چنذ غزل از قصاب کاشانی
دل پر از افغان و ظاهر خالی از جوشیم ما
از سخن لبریز و از گفتار خاموشیم ما
تا به بر گیریم هر دم تیر تقدیر تو را
جمله اعضا چون کمان پیوسته آغوشیم ما
چون تن آیینه پنهان در لباس جوهریم
گر چه در ظاهر ز عریانی نمدپوشیم ما
حرف بسیار است،اما رخصت گفتار نیست
بر سر چندین هزار اسرار سرپوشیم م
نزد اهل دل،زباندانی نمی دانیم چیست !
هر کجا قصاب حرفی بگذرد گوشیم ما
....................................
رفتی ز چشم و مانده به جا ماجرای تو
خالی است در دو دیده ام ای دوست جای تو
گویی که روشناییم از دیده رفته است
تا گریه شسته از نظرم خاک پای تو
خاکم به سر که از دل و جان در وجود من
چیزی نمانده است که سازم فدای تو
باید برونش از قفس سینه کرد زود
مرغ دلی که پر نزند در هوای تو
پنهان مکن ز آینه رخسار خویش را
چندانکه کسب نور کند از صفای تو
بگشا دری ز لطف که قصاب دیده را
کرده است حلقه ی درِ دولتسرای تو
ً...............................................
تا کی به بزم شوق غمت جا کند کسی؟
خون را به جای باده به مینا کند کسی؟
ابروت می برد دل و حاشاست کار او
با کج حساب عشق،چه سودا کند کسی؟
تا مرغ دل پرید،گرفتار دام شـد
صیاد کی گذاشت که پر وا کند کسی؟
دنیا و آخرت به نگاهی فروختیم
سودا چنین خوش است که یک جا کند کسی
ای شـاخ گل ! بـه هـر طرفی میل می کنی
ترسم دراز دستی بی جا کند کسی
نشکفت غنچه ای که به باد فنا نرفـت
در ایـن چمن چگـونه دلی وا کند کسی؟
عمر عزیز خود منما صرف ناکسان
حیف از طلا که خرج مطلاّ کـند کسـی
دندان که در دهن نبـود، خنده بد نماست
دکان بی متاع چرا وا کند کسی؟
قصاب کاشانی
بر روضه های خُلد قدم می توان گذاشت
قصاب اگر زیارت دل ها کند کسی
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: