لبخندتو جان من است انگار

تجریش بی تو جای خوبی نیست ، "دربند" زندان من است انگار
رودی که در دامان آن جاری ست ، اشک فراوان من است انگار

*
من با تو طول این خیابان را  هر ثانیه صد بار طی کردم
وقتی تو باشی نقشة این شهر ، نقشی به فنجان من است انگار

من پشت شیشه در شلوغی‌ها ، از دور می‌بینم تو را در دود
در آن قرار عصرگاهی، آه!  خورشید مهمان من است انگار

وقتی که با من روی جدول‌ها ، بادستهای باز... با لبخند...
مغرور و سرخوش راه می‌آیی ، دنیا به فرمان من است انگار

*
افسوس... چون پروانه ای، لبخند پرواز کرد از روی لب‌هامان
لبخند من جان تو بود انگار ، لبخند تو جان من است انگار

یک هفته بعد از آخرین دیدار ، خط می کشم بر هرچه می خواهم
خط می کشم بر هرچه هستم... آه!  این خط پایان من است انگار

 

محمدرضا طاهری

زخم هایم زبان دراوردند

شعر جوشید و بر زبان آمد ، از گلو استخوان درآوردند
شعر من بافه های ذهنم نیست ، زخم هایم زبان درآوردند

آهِ مستانه ام که بالا رفت ، باده از آسمان شب بارید
مردمِ بسته چتر وا کردند ، عاشقان استکان درآوردند

می نویسم، اگرچه می دانم ، شعرها نانوشته ناب ترند
حرف های دلم تباه شدند ، تا سر از این دهان درآوردند

خواستم با سکوت و دم نزدن ، حرمت دوستی نگه دارم
دشمنان زیرکانه از دهنم ، "شِکوه از دوستان" درآوردند

دشمنی های دوستان این سو ، دوستی های دشمنان آن سو
دوستان دشنه در دلم کردند ، دشمنان داستان درآوردند

*

زیر آوار درد های خودم ، مدّتی مرده بودم اما باز
دست های تو از دل آوار ، جسدی نیمه جان درآوردند

محمدرضا طاهری