دیوونگی حال خوشی داره


هر جا برم حال و هوای تو

دست از سر من بر نمی داره

کبریت روشن کن تو تاریکی

دیوونگی حال خوشی داره

 

کاش این غرور خسته بنشینه

کاش اون هوای گریه برگرده

من سعی کردم مهربون باشم

لحن منُ دنیا عوض کرده

 

با من که هستی چترتُ وا کن

آغوش من هر روز بارونه

باور نکن پیش تو آرومم

پشت سکوتم، گریه پنهونه

 

من خیس بارونای هر روزم

با من که هستی چترتُ وا کن

کبریت روشن کن تو تاریکی

بی تابی دستامُ پیدا کن

 

من عاشقت بودم، تواین دنیا

عاشق شدن دیوونگی می خواد

کبریت روشن کن که برداره

مردی که قلبش رو زمین افتاد

 

هر جا برم حال و هوای تو

دست از سر من بر نمی داره

کبریت روشن کن تو تاریکی

دیوونگی حال خوشی داره

***************

عبدالجبار کاکایی(متولد 15 شهریور 1342 ؛ایلام)

وبلاگ عبدالجبار کاکایی:www.jabbarkakaei.blogfa.com


دیدار


مي آيد از بي سمت و بي سو از ته يک دشت ناهموار

ما بي خبر زنداني ديوار در ديوار در ديوار


بي سمت و بي سو مي رسد از ناکجايي که نمي دانيم

ما همچنان سرگرم هم تکرار در تکرار در تکرار


او مي نشيند آن طرفتر از تصورهاي خاک آلود

ما ايستاده، روبرومان "آفتابي از خدا سرشار"


او مي گشايد لب به سمت حرف هايي که نمی فهمیم

ما گنگ و خواب آلود و سر سنگين و ناقص عقل و نا هشيار


او خشم خود را از غلاف ابروانش مي کشد بيرون

ما بي سران غرق در خونيم، بی آواز و خجلت بار


از نا کجا او مي رسد ، از ناکجايي در کجا ها گم

ما بر زمين افتادگانيم، از بهشت آسمان آوار


ما سالها در انتظار لحظه ی ديدار فرسوديم

اما دريغ از گفتگو با او ، دريغ از لحظه ، از ديدار

 *** عبدالجبار کاکایی

پایان تو پایان جهان نیست، مترسک

حاجت به اشارات و زبان نیست ، مترسک

پیداست که در جسم تو جان نیست ، مترسک

 

با باد به رقص آمده پیراهنت اما

در عمق وجودت هیجان نیست، مترسک

 

شب پای زمینی و زمین سفره ی خالی ست

این بی هنری، نام و نشان نیست، مترسک

 

تا صبح در این مزرعه تاراج ملخ بود

چشمان تو حتی نگران نیست، مترسک

 

پیش از تو و بعد از تو زمان سطر بلندی ست

پایان تو پایان جهان نیست، مترسک

 

این مزرعه آلوده ی کفتار وکلاغ است

بیدارشو از خواب زمان نیست، مترسک

*** عبدالجبار کاکایی