در قفس
بود در خلوت چو بوی گل شکیبایی مرا
کرد سرگردان گلشن باد هر جایی مرا
از گلستان تا به عشرتگاه مستان می کشد
ذوق رنگ آمیزی گل های رسوایی مرا
خوش نگاهی در نظر هر جا که باشد،جا خوش است
چشم شهرآشوب آهو کرد صحرایی مرا
وعده ی هم صحبتان رفته،روز محشر است
دیر می آید قیامت،کشت تنهایی مرا
دست گلچین می گرفتم،دست اگر می داشتم
نیست از سستی چو گل در پنجه گیرایی مرا
بس که خود را جمع از فکر پریشان کرده ام
در چمن از غنچه نشناسد تماشایی مرا
دانش ! از فیض گرفتاری عزیزم،کرده اند
هم چو طوطی در قفس تعلیم گویایی مرا
دانش مشهدی
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: