تا به فکر توبه از شرب مدام افتاده ام

هم چو مینای تهی،از چشم جام افتاده ام

 

بی کدورت عالمی خواهم که چشمی وا کنم

در میان دود و گرد صبح و شام افتاده ام

 

همنشینان جا ز خونگرمی در آتش کرده اند

در میان،من هم چو داغ لاله جا افتاده ام

 

از فراموشان صیادم،ولی افتاده است

شور در شهر قفس تا من به دام افتاده ام

 

دانش ! آزادی همین در حلقه ی گم گشتگی است

چون نگین از سادگی در قید نام افتاده ام

 

دانش مشهدی