نوبهار باید و نیست


خزان عمر مرا نوبهار باید و نیست

بهار عاطفه را برگ و بار باید و نیست

به جز دو دیده ی اختر فشان که من دارم

نشان ز اختر شب زنده دار باید و نیست

غزاله های غزل در کمند بی هنری است

دلی به داغ غزل داغدار باید و نیست

چراغ صاعقه ، فانوس آفتاب شکست

شهاب بارقه در شام تار باید و نیست

نفیر زاغ و زغن ، در چمن نباید و هست

صفیر مرغ غزل خوان ، هزار باید و نیست

کبوتران سحر را نشان چه می جویی؟

که روزنی به شب انتظار باید و نیست

مرا به غربت آیینه ها چه می خوانی؟

که دل چو آینه ی بی غبار باید و نیست

به روزگار ، که عمرم تباه گشت و هنوز

فراغ خاطری از روزگار باید و نیست

مشفق کاشانی


...

نان,

      آب,

پنجره ای رو به آفتاب 

  و گاهی جشن عروسی

   خداچه تعریف ساده ای دارد 

         در محله های فقیرنشین.


رسول یونان

چشم بسته

عاشق‌تر از همه‌ی ما

موش کوری‌ست
که زیبایی جفتش را
چشم بسته باور می‌کند.


  ساغر شریفی

هر که باران باشد...

سید علی میرافضلی (زادهٔ ۱۳۴۸ خورشیدی در رفسنجان)

 

به باران دل نبند

که هر چهار فصل دیوانه‌ات خواهد کرد

اگر ببارد، از شوق

اگر نبارد، از دل‌تنگی

 

***************

وقتی که نیستی

 

حس می کنم که پنجره،

 

دیوار دیگری است !

 

*****************************

دست آن کودک که ول شد

در شلوغی خیابانها

طعم آن دستم 

**************


آخرین دانه این مزرعه را نیز

کلاغان خوردند

و مترسک

به دعا مشغول است.

 

****************** 

هر که باران باشد

روی چشم همه پنجره‌ها جا دارد.

 

************* 

برگ ریز است دلم

باد می آید و

احوال خیابان مرا می پرسد

سید علی میر افضلی

به روی دردهای کهنه ام تشدید بگذارید


به جای این که در شب¬های من خورشید بگذارید
فقط مرزی میانِ باور و تردید بگذارید

همیشه باد در سر دارم و همزاد مجنونم
به جای باد در «فرهنگِ عاشق» بید بگذارید

همین که عشق من شد سکّه ی یک پولِ این مردم
مرا بر سفره های هفت سینِ عید بگذارید!

خیالی نیست، دیگر دردهایم را نمی گویم
به روی دردهای کهنه ام تشدید بگذارید

ببخشیدم!برای این که بخشش از بزرگان است
خطاهای مرا پای خطای دید بگذارید!

گرفته ناامیدی کلّ دنیای مرا، ای کاش
شما آن را به نام کوچکم «امّید» بگذارید

******


مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم

چنــد  ساعت  شده  از  زندگیــــم  بی خبرم

این همه فاصله ، ده جاده و صد ریل قطار

بال پــرواز دلـــم کــــو که به سویت بپرم؟

از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من

بین این  قافیــه ها  گــم  شده  و در به درم

تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر

این همه فاصله کوتـــاه شود در نظرم

بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم

پدر  عشـــق   بسوزد  کـــه  درآمد  پدرم

بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک

کفــر مطلق شده ام دایره ای بی وَتَرم

من خدای غزل ناب نگاهت شده ام

از رگ گردن تــو من به تو نزدیک ترم

امید صباغ نو

حتی به کوچه علی چپ که می روم!

1)

ريشه ها را كنار بزنيد

زير بيد مجنوني خاكم كنيد

بايد بدانم اين عشق

از كجا آب مي خورد !

2)

حق دهید مست کند

چشم که باز کرد

بالای دار بود

دانه ی انگور

3)


هیچ جای این شهر

از یادت در امان نیستم
حتی به کوچه علی چپ که می روم!

رضا محبّی راد




كسی نگفت چرا رنگ لاله ها زرد است

من از شب ها ی تاریک بدون ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ، از این همه روباه می ترسم
.
مرا از جنگ رو در روی در میدان گریزی نیست
ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم
.
من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم
ولی از زاهد بی عقل نا آگاه می ترسم
.
پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم
اصولن من نمی دانم چرا از چاه می ترسم
.
اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید اما
نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم
.
من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم، از یک آه می ترسم

من از عمامه و تسبیح و تاج و جقه شاهی
اگر افتد به دست آدم خودخواه می ترسم
.
مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست
من از قداره بندان مرید شاه می ترسم
.
نمی ترسم ز درگاه خدای مهربان اما
ز برخی از طرفداران این درگاه می ترسم
.
خدای من،نمی دانم چرا از تو نمی ترسم
ولی از این برادرهای ..... می ترسم
.
چو "کیوان" بر مدار خویش می گردم،ولی گاهی
از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می ترسم

***************

كسی نگفت چرا رنگ لاله ها زرد است

و این بهار چرا چون زمانه نامرد است

كسی نگفت در اینجا فصول بی معناست

برای رشد شقایق هوا كمی سرد است

به پشتگرمی شبگرد چشممان خوابید

كسی نگفت در این شهر دزد شبگرد است

به جای آینه بر چشم خویش شك كردیم

كسی نگفت كه بر روی آینه گرد است

كسی قواعد بازی به ما درست نگفت

نگفت بازی شطرنج ما چرا نرد است

به یمن گریه او تا پگاه خندیدیم

كسی نگفت دل شمع از چه پر درد است

كسی نگفت كه كیوان چقدر كم نور است

كسی نگفت چرا این ستاره دلسرد است

مرتضی کیوان هاشمی

...

