در قفس

 

بود در خلوت چو بوی گل شکیبایی مرا

کرد سرگردان گلشن باد هر جایی مرا

 

از گلستان تا به عشرتگاه مستان می کشد

ذوق رنگ آمیزی گل های رسوایی مرا

 

خوش نگاهی در نظر هر جا که باشد،جا خوش است

چشم شهرآشوب آهو کرد صحرایی مرا

 

وعده ی هم صحبتان رفته،روز محشر است

دیر می آید قیامت،کشت تنهایی مرا

 

دست گلچین می گرفتم،دست اگر می داشتم

نیست از سستی چو گل در پنجه گیرایی مرا

 

بس که خود را جمع از فکر پریشان کرده ام

در چمن از غنچه نشناسد تماشایی مرا

 

دانش ! از فیض گرفتاری عزیزم،کرده اند

هم چو طوطی در قفس تعلیم گویایی مرا

 

دانش مشهدی


شور در شهرقفس

تا به فکر توبه از شرب مدام افتاده ام

هم چو مینای تهی،از چشم جام افتاده ام

 

بی کدورت عالمی خواهم که چشمی وا کنم

در میان دود و گرد صبح و شام افتاده ام

 

همنشینان جا ز خونگرمی در آتش کرده اند

در میان،من هم چو داغ لاله جا افتاده ام

 

از فراموشان صیادم،ولی افتاده است

شور در شهر قفس تا من به دام افتاده ام

 

دانش ! آزادی همین در حلقه ی گم گشتگی است

چون نگین از سادگی در قید نام افتاده ام

 

دانش مشهدی