معـرفت نیـست در ایــن معرفت آموختگان
ای خوشـــــا دولت دیــدار دل افـــروختگان
دلـــــــم از صحبت ایـن چرب زبانان بگرفت
بعد از این دست من و دامن لب دوختگان
عاقـــبت بر ســـر بازار فـــــریبم بفـــروخت
نـــاجوانــمردی ایـــن عـــاقبت انــدوختگان
شـرمشان باد زهنگــامه رسوایی خویش
این متـــاع شـــرف از وسوسه بفروختگان
یار دیـــرینه چنان خاطرم از کینه بسوخت
که بنــــــــالید به حالـــم دل کین توختگان
خوش بخندیــد رفیقان که درین صبح مراد
کهنـــه شد قصه ما تا به سحر سوختگان
فریدون توللی

*************


تـرســم ز فــرط شعــبده، چندان خرت کنند
تــا داســـتان عشـــق وطـــن بــــاورت کنند
من، رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش
بس کــن تو، ورنه خـاک وطن بر سرت کنند
گـــیرم، ز دست چـــــون تو نخیـــزد خیانتی
خدمت مکـــن، که رنجه به صد کیفرت کنند
گـــــر واکنـــد حصـــار قزل قلـــع لب به گفت
گویــد چــه پیش چشم تو با همسرت کنند
بر زنـــده باد گــفتن ِ این خلــق ِ خوش گریز
دل بر منـــه، کــــه یـک تنه در سنگرت کنند
پتــک اوفـــتاده در کــف ضحـــاک و این گروه
خواهـــان کــــه کــــــــاوه ی آهنگـــرت کنند
فریدون توللی 

***************

تابستان:

پشت خرمن های گندم ، لای بازوهای بید

آفتاب زرد ، کم کم  رو نهفت.

بر سر گیسوی گندم زارها

بوسه ی بدرود تابستان شکفت.

ازتو بود ای چشمه جوشان تابستان گرم

گر به هرسو، خوشه ها جوشید وخرمنها رسید

از تو بود از گرمی آغوش تو

هر گلی خندید و هر برگی دمید ...

این همه شهد و شکر از سینه پرشور توست

دردل ذرات هستی نور توست

مستی ما  از طلایی خوشه انگور توست...

راستی را ، بوسه تو ، بوسه بدرود بود؟؟؟

بسته شد آغوش تابستان؟؟؟

خدایا زود بود!!!

 

فریدون توللی

**************


آتش، نکشد چون گل روی تو، زبانه‏

ای مرغ دل از عشق رخت، مست ترانه‏

 

بگذار که بوسم لب و در پای تو افتم‏

از شیب هوس‏ پرور آن مَرمَر شانه‏

 

چون غنچۀ سر برزده از سینۀ برف است‏

پستان تو بر سینه و، نافت به میانه

آن سیب خوش‏ چانه به من ده،که نگیرم‏

این‏گونه، ز آسیب غمت، دست به چانه‏!

 

صد بوسه به لب دارم و، صد بوسه به انگشت‏

خوش نیست،که بوسد سر گیسوی تو، شانه‏

 

هر خسته،که در گلشن آغوش تو خسبد

ز آن باغ مرادش، نتوان کرد روانه‏

 

ما کوردلان را، مگر آن گوی دو پستان‏

آگه کند، از صنع خداوند یگانه!

 

اندوه دلم بشکن و، بوسی دگرم بخش‏

ای نوش لبت، چارۀ اندوه زمانه‏

 

گر سودۀ الماس، بر اندام تو ریزند

چیند دل چون مرغ منش، دانه به دانه!

 

زین بزم خوش، ای فتنه که در کار گریزی‏

بگذار که یاری کنمت، تا در خانه‏

 

پیغام تو،بر بال کبوتر نتوان بست‏

ای بوسه به لب،خیز و هواگیر،ز لانه‏

 

ای کودک آغوش هوس‏ناک "فریدون‏"

شیرین‏ تر ازینت، نتوان گفت فسانه