کنار آمده ام


چون گل روی تو با خار کنار آمده ام

در غزل پیش غزال تو به بار آمده ام


از لب بحر بقا آب حیـاتم بـدهیـد

به تمنای لب سرخ نگار آمده ام

 

خور و خوابم به خیال خط و خال تو برفت

مـن بـه دنـبـال تـو  بـا دار و نـدار آمـده ام


در چهل سالگی ام چله نشین تو شدم

ای  دل  آرام  بـیـا  بـا  دل  زار  آمـده ام

 

چه به خارم بکشی یا که به خوارم بکشی

خـوار و هـم خـار تـو را شـکرگـزار آمـده ام


دامنت بارگه خیل ملائک شده است

بهر انـعام تـو ای یـار بـه بـار آمـده ام

 

روز و شب در کنف سایه ی تو سرو بلند

به غزلخوانی تـو مست و خمار آمـده ام

 

قـاصـدک آمـد و آورد ز یـارم خبـری

منتظر باش که با روی بهار آمده ام


(چه مبارک سحری هست و چه فرخنده شبی)

هـمـچو حـافـظ بـه هـوای لـب یـار آمـده ام 

آنچنان قامت رعنای تو دل را بربود

که سرا پا به تماشای منار آمده ام


تو در ایـن پـرده چـه با نـاز و ادا آمـده ای

من در این عرصه چه با حال نزار آمده ام


روشنی بخش شبم زلف سیاه تو بوَد

روز روشن به سراغ شب تار آمـده ام

 

آخر ای قبله عالم دل مجنون چه کند

در فـراق تـو که لیـلی و نهار آمـده ام


لب صهبایی تو تنگ تر از قافیه شد

بـا ردیف لب تـنـگ تـو کنار آمـده ام

...

لب ما را برسان بر لب پیمانه صنم

تو بگو تا چه کنم با دل دیوانه صنم

غم هجران تو از زهر جگر سوزتر است

حاصل عمر چه شد در ره میخانه صنم

از لبت غنچه ی گل تا نشود باز چه سود

بلبلان را بنما خنده ی مستانه صنم

هر که بر قامت رعنای تو دارد هوسی

تو بگو تا بزنم تیشه به کاشانه صنم

سرو ناز تو اگر ریشه دواند به دلم

شود از حسن تو این خانه چو بتخانه صنم

آبرو می رود از خرمن ناچیز سخن

تو چنان کن نشوم خرمن بیگانه صنم

زاهد از منبر خود سخت بر آشفت که من

گفته ام معبد ومسجد همه افسانه صنم

خرم آنکس که به دام سر زلف تو بود

نادم آنکس که بگیرد ره ویرانه صنم

حاصل اندک صهبا همه از لطف تو بود

لب نهم بر لب تو آن لب جانانه صنم

سعیدزاده بیدگلی (صهبا)

منبع:وبلاگ شاعر