ببند پنجره ها را که باد می آید

.که غم نمانده بود، که شادی نمانده بود
از جنگ چیزهای زیادی نمانده بود
یک مشت خاک خونی و سقفی که ریخته
خانه خراب شد، آبادی نمانده بود
سرهای بی بدن همه در فکر خودکشی
که هیچ چی به حالت عادی نمانده بود
دیوار، جیــغ، پنــجره، بچّه، تفنگِ پر
از زندگی جز، اینها یادی نمانده بود
فریاد از دل همه، تیر از دل تفنگ
آزاد شد ولـــی آزادی نمانده بود
دنیا تمام شد... و از این اتفاق تار
جز پرچم سفید نمادی نمانده بود
****************************************
ببند درها را، با اتاق تنها باش
ببند پنجره ها را که باد می آید
تمام خاطره ها از کسی که دیگر نیست
شبیه قصه ی تلخی به یاد می آید
ببند چشمت را روی شب یواش بخواب
ببند چشمت را… روز شاد می آید!!
دو دست یح زده چسبیده است دستت را
فرشته ای ست کنارت به راه افتاده
نگاه می کنی از روی پل به درّه ی من
صدای توست که در پرتگاه افتاده
ادامه می دهی از خواب ها به بیرون/ تر
که جاده گم شده به اشتباه افتاده
مهی غلیظ گرفته مسیر را در شک
بگرد خانه ی خود را دوباره پیدا کن
بگرد دُور خودت بعد دُور دایره ها
دری جدید به دنیای بسته ات وا کن
شبیه یک کلمه در سرت بچسب به شعر
و گریه هایت را هم درون آن جا کن
کسی که نیست کنارت نشسته مثل ِ قبل
رسیده است از این لحظه ها به باور ِ تو
به بوی پیرهنش فکر می کنی با غم
که پخش می شود آهسته توی دفتر تو
فرو بکن دستت را میان موهایش
کسی که نیست کنارت، نشسته در سر تو
کف حیات می افتد خدای خواب آلود
از آن بلندی دیوانه وار خود، از بام
نگاه می کنی از پشت شیشه ها به کسی
که مثل سایه ی تنهات، رد شد از شب هام
عزیز زندگی ات را بچسب با عشق و
کنار این همه غصّه، صبور باش الهام…
فاطمه اختصاری
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: