«شیرین قرن بيست و یکم»

تو که نیستی مثلِ کافکا میرسم به مرزِ پوچی
تو پُر از معجزه هستی مثلِ دستای
داوینچی
داشتنت، داشتنِ دنیاس، حسِ رو دریا دویدن
... مثلِ یه سیبِ
گلابی دستِ پنج ساله گیِ من
اگه سردت باشه میشه دیوانِ شمسو آتیش زد
واسه
لبخندِ تو میشه مُرد و بازم دنیا اومد
با تو از بنبست هم میشه
گذشت
میشه رفت و رفت و دیگه برنگشت
میشه پاک کرد مرزا رو از
نقشهها
میشه فکرِ یه دوئل بود با خدا...
وقتی چشماتو میبندی هالوین
میشه شبِ من
دیوارِ برلینو مردم به هوای تو شکستن
حتا دهخدا نتونست تو رو
معنا کنه یک بار
هدایت پیِ تو میگشت لا به لای دودِ سیگار
تختِ جمشیدو قدیما
با تصورِ تو ساختن
مشکله گذشتن از تو سخته دل به تو نباختن
با تو از
بنبست هم میشه گذشت
میشه رفت و رفت و دیگه برنگشت
میشه پاک کرد مرزا رو
از نقشهها
میشه فکرِ یه دوئل بود با خدا... //
*از مجموعه ترانهی
«رانندگی در مستی» /یغما گلرویی
تصوِّر کن اگه حتی ؛تصوّر کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبختِ،خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم صدایی ها پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی زاره
همه آزاد آزادن؛ همه بی دردِ بی دردن
تو روزنامه نمی خونی نهنگا خود کشی کردن
جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خود کامه بدون وحشت و طاغوت
جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
لبا لب از گل و بوسه ،پر از تکرار آبادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردنه اسمش گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه س
تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس
کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم
دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونه ی گندم
بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا
*****
اي ﺑـﺎزﻳـﮕﺮ! ﮔـﺮﻳـﻪ ﻧـﻜـﻦ، ﻣـﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﻮن ﻣـﺜﻞ ﻫـﻤﻴﻢ
ﺻﺒﺤﻬﺎ ﻛﻪ از ﺧﻮاب ﭘﺎ ﻣﻴﺸﻴﻢ ﻧﻘﺎب ﺑﻪ ﺻﻮرت ﻣﻲزﻧﻴﻢ
ﻳﻜﻲ ﻣﻌﻠﻢ ﻣﻴـﺸﻪ و ﻳﻜﻲ ﻣﻴﺸﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺪوش
ﻳﻜﻲ ﺗﺮاﻧﻪﺳﺎز ﻣﻴﺸﻪ ﻳﻜﻲ ﻣﻴﺸﻪ ﻏﺰل ﻓﺮوش
ﻛﻬﻨﻪ ﻧﻘﺎب زﻧﺪﮔﻲ ﺗﺎ ﺷﺐ رو ﺻﻮرﺗﻬﺎي ﻣﺎﺳﺖ
ﮔﺮﻳﻪﻫﺎي ﭘـﺸﺖ ﻧﻘﺎب ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻲ ﺻﺪاﺳﺖ
ﻫﺮ ﻛﺴﻲ ﻫﺴﺘﻲ ﻳﻪ دﻓﻌﻪ ﻗـﺪ ﺑـﻜﺶ از ﭘﺸﺖ ﻧﻘﺎب
از رو ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺣﺮف ﻧـﺰن، رﻫﺎ ﺷﻮ از ﺣﻴﻠﻪي ﺧﻮاب
ﻧـﻘﺶ ﻳـﻚ درﻳـﭽـﻪ رو رو ﻣـﻴﻠـﻪ ﻗﻔﺲ ﺑﻜﺶ
ﺑﺮاي ﻳﻚ ﺑﺎر ﻛﻪ ﺷﺪه ﺟﺎي ﺧﻮدت ﻧﻔﺲ ﺑﻜﺶ
ﻛﺎﺷﻜﻲ ﻣﻴﺸﺪ ﺗﻮ زﻧﺪﮔﻲ، ﻣﺎ ﺧﻮدﻣﻮن ﺑﺎﺷﻴﻢ و ﺑﺲ
ﺗـﻨـﻬﺎ ﺑـﺮاي ﻳـﻚ ﻧـﮕـﺎه، ﺣـﺘﻲ ﺑـﺮاي ﻳـﻚ ﻧﻔﺲ
ﺗﺎ ﻛﻲ ﺑﻪ ﺟﺎي ﺧﻮدِ ﻣﺎ ﻧﻘﺎبِ ﻣﺎ ﺣﺮف ﺑﺰﻧﻪ؟
ﺗﺎ ﻛﻲ ﺳﻜـﻮﺗـُ رج زدن ﻧﻘﺶﻧﻤﺎﻳﺶ ﻣﻨﻪ؟
ﻫﺮ ﻛﺴﻲ ﻫﺴﺘﻲ ﻳﻪ دﻓﻌﻪ ﻗـﺪ ﺑـﻜﺶ از ﭘﺸﺖ ﻧﻘﺎب
از رو ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺣﺮف ﻧـﺰن، رﻫﺎ ﺷﻮ از ﺣﻴﻠﻪي ﺧﻮاب
ﻧـﻘﺶ ﻳـﻚ درﻳـﭽـﻪ رو رو ﻣـﻴﻠـﻪ ﻗﻔﺲ ﺑﻜﺶ
ﺑﺮاي ﻳﻚ ﺑﺎر ﻛﻪ ﺷﺪه ﺟﺎي ﺧﻮدت ﻧﻔﺲ ﺑﻜﺶ
ﻣﻲﺧﻮام ﻫﻤﻴﻦ ﺗﺮاﻧﻪ رو، رو ﺻﺤﻨﻪ ﻓﺮﻳﺎد ﺑﺰﻧﻢ
ﻧـﻘـﺎﺑـﻤﻮ ﭘـﺎره ﻛـﻨـﻢ، ﺟـﺎي ﺧـﻮدم داد ﺑﺰﻧﻢ
*****
می دونم
می دونم که یک نفر هست زیر این گنبد سنگی
که میاد رو آسمونم می کشه یه قوس رنگی
اون که از تبار دریا ، اون که از نسل ستاره س
وقتی باشه هر دقیقه یه تولد دوباره س
اون که اینه ی اتاقم از حضورش بی نصیبه
توی اینه من نشستم اما من با من غریبه
فرصتی نمونده ای عشق ! این صدا صدای مرگه
آخرین فصل جوانه ، فصل جون دادن برگه
از تو قصه ها طلوع کن تا غروب من بمیره
زیر خکستر سردم ، شعله ی تو جون بگیره
یکی باید اینجا باشه که من رو بدزده از من
با من از خودم خودی تر ، بین تن باشه و پیرهن
یکی باید این جا باشد که شب رو کم کنه از روز
روز تازه یی بیاره جای این روز غزلسوز
یکی باید اینجا باشه ، اونی که مثل کسی نیست
وقت سر دادن آواز مثل اون همنفسی نیست
فرصتی نمونده ای عشق ! این صدا صدای مرگه
آخرین فصل جوانه ، فصل جون دادن برگه
از تو قصه ها طلوع کن تا غروب من بمیره
زیر خاکستر سردم ، شعله ی تو جون بگیره
****
خسته شدم
خسته شدم بسکه دلم دنبال یه بهونه گشت
بسکه ترانه خوندم و برگ زمونه برنگشت
بازم کلاغ قصه ها رفت و به خونه ش نرسید
یکه سوار عاشق رو هیشکی تو اینه ها ندید
حادثه ی عزیز من ! تنها تو موندنی شدی
بین همه ترانه هام تنها تو خوندنی شدی
دستای سردم رو بگیر ! سقف ما دیوار نداره
یه روز تو قحطی غزل ، دنیا ما رو کم میاره
من آخرین رهگذرم تو این خیابون بلند
دیر اومدم که زود برم ، دل به صدای من نبند
یه روز توی برق چشات خورشید رو پیدا می کنم
ای شب تار سوت و کور ! به آرزوی من نخند
حادثه ی عزیز من ! تنها تو موندنی شدی
بین همه ترانه هام تنها تو خوندنی شدی
دستای سردم رو بگیر ! سقف ما دیوار نداره
یه روز تو قحطی غزل، دنیا ما رو کم میاره
رمان
تو کتاب قصه ی ما ، این رمان عاشقانه
سهم تو تمام من بود ، سهم من اوج ترانه
آخرین فصل کتاب رو کسی باورش نمی شه
خودتم فکر نمی کردی که بری واسه همیشه
آخر فصه چه بد بود ، یه سفر به خیر ساده
من انتظار ممتد ، تو و بی مرزی جاده
وقت معراج ترانه تو واسه م قوت بالی
حالا تو هق هق گریه م جای شونه ی تو خالی
خاطره هات رو نگه دار ! ای مسافر ! به سلامت !
یکی اینجا چش به راته حتی تا روز قیامت
فکر من نباش! ستاره ! قدم اخر رو بردار !
خودت رو مثل یه آواز توی حنجره م نگه دار !
زندگی همینه ، خاتون ! هر رفیق یه نردبونه
جای من خاک زمینه ، جای تو تو آسمونه
تو نموندی اما اسمت تا ابد قله نشینه
تقصیر تو نیست عزیزم ! رسم روزگار همینه
خطای سفید جاده می گن از تو دورم اما
وقتی چشمام رو می بندم می بینم که با همیم ما
خاطره هات رو نگه دار! ای مسافر ! به سلامت !
یکی اینجا چش براته حتی تا روز قیامت
****
آقا اجازه هست

تنبیه رُ خط بزن از روزگارِ ما
******
کاش آهن بودم تا بتونم تیغه ی تیز یه گاواهن شم..
کاش هیزم بودم،تا بتونم تو اطاق چپراروشن شم..
کاش گندم بودم،تایه تیکه نون بشم توسفره های خالی.
کاش مردم بودم تابرم به جنگ هرمترسک پوشالی
کاش من ما می شد!
کاش تو ،من بودی.
کاش ظلمت کم بود
کاش روشن بودی..
کاش ماهی بودم تابشم اسیر تورماهی گیرگشته ..
کاش کفتر بودم تا بشم شام یه صیاد فقیر گشنه..
کاش مرهم بودم ،واسه رد زخم تازیانه ی تکراری!!..
کاش من ما می شد!
کاش تو ،من بودی.
کاش ظلمت کم بود
کاش روشن بودی..
یغما گلرویی
شبیه دخترکهای رو قلیونهای قاجاری
شکوه دورهی مادی، غم تاراج تیموری
چقدر نزدیک نزدیکی، چقدر از دیگرون دوری
شبیه بوی بارون، تو غروب تخت جمشیدی
یه خورشیدی که از مغرب به این ویرونه تابیدی
هزار آتشکده، توی نگاهت غرق آتیشن
یه عالم یشم و مروارید، تو لبخندت یکی می شن
مث تابیدن مهتاب، رو طاق طاق بستانی
پر از نقش و نگاری تو، شبیه فرش ایرانی
میشه جام جم و حتی تو دستای تو پیدا کرد
در هر معبد و میشه با یک لبخند تو وا کرد
مرمت کن من و از نو، نذار خالی شم از رؤیا
نگاهم کن اگه حتی تمومه این سفر فردا
**************
یغما گلرویی

بزغاله ی سیاهی
که قصه نویس
در قصه اش چیزی از آن ننوشت
من بودم!
گرگی گرسنه نبودم
که پشت در خانه ی تو
دست به کیسه ی آرد فرو برم
برای گول زدنت!
حبّه ی انگوری که شراب را
از سرکه شدن نجات می دهی!
دروغ نگفتم به تو هرگز
و نخواستم سیاهی دستانم را
از تو پنهان کنم
در طمع بو سیدنت....
تو امّا
در خانه را روی من باز نکردی
و گرگ روزگار
مرا خورد..//
***** یغما گلرویی

زمین مثلِ یه سیگاره که چندتا پُک ازش مونده
مسافرخونهای تاریک پر از مهمونِ ناخوونده
اتاقاش کهنه و نمناک، بدون پنجره، بیدر
اسیرِ یه تئاتریم و رسیده پردهی آخر
زمین یه سیبه که کمکم، داره رو شاخه میپوسه
نمونده فرصتی باقی، شمارش شکلِ معکوسه
دیگه از هیچ طرف نوری به دنیامون نمیتابه،
کسی گوشش بدهکاره صدامون نیست... خدا خوابه...
خدا خوابه و دنیا رو سپرده دستِ قاتلها
همه یا باید از اجبار لبِ تیغو ببوسن یا،
مثِ ما زندگیشونو بذارن پای این فریاد
بگن از حالِ اون سیبی که داشت از شاخه میافتاد
دیگه سکانِ این کشتی تو دستِ گردنهبنداس
جهنم هم - اگه باشه - یه جایی شکلِ این دنیاس
تو دنیایی که رو خاکش کسی گندم نمیکاره
فقط حرفِ کسی حرفه که بمبِ هستهای داره
یکی دیگه به جای ما برامون خواب میبینه
یکی دیگه به جای ما برامون مُهره میچینه
تو این دنیای تاریک هر امیدی نقشِ بر آبه،
کسی چشماش به احوالِ من و ما نیست... خدا خوابه...
خدا خوابه و دنیا رو سپرده دستِ قاتلها
همه یا باید از اجبار لبِ تیغو ببوسن یا،
مثِ ما زندگیشونو بذارن پای این فریاد
بگن از حالِ اون سیبی که داشت از شاخه میافتاد
***
یغما گلرویی