چهار غزل از:بهمن رافعی
فراز شاخه نشسته است تا ببينَندَش
هزار دست بَر آنند تا بچينَندَش
زمان به عصمت اين گُل چگونه شك نكند؟
كه خارهاي فرومايه هم نشينندش
چه سوگوار بهاري،كه كاكتوس و گَوَن
نديمِ محرمِ بانوي فَرّو دينندش
به باغبانِ زمان ديگر اعتمادي نيست
هزار پيچك سمّي در آستينَندَش
نفير نفرت و نفرين به طوطياني باد
كه نايِ كوكي اَحسَنْت و آفرينَندَش
سزاست مرگِ بهاري كه بوته بوتة خار
نمادِ سوسن و نسرين و ياسمينَندَش
به شاخه گرچه نَزيبد گُلي كه مسموم است
ولي هنوز نشسته است، تا ببينَندَش
*****
کدامین چشمه سمی شد ، که آب از آب میترسد
و حتی ذهن ماهیگیر ، از قلاب میترسد ؟
کدامین وحشتِ وحشی ، گرفته روح دریا را
که توفان از خروش و موج از گرداب میترسد
گرفته وسعت شب را غباری آنچنان مـُبـهم
که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب میترسد
شب است و خیمه شب بازان و رقص ِ وحشی ِ اشباح
مـُژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب میترسد
فغان زین شهر ِ کج باور ، که حتا نکته آموزَش
ز افسون و طلسم و رَمل و اسطرلاب میترسد
طنین کارسازی هم ، ز سازی بر نمیخیزد
که چنگ از پرده ها و سیم از مضراب میترسد
سخن دیگر کـُن ای بهمن ! کجا باور توان کردن
که غوک از جلبک و خرچنگ از مرداب میترسد ؟
-------------------------------------------

اگر این ماهیان رنگی نبودند
در این تنگ به این تنگی نبودند
اگر همسایه ها بی سایه بودند
حصار خانه ها سنگی نبودند
--------------------------------------------
از دست عزيزان چه بگويم گلهای نيست
گر هم گلهای هست، دگر حوصلهای نيست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز اين دست مرا مشغلهای نيست
ديریست که از خانه خرابان جـهـانم
بر سـقـف فرو ريخـتهام چـلچلهای نيست
در حسرت ديدار تو ، آواره ترينم
هرچند که تا خانهی تو فاصلهای نيست
بگذشتهام از خود ولی از تو گذشتن
مرزیست که مشکلتر از آن مرحلهای نيست
سرگشته ترين کشتی دريای زمانم
میکوچم و در رهگذرم اسکلهای نيست
من سلسله جنبان دل عاشق خويشم
بر زندگیام سايه ای از سلسلهای نيست
يخ بسته زمستان زمان در دل بهمن
رفـتـنـد عزيزان و مرا قافـلهای نيست
پاييز ۴۱**** بهمن رافعی ---- متولد 1315 بروجن
***
شاعر نفس بکش که قلم زندگی کند
یک دَم درنگ مکن که دَم زندگی کند
وقتی تمام عقربه ها نیش می زنند
مگذار در سرود تو سَم زندگی کند
مگذار جویبار سرودت چو آبگیــــــر
بی های و هوی و بی چم وخم زندگی کند
شادی که از سلاله ی نور است و آب و رنگ
حیف است زیر سایه ی غم زندگی کند
ای سنگ ها که زیر و بم آب بسته اید
فرصت دهید آینه هم زندگـــــــی کند
هر چند خطُ فاصله در بین واژه ها
پیوسته مانع است قلم زندگی کند
امَا هنوز پنجره ای هست و کوچه ای
تا زندگی قدم به قدم زندگی کند
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: