گلهای دامن تو ....

چون شورشی که سلطه ی خان را به هم زده ست
گلهـــای دامن تـــو خـزان را بـــه هــم زده ست

حل می شود تمـــام تنت در مسیر باد
رقص تو باز نظم جهان را به هم زده ست

لب های سرخ توست…پر از واژه ی جدید
این واژه نامه هات زبان را به هم زده ست

هی شاخـــه گل به دست گرفتی دم اذان
گلدسته هات نظم اذان را به هم زده ست

ابروت نقش تازه ی اسلیمــی است کـــه
زیبایی تو«نقش جهان» را به هم زده ست

در هر قمـــار، چشم تــو برگ برنده ای ست
چشم تو هرچه سود و زیان را به هم زده ست

دست از هدایت من بـی دیــن بکش! برو
موسا!صدات خواب شبان را به هم زده ست

سعید رستگارمند

 

مثل گندم

زیر پایش
بهار جان می‌داد
گیسوانش مثل گندم
بلند و پر برکت
به نگاه گرسنه نان می‌داد
دامنش موج می‌زد و می‌ریخت
پیرمردی نشسته در راهش
هی سر خویش را تکان می‌داد :
- باغت آباد
چشم‌هایش
راه میخانه را نشان می‌داد
و به دست من استکان می‌داد

 

عمران صلاحی

 

عاشقان تازه‌ات اهل کدام آبادی‌اند؟

آه اگر دوران شیرین وفا خواهد گذشت
روزهای هم‌نشینی‌های ما خواهد گذشت

بعد من تنها نخواهی ماند، اما بعد تو
بر من تنها نمی‌دانی چه‌ها خواهد گذشت …

عاشقان تازه‌ات اهل کدام آبادی‌اند؟
عطر گیسوی تو این بار از کجا خواهد گذشت؟

تاب دورافتادنم از تاب گیسوی تو نیست
کی دل آشفته از موی رها خواهد گذشت؟

ای دعای عاشقان پشت و پناهت! بازگرد
بی تو کار دوستداران از دعا خواهد گذشت …

 

سجـــــاد سامانی

 

دیگر رسیده تا کمر این شعرِ آخریت

مــوی تـــو لشگری ­است برای ستمگریت

پیداست موی مشکی ­ات از زیر روسریت

 

محــصول قرن چنــدم هــجری­ است قامتت

شاعر شده ­ست رودکی از لهجه­ ی دریت

 

می ­داد طعمِ چند تمشکِ رسیده را

لب­ هــــام در برابر انگـور عسکریت

 

وقتِ تنت در آب، نمی­ شد تمیز داد

نوع تـــــو را از آن بدنِ آدمـی- پریت

 

دریا پُر است از آبزیانی شکسته دل

که معترض شدند به طرزِ شناگریت

 

در کوچــــه راه می­ روی و باد می­ وزد

این نکته کافی است در اثبات دلبریت

 

هر تارِ موی تو غزلی عاشقانه است

دیگر رسیده تا کمر این شعرِ آخریت


صالح دُروند

لبخندت

می‌آیی و در اوجِ زیبایی‌ست لبخندت

مانندِ «اوقاتی که می‌آیی»‌ست لبخندت

 

می‌خندی و یک دسته ماهی می‌پرند از آب

روزی‌دهِ مرغانِ دریایی‌ست لبخندت

 

 

پروانه‌ها پهلوی لب‌های تو می‌خوابند

موسیقیِ آرامِ لالایی‌ست لبخندت

 

آیینه‌های خانه‌ی ما بی‌تو غمگین‌اند

از بس که جذّاب و تماشایی‌ست لبخندت

 

لب‌های سرخت آب و آتش توأمان دارند

در هیأتِ یک استکان چایی‌ست لبخندت

 

وقتی نمی‌خندی پریشان‌اند کشتی‌ها

مانند یک فانوس دریایی ست لبخندت

 

صالح دروند

 

خسته ام مثل ...

خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی
بشنود دوستش از نامزدش دل برده
مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی
که به پرونده ی جرم پسرش برخورده

خسته ام مثل پسر بچه که درجای شلوغ
بین دعوای پدر مادر خود گم شده است
خسته مثل زن راضی شده به مهر طلاق
که پر از چشم بد و تهمت مردم شده است

خسته مثل پدری که پسر معتادش
غرق در درد خماری شده فریاد زده
مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس
پسرش پیش زنش بر سر او داد زده

خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم
دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است
مثل مردی که قسم خورده خیانت نکند
زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است

خسته مثل پدری گوشه ی آسایشگاه
که کسی غیر پرستار سراغش نرود
خسته ام بیشتر از پیر زنی تنها که
عید باشد نوه اش سمت اتاقش نرود

خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید
غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است
شده ام مثل مریضی که پس از قطع امید
در پی معجزه ای راهی مشهد شده است
#علی_صفری

ساده نیست...

سالها بازیچه تقدیر بودن ساده نیست
مثل یک دیوانه در زنجیر بودن ساده نیست

زندگی در برکه شاید سرنوشت ماهی است
عاشق قلاب ماهیگیر بودن ساده نیست

در مرور جمله “خود کرده را تدبیر نیست”
در ته دل از خدا دلگیر بودن ساده نیست

عشق مثل اتفاقی ساده می افتد ولی
بعد از آن با درد و غم درگیر بودن ساده نیست

مثل فرهادی که خواب هر شبش شیرین شده
صاحب رویای بی تعبیر بودن ساده نیست

ساده یک شب چشم آهویی گرفتارت که کرد
خوب می فهمی که دیگر شیر بودن ساده نیست

بی مهابا وقتی از روی دلت رد می شوند
زندگی جان ! درک سرعت گیر بودن ساده نیست

سالها آشفتگی زیر سر این جمله بود
عشق تقصیر است و بی تقصیر بودن ساده نیست

 

علی صفری

نکشم ناز گدایان توانگر شده را

 

من که راضی شده‌ام رزق مقدّر شده را
نکشم ناز گدایان توانگر شده را

چه به جا مانده که در پای عزیزان ریزم؟
باغ آفت‌زده را؟ یا گل پرپر شده را؟

سفله را لقمه‌ای از حکمتِ لقمان خوش‌تر
خارِ صحرا چه کند قطره‌ی گوهر شده را؟

دل ز تکرار شب و روز گرفته‌ست مرا
دیده‌ام بس که من این رنج مکرّر شده را

در دیاری که هنر خوارتر از خاکِ ره است
بشکن این گوهر با خاک برابر شده را!

ای خوش آنان که چو خفتند ز خاطر بردند
رنج این غمکده‌ی بی در و پیکر شده را

گر تو ای عشق به رویم نگشایی در فیض
کس پناهی ندهد رانده ز هر در شده را

بس که ناکام "سهی" زیسته‌ام در همه عمر
قصّه پنداشته‌ام  کامِ میسّر شده را

ذبیح الله صاحبکار

ای دل نسوز، سوزِ تو ڪاری نمی ڪند


افتاده ایم پشتِ سرِ بی سوادها
احزاب را به دست گرفتند، بادها

از بس به نام دینِ خدا ظلم می ڪنند
تغییر ڪرده باورمان از معادها

یک تارِ مو، چه بر سرِ ایمان می آورد!!
بی ریشه اند و روی هوا، اعتقادها

وقتِ نزولِ تیر بلا، ما مُرید ها
همچون سپر شدیم برای مُرادها

ای دل نسوز، سوزِ تو ڪاری نمی ڪند
تسڪین نمی دهند به زخمت، پمادها

چپ ها و راست ها همه از یک قبیله اند
بازیچه ای شدیم به دستِ نهادها

شاعر رسالتش غزلِ عاشقانه نیست
وقتی پر است جامعه ای از تضادها


#مصطفی_علوی

می خواهم از دنیا دلم را پس بگیرم  

 

نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم

می خواهم از دنیا دلم را پس بگیرم

می خواهم امشب برگ برگِ هستی ام را

از شاخه های این شب نارس بگیرم

من آمدم تا حجم اقیانوس را از

جغرافیای شانه ی اطلس بگیرم

کولی شدم تا مثل تقدیر نگاهت

آیینه را از هر کس و ناکس بگیرم

اما چه با من می کند چشمت که باید

هم  گفته، هم  نا گفته ام را پس بگیرم

کر نیستند این ناکسان اما چگونه

داد خود از این لشکر کرکس بگیرم

ای تلخ شیرین شوخ تند! ای مرگ! بگذار

کام خود از آن خنده های گس بگیرم

ای با تنم از عطر کافور آشنا تر!

نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم

دلتنگم از جنجال جنگی سرد اینجا

با زندگی می خواهم آتش بس بگیرم

***

در قاب عکسی کهنه، مادر چشم در راه

تا ماه را در طوقی از اطلس بگیرم

کو دستمال خیس اشک ای روح باران؟

تا گرد از آن چشمان دلواپس بگیرم

 

محمدحسین بهرامیان


دریچه های بسته

دخترک همیشه توی دفترش دو خانه می کشید

زیر سقف هر دو خانه، چند آشیانه می کشید

7 ،  8 ، هفت هشت تا کلاغ پیر سوخته

توی آسمان لاجورد بی کرانه می کشید

نقطه نقطه نقطه می گذاشت صحن پای حوض را

با مداد خود برای جوجه آب و دانه می کشید

بعد کوه ، بعد لکه های پشت کوه؛ بعد رعد

روی گرده ی کبود ابر تازیانه می کشید

یک تبر که زیر سایه ی بلوط تر لمیده بود

هی برای آن درخت پیر شاخ و شانه می کشید

دود می کشید سمت هر کجا که باد پشت بام

دود سرد آتشی که از دلش زبانه می کشید

آفریدگارِ این جهانِ زردِ خط خطی ولی

هیچ گاه توی بهت دفترش خدا نمی کشید

یا خدا نبود یا خدا پرنده بود و سیب بود

هرچه بود بی نشانه بود و بی نشانه می کشید

***

آن دو خانه، آن دریچه های بسته اتفاق بود

گل پریِ مهربانِ قصه بچه ی طلاق بود

***

گل پری بلد نبود، توی ابر ماه می کشید

راه سمت خانه را همیشه اشتباه می کشید

خود گناه چشم مهربان میشی اش نبود اگر

گرگ تیر خورده را همیشه بی پناه می کشید

او مرا - مرا که آن " یکی نبود قصه " نیستم

توی یک لباسِ نقطه چینِ راه راه می کشید

***

 بعد ، بعد چند سال ، چند سال بعدتر هنوز

خانه را میان یک دو هاله ی سیاه می کشید

دور شاخه های مرده ی بلوط پیر می دوید

بعد می نشست و خسته از ته دل آه می کشید

 

محمدحسین بهرامیان

لبخندتو جان من است انگار

تجریش بی تو جای خوبی نیست ، "دربند" زندان من است انگار
رودی که در دامان آن جاری ست ، اشک فراوان من است انگار

*
من با تو طول این خیابان را  هر ثانیه صد بار طی کردم
وقتی تو باشی نقشة این شهر ، نقشی به فنجان من است انگار

من پشت شیشه در شلوغی‌ها ، از دور می‌بینم تو را در دود
در آن قرار عصرگاهی، آه!  خورشید مهمان من است انگار

وقتی که با من روی جدول‌ها ، بادستهای باز... با لبخند...
مغرور و سرخوش راه می‌آیی ، دنیا به فرمان من است انگار

*
افسوس... چون پروانه ای، لبخند پرواز کرد از روی لب‌هامان
لبخند من جان تو بود انگار ، لبخند تو جان من است انگار

یک هفته بعد از آخرین دیدار ، خط می کشم بر هرچه می خواهم
خط می کشم بر هرچه هستم... آه!  این خط پایان من است انگار

 

محمدرضا طاهری

زخم هایم زبان دراوردند

شعر جوشید و بر زبان آمد ، از گلو استخوان درآوردند
شعر من بافه های ذهنم نیست ، زخم هایم زبان درآوردند

آهِ مستانه ام که بالا رفت ، باده از آسمان شب بارید
مردمِ بسته چتر وا کردند ، عاشقان استکان درآوردند

می نویسم، اگرچه می دانم ، شعرها نانوشته ناب ترند
حرف های دلم تباه شدند ، تا سر از این دهان درآوردند

خواستم با سکوت و دم نزدن ، حرمت دوستی نگه دارم
دشمنان زیرکانه از دهنم ، "شِکوه از دوستان" درآوردند

دشمنی های دوستان این سو ، دوستی های دشمنان آن سو
دوستان دشنه در دلم کردند ، دشمنان داستان درآوردند

*

زیر آوار درد های خودم ، مدّتی مرده بودم اما باز
دست های تو از دل آوار ، جسدی نیمه جان درآوردند

محمدرضا طاهری