چند شعر از  مالاریای اکبر اکسیر


آناتومی:شب عید مرغ داشتیم
ران به عرفان رسید
سینه به ایثار
دل و جگر به ملیحه
گردن و دنده و ستون فقرات هم
به من
آنجا بود که فهمیدم
چرا پدرها
اخلاق سگ دارند!
*****
تیراژ:
محبوبیت احمد شاملو

کفرم را درمی‌آورد
با این که مرده است
هم کتاب‌هایش تجدیدچاپ می‌شود
هم سنگ قبرش!
****

تحقیر :

وزارت دفاع، جلوی دشمن را گرفت

وزارت نیرو، جلوی خشکسالی

صدا و سیما هم، فعلا با دروغ درگیر است

خدایا خداوندا

وصیت داریوش ماریوش را ولش

مرا از آزادی بیان دیگران

محافظت بفرما !

****


 در زندگی به من آموخته بودند

هرکسی را دیدم سلام بگویم

درجنگ به من آموخته بودند

هرکسی را دیدم شلیک کنم

سی سال از جنگ گذشته است

شصت سال از زندگی

حالا برگشته ام به زادگاهم

نه دوستی مانده که به او سلام کنم

نه دشمنی که به او شلیک کنم

*****


اکبر اکسیر - مالاریا

اکبر اکسیر(1)

1:
در راه كشف حقیقت
سقراط به شوكران رسید
مسیح به میخ و صلیب
ما نه اشتهای شوكران داریم
نه طاقت میخ و صلیب
پس بهتر است به جای كشف حقیقت

برگردیم كشكمان را بسابیم!

2:


هیچ چیز را چشم بسته قبول نکنید

"حتی سخنان بزرگان را"

بزرگمهر که می گفت
سحرخیز باش تا کامروا شوی

دروغ می گفت، باور نکنید

در فامیل ما، سحر خیز ها
یا کله پز شدند یا نانوا !

3:


این پارك پاركینگ می شود
این درخت ،تیر برق
این زمین چمن ، آسفالت
و من كه امروز به اصطلاح شاعرم
روزی یك تكه سنگ می شوم
با لوح یادبودی بر سینه
درست،وسط همین میدان

4:



بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!

5:


من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!

6:


پزشکان اصطلاحاتی دارند
که ما نمی فهمیم
ما دردهای داریم که آنها نمی فهمند
نفهمی بد دردی است
خوش به حال دامپزشکان!

7:


ازآجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است

آنها که لب گشودند؛خورده شدند

آنها که لال مانده اند ؛می شکنند

دندانساز راست می گفت:

پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

8:


تعطیلات نوروز به کجا برویم
پدر از بی‌پولی گفت و قسط‌های عقب‌مانده
مادر از سختی راه و بی‌خوابی و ملافه و حمام
ساعت شد 12 نصف شب
گفتیم برویم سر اصل مطلب
یکی گفت برویم شیراز
دیگری گفت نه‌خیر مشهد
ساعت شد 5 صبح
مادر گفت بالاخره کجا برویم
پدر گفت برویم بخوابیم!

************************  اکبر اکسیر