شور در شهرقفس
تا به فکر توبه از شرب مدام افتاده ام
هم چو مینای تهی،از چشم جام افتاده ام
بی کدورت عالمی خواهم که چشمی وا کنم
در میان دود و گرد صبح و شام افتاده ام
همنشینان جا ز خونگرمی در آتش کرده اند
در میان،من هم چو داغ لاله جا افتاده ام
از فراموشان صیادم،ولی افتاده است
شور در شهر قفس تا من به دام افتاده ام
دانش ! آزادی همین در حلقه ی گم گشتگی است
چون نگین از سادگی در قید نام افتاده ام
دانش مشهدی
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۷/۱۸ ساعت 7 توسط محمود فرزين
|
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: