فاطمه اختصاری زاده ی 1365 کاشمر و ساکن تهران از شاعران غزل پست مدرن است.کتاب او "یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی‌ها"که در سال ۱۳۸۹ از نمایشگاه کتاب جمع‌آوری شد نیز در سومین دورهٔ جایزهٔ کتاب سال زنان «جایزهٔ خورشید» توانست به مرحلهٔ نهایی راه پیدا کند.داوری جشنوارهٔ غزل پست مدرن در سال ۱۳۸۶ و سردبیری نشریهٔ تخصصی غزل پست مدرن «همین فردا بود» در سال‌های ۱۳۸۵ تا ۱۳۸۸ (که در خرداد ۱۳۸۸ توقیف و لغو مجوز شد)، و انتخاب آثار مجموعهٔ «گریه روی شانه تخم مرغ» از دیگر فعالیت‌های ادبی اوست.کارگاه‌های شعر او در تهران در سال ۱۳۹۱ با انتشار خبری درباشگاه خبرنگاران جوان تعطیل شد.حضور او در سال ۱۳۹۱ در ورزشگاه آزادی با لباس مبدل در بازی ایران-کره جنوبی جنجال تازه ای به پا کرد و حتی در سایت های خارجی مثل «میدل ایست آنلاین» منتشر شد که مدت ها در سایت بالاترین، گویا و بسیاری از سایت های خبری پخش می شد. بسیاری از هنرمندان از کار او حمایت کردند اما خبرگزاری های اصولگرا نظیر باشگاه خبرنگاران جوان کار او را تقبیح کردند. ,وبلاگ فاطمه اختصاری: http://havakesh26.persianblog.ir/


.که غم نمانده بود، که شادی نمانده بود

از جنگ چیزهای زیادی نمانده بود

یک مشت خاک خونی و سقفی که ریخته

خانه خراب شد، آبادی نمانده بود

سرهای بی بدن همه در فکر خودکشی

که هیچ چی به حالت عادی نمانده بود

دیوار، جیــغ، پنــجره، بچّه، تفنگِ پر

از زندگی جز، اینها یادی نمانده بود

فریاد از دل همه، تیر از دل تفنگ

آزاد شد ولـــی آزادی نمانده بود

دنیا تمام شد... و از این اتفاق تار

جز پرچم سفید نمادی نمانده بود

****************************************


ببند درها را، با اتاق تنها باش

ببند پنجره ها را که باد می آید

تمام خاطره ها از کسی که دیگر نیست

شبیه قصه ی تلخی به یاد می آید

ببند چشمت را روی شب یواش بخواب

ببند چشمت را… روز شاد می آید!!

 

دو دست یح زده چسبیده است دستت را

فرشته ای ست کنارت به راه افتاده

نگاه می کنی از روی پل به درّه ی من

صدای توست که در پرتگاه افتاده

ادامه می دهی از خواب ها به بیرون/ تر

که جاده گم شده به اشتباه افتاده

 

مهی غلیظ گرفته مسیر را در شک

بگرد خانه ی خود را دوباره پیدا کن

بگرد دُور خودت بعد دُور دایره ها

دری جدید به دنیای بسته ات وا کن

شبیه یک کلمه در سرت بچسب به شعر

و گریه هایت را هم درون آن جا کن

 

کسی که نیست کنارت نشسته مثل ِ قبل

رسیده است از این لحظه ها به باور ِ تو

به بوی پیرهنش فکر می کنی با غم

که پخش می شود آهسته توی دفتر تو

فرو بکن دستت را میان موهایش

کسی که نیست کنارت، نشسته در سر تو

 

کف حیات می افتد خدای خواب آلود

از آن بلندی دیوانه وار خود، از بام

نگاه می کنی از پشت شیشه ها به کسی

که مثل سایه ی تنهات، رد شد از شب هام

عزیز زندگی ات را بچسب با عشق و

کنار این همه غصّه، صبور باش الهام…

 فاطمه اختصاری