبرد يا گوسفندها راميشمرند يا ستاره هارا، چهار ستاره ، پنج ستاره ، اينهمه ستاره توي اسمان،جايي خوانده بودم بعضي اعتقاد دارند كه هر انساني يك ستاره داردومرگ ستاره ومرگ شخص مزبور توأمان رخ ميدهد ، شش ستاره ، هفت ستاره ، باخودم گفتم : « خوبه منم يه ستاره براي خودم انتخاب كنم اگه قرار باشه توي اين دنياي به اين بزرگي هر كي يه ستاره داشته باشه چرامن نداشته باشم.» هشت ستاره ، نه ستاره ، « بايد اوني را كه از همه پرنور تر و قشنگتره انتخاب كنم » بلند ميشوم ودر جايم مينشينم ودر اسمان دنبال ستاره مناسب مي گردم : « اها،  درسته ، خودشه ، همون كه نزد يك ماهه ، خيلي پر نور وقشنگه ، از امشب اون ميشه ستاره من » نفس عميقي ميكشم و دوباره مي خوابم ، ده ستاره ، يازده ستاره ، « اما ،اما اگه يكي ديگه اون  ستاره را براي خودش انتخاب كرده باشه چي ،همين يه ستاره پرنور نزديك ماهه و احتمال اينكه كسان ديگري هم ان رابراي خودشون انتخاب كرده باشند خيلي زياده ، شايد يه شب يه مزرعه دار افريقايي در حاليكه از مزرعه به خونه برميگشته اون ستاره را براي خودش انتخاب كرده ، يا يك دخترجوان رمانتيك ورؤيايي در فرانسه ، يا شايدم يه سربازدرحاليكه اسلحه اش در بغل گرفته وتوي سنگر دراز كشيده ، » دوازده ستاره ، سيزده ستاره، اما خيلي جالبه يعني اگه اينطورباشه سرنوشت من ممكنه با اون مزرعه دارافريقايي گره خورده باشه يا با اون دختر جوان فرانسوي شايد هم بااون سربازي كه الان يه جاي دنيا توي سنگرش دراز كشيده و به اسمان نگاه ميكنه اما من دوست ندارم در سرنوشتم انسان ديگري هم شريك باشه ، بايد از خير اين ستاره بگذرم، بايد ستاره اي را انتخاب كنم كه خيلي پرت باشه ونور زيادي هم نداشته باشه، با چشمانم ميگردم دنبال ستاره اي كه ميخوام، چهارده ستاره، پانزده ستاره، اما اگه همه همين فكرمن رابكنند چي؟ اگه همه بخوا ن بگردند دنبال يك ستاره پرت كم نور، يا اگه پنجاه، شصت سال پيش اين ستاره كم نور، پر نور بوده و جوانهايي اون را براي خودشون انتخاب كرده باشند چي؟ حتما الان يه پيرزن يه جاي دنيا در حاليكه يه استكان چاي يا قهوه دستش است وتوي بالكن خونه َش نشسته داره به يكي از اين ستاره ها نگاه ميكنه كه داره مثل خودش روز بروز كم نورتر وكم نورتر ميشه، يا اون پيرمردي كه سيگاري بين انگشتانش است وداره توي پارك قدم ميزنه، شانزده ستاره، هفده ستاره، هيجده ستاره، ميرم تو فكر اينكه اگه چند نفر يه ستاره را مشترك انتخاب كرده باشند يعني با مرگ اون ستاره، اون چند نفر هم با هم ميميرند يا اگه هر كي بايد يه ستاره داشته باشه يعني با تولد هر ادم جديدي يه ستاره تازه هم بايد متولد بشه، نوزده ستاره بيست ستاره، اصلا فكر نميكردم دنياي ستاره ها اينقدر جذاب وجا لب باشه، ادم ميتونه ساعتها به اونا نگاه كنه،درباره شون فكر كنه،حتي اونا را بشمره، بيست ويك ستاره، بيست ودوستاره،بيست وسه ستاره و...0چشمانم را باز ميكنم، نور خورشيد انها را آزار ميدهد چند بار پلك ميزنم با خودم ميگويم: « خورشيد، آيا خورشيد ميتونه ستاره من باشه؟بايد ببينم چند تا ستاره ديشب شمردم،ميخوام بدونم خورشيد چندمي ميشه،قبل از اينكه خوابم ببره نميدونم هفت صد تا شمردم يا هشتصد تا، اصلا يادم نيست كِي خوابم برد. » 

توضیح: این داستان در هفته نامه ی جوانان و نیز نشریه محلی ویگل به چاپ رسیده است.