ای دل نسوز، سوزِ تو ڪاری نمی ڪند
افتاده ایم پشتِ سرِ بی سوادها
احزاب را به دست گرفتند، بادها
از بس به نام دینِ خدا ظلم می ڪنند
تغییر ڪرده باورمان از معادها
یک تارِ مو، چه بر سرِ ایمان می آورد!!
بی ریشه اند و روی هوا، اعتقادها
وقتِ نزولِ تیر بلا، ما مُرید ها
همچون سپر شدیم برای مُرادها
ای دل نسوز، سوزِ تو ڪاری نمی ڪند
تسڪین نمی دهند به زخمت، پمادها
چپ ها و راست ها همه از یک قبیله اند
بازیچه ای شدیم به دستِ نهادها
شاعر رسالتش غزلِ عاشقانه نیست
وقتی پر است جامعه ای از تضادها
#مصطفی_علوی
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۸/۱۳ ساعت 23 توسط محمود فرزين
|
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: