شبیه بوی بارون، تو غروب تخت جمشیدی
تموم حس تاریخ و توی برق چشات داری
شبیه دخترکهای رو قلیونهای قاجاری
شکوه دورهی مادی، غم تاراج تیموری
چقدر نزدیک نزدیکی، چقدر از دیگرون دوری
شبیه بوی بارون، تو غروب تخت جمشیدی
یه خورشیدی که از مغرب به این ویرونه تابیدی
هزار آتشکده، توی نگاهت غرق آتیشن
یه عالم یشم و مروارید، تو لبخندت یکی می شن
مث تابیدن مهتاب، رو طاق طاق بستانی
پر از نقش و نگاری تو، شبیه فرش ایرانی
میشه جام جم و حتی تو دستای تو پیدا کرد
در هر معبد و میشه با یک لبخند تو وا کرد
مرمت کن من و از نو، نذار خالی شم از رؤیا
نگاهم کن اگه حتی تمومه این سفر فردا
**************
یغما گلرویی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۱۵ ساعت 13 توسط محمود فرزين
|
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: