در خیابان چهار صبح
هر کسی بامی دارد بر سر
هر کسی باغی از خواب نهان دارد در سر
لیک من
مثل تو هستم - تنها -
ای درخت، ای قفس خشک بهاری مدفون!
سیم پر خار و درخشانی از اخترها،
دور من، دور تو پیچیده از آفاق جهانی مجهول
و در این ساعت خاموشی،
ماه، موجود غریبی ست که شخصیت بی نامی دارد:
گاه چون صورت نورای قدیسان است
گاه پستان بلورین زنی است
خال کوبی شده با نام هزاران مرد
گاه چون دایره ی پوستی کولیهاست
ماه در خواب مرا می بیند:
پنج انگشت بپیچیده به پنچ انگشت
و دو بازو که گرفته ست دو زانو را تنگ
(بغلی از تنهایی)
در خیابان چهار صبح
ماه، سبکی ست به مقیاس جدید شعر
که ز تنهایی شب می شکفد الهامش
و در این ساعت خاموشی،
هر کسی بامی دارد بر سر
هر کسی باغی از خواب نهان دارد در سر
هر کسی نام و نشانی دارد
اما من،
روی این نیمکت سرد خیابان چهار صبح
پنج انگشت بپیچیده به پنج انگشت
و دو بازو که گرفته ست دو زانو را تنگ
بغلی دارم از تنهایی
(بغلی از تنهایی)
دیگران نام و نشانی دارند.

بغلی از تنهایی – از دفتر مصیبتی زیر آفتاب


می شنیدم دیشب از باران
نام پاك آن کتاب آسمانی را
کز میانِ آبها، جبریل رعد و ابر
از برای دستهایت هدیه می آورد
راستی معشوق من، جز این درختان برهنه،
امتی دیگر نداری تو؟

امت تو - از دفتر شبی از نیمروز


تختی بلند و سرخ برافرازید
در چار راهها
زیرا
در انحنای جاده زنی ایستاده است:
سرویست
در قامت بلند پریشانی
آن زن
کز گیسوان ملتهبش
مثل حریق لاله دمیده ست
رعنای پاکباخته در آفتاب صبح
شهر پلید را، با موش هایش ، در شاهراه شایعه می بیند
نجوای سوکناك خلایق
آیا
ما را
آزرده کرده است
یا هُرمِ شوم در بدریهامام؟
تختی بلند و سرخ برافرازید
در چار راهها
در آفتاب!
می گویم ای بلند، بلندی ، بلند تاب!
از گیسوان خویش شرابی فراهم آر
و مستی صراحت آنرا
در خلق های مرده رها کن
تا از سطوح صاف سکوتی هراسناك
ضلع بلند شیفتگی برخیزد
و از میان همهمه ی هذیان
آغاز عاشقانه بلا انگیزد
و روح سرخ ولوله ی دنیا را
ویران کند
بنیاد سرخ ولوله ای دیگر را
بنیان کند
تختی بلند و سرخ برافرازید
در آفتاب!
زیرا دو عقل، عقل سراسر سرخ
از پله های سرخ فرا می آیند
در هاله های منفجر از سرخی
و آفتاب داغ عمودی
از عقل سرخ شعله دمیده ست
معشوق!
این شهر را،
از گیسوان خویش شرابی فراهم آر!

شراب گیسو – از دفتر گل بر گستره ی ماه(رضابراهنی)


ن نمی دانم
پشت شیشه ها، زیر برگان درختان
این چه آوازی است می رانند عاشق های قایقران به سوی من؟
این چه آوازی است می خوانند به سوی من؟
و نمی دانم کنارم زیر ابر آتشین نور
کیست می خندد چو مستان در سکوت شب به سوی من؟

تبر – از دفتر آهوان باغ(رضابراهنی)


بیرون کبوتران همه جا را گرفته اند
پیداست این
از بَقبَقوی شادی و شیدایی
پیداست این
از فوج فوج بال، بال، که انگار
در خواب حبس می زَنَدَم باد، باد، باد،
پیداست این
بیرون کبوتران همه جا را گرفته اند
آن سوی میله، شب همه جا، چون روز!
این سوی میله، روز چنان چون شب!

کبوتران - از دفتر ظل الله


شاخه ها را زده اند
برگها را به زمین ریخته اند
و شنیدم که زنی زیر لبش می گفت:
« تو گنهکاری »
باد باران زده ی زرد خزان
« تو گنهکاری »
دل من جنگل سبزی بود
و در آن سر بهم آورده درختان بلند
شاخه ها را زده اند
برگها را به زمین ریخته اند
و شنیدم که زنی در دل من می گفت:
تو گنهکاری، »
باد باران زده ی زرد خزان
 تو گنهکاری»

در پائیز- از دفتر آهوان باغ


چشم های گربه زیر سقف پل،
در جوی، در باران
مثل ته سیگار پر نور درشتی (تازه بر روی زمین افتاده ) تابان بود
انعکاسش چلچراغی بود باران را و شب گویی چراغان بود
زیر ایوان منقش با خطوط سرد و مرطوب شب پائیز
گرمی دستان خود را بین هم تقسیم می کردیم ما پنهان
- مثل دو قرص سپید نان
بین دو سرباز، یا بین دو گمگشته برادر، یا دو سرگردان -
شب چنان آرام بود آن لحظه در آفاق مسکینان،
که صدای پای کفترها می آمد سوی ما از حفره ی دیوار:
- چون صدای ضربه های قلبهای ما،
چون صدای عقربکهای دو ساعت سوی هم میزان
ماه چون تابید بعد از ریزش باران
- از کنار نرده ی مهتابی ابر بلندی روشن و غلتان -
ی که تو گفتی آنچنان آهسته بود « شب بخیر »
که تو گویی شبدری می خواند نامش را به سوی سروهای پاك کوهستان
لحظه ای دیگر
لحظه های سوکوار سیر سیرك بود
ماه در پشت سر من بود و منزل پیش رو، من عارفی، در خلسه ی پر جذبه ای گویان
و در آن لحظه
چشم های گربه زیر سقف پل، در جوی شب، پنهان

شب بخیر – از دفتر مصیبتی زیر آفتاب


هزار دسته خار خشک را هزار مرد
به نام یادبود عشق های سرد
به دختران باکره سپرده اند
هزار مرد گفته اند:
گل سیاه قلب ما حکایت شبان تیرگی است »
« گل سیاه قلب ما حکایتی ز تیرگی است
هزار اسب شیهه زن چنان ز جاده رفته اند
به یک جهش، چنان قلاع سهمگین وهم را به زیر سم نهفته اند
که گوییا هنوز هم در آسمان گوشهایمان
صدای سم چنان ستاره می پرد
صدای سم چنان ستاره می رود
چه روزگار غنچه های تیرگی است!
که دشمنم به دشنه ای دریده سینه های مادرم
برادرم به خنجری، سر پدر بریده است
و دوستم به خواهرم، به نام یادبود عشق
هزار دسته خار خشک داده است

حکایت – از دفتر شبی از نیمروز