در شرقی نگاهت ، تا ناز می فروشند

رندان آسمان نوش صد ناز می فروشند

 

در حافظیه ی عشق ، آنانکه مست مستند 

با نرگسان نازت ، شیراز می فروشند

 

خواهم که سر ببازم در پیش پایت اما

در پادگان عشقت ، سرباز می فروشند

  

لطفی دگر ندارد ، بزم ترانه سازان

کاین بد صدا حریفان ، آواز می فروشند

  

صهبای نور نوشد ، صائم ز جام هستی

در شرقی نگاهت ، تا ناز می فروشند

صائم کاشانی


گفتیم «ساقیا قدحی پر شراب کن»

آئینه با اشارة یک پاره‌سنگ ریخت

یعنی تو ماندی و همة آب‌و‌رنگ ریخت


غرش مکن که راه به جایی نمی‌بری

باید نشست و طرح نویی از پلنگ ریخت


باید که در عمارتِ این کوچه‌های تنگ

یک گلّه بیل وحشی و مشتی کلنگ ریخت


این آبروی پیر و چروکیده رفتنی‌ست

باید هرآنچه مانده از آن را قشنگ ریخت


گفتیم «ساقیا قدحی پر شراب کن»

ذکرش به خیر باد اگر بی‌درنگ ریخت

***************************

نگاه جاده‌ها برماست، اما پایمان بسته‌ست

مقصر باز پنداری که تقدیر زبان‌بسته‌ست

و می رفتیم با حسّ رسیدن تا افق اما

خبر دادند گویا انتهای راهمان بسته‌ست

هوا قبراق، دریا صاف، ساحل منتظر اما

چه بیهوده‌ست وقتی دست‌های بادبان بسته‌ست

و باران بود با نم‌نم رفاقت‌وار می‌بارید

چه پیش آمد که سیلی شش جهت را ناگهان بسته‌ست

به ما گفتند حرفی نیست باران رحمت بالاست

ولی دیدیم زحمت بود وقتی ناودان بسته‌ست

دعا کردیم تا مهتاب اما ابرها گفتند:

چه‌میخواهید؟ برگردید! امشب آسمان بسته‌ست!!

*********************************

... و طوفان اتفاق افتاد ، کشتی ماند و اقیانوس

«شب تاریک و بیم موج» و کشتیبان بی‌فانوس

 

یکی می‌گفت: این دریا ... یکی می‌گفت: بیهوده است

یکی فریاد زد: خشکی ... یکی آرام گفت: افسوس

 

و اما« پشت دریا‌ها» ، یقین شهری است رؤیایی

اگر رقتند با رؤیا ، اگر ماندند در کابوس

 

«خدا با ماست» این را ناخدا می‌گفت: پی در پی !!

اگر چه سخت درمانده است ، اگرچه همچنان مأیوس

 

کبوتر نه، کلاغی نه، و حتی برگی از زیتون

همه ماندند بی‌احساس ، همه مردند نامحسوس

  

هوایی شاعرانه «موج و گردابی چنین حایل»

و کشتی خفته بود آرام در اعماق اقیانوس

*******************

مگر بت‌ها

 خدایان راستین باشند

آنانکه بی وعدة بهشت یا دوزخ

بی هیچ پیام و پیامبری

متواضعانه در سنگ و چوب حلول کرده‌اند و...

                                                            لذت نیایش را

با نیازمندانش

تقسیم می‌کنند

*********
به قصد عشق رفتی از غم نان سردرآوردی
زدی دل را به دریا از بیابان سردر آوردی

تو مثل هیچ كس بودی كه مثل تو فراوان است
سری بودی كه روزی از گریبان سردرآوردی

تو می شد جنگلی انبوه باشی از خودت اما
قناعت كردی و از خاك گلدان سردر آوردی

دراین پس كوچه های پرسه ماندی تا مگر شاید
دری بر تخته خورد و از خیابان سردر آوردی

توكل شرط كامل نیست این را مولوی گفته است
بخوان آن را دوباره شاید از آن سردر آوری

"مسیحای من ای ترسای پیر پیرهن چركین"
چه پیش آمد كه از شعر زمستان سر در آوردی

کو کو...؟

حالا که رفته ای 

پرنده ای آمده است

در حوالی همین باغ روبرو

هیچ نمی خواند،

فقط می گوید:

کو کو...


(محمدرضا عبدالملکیان)

قرارمان

قرارمان؛

فصل انگور

شراب که شدم

تو جام بیاور...

من جان!


(رحمان عباسی)

دیوانگی کردن  کمی سخت است، باور کن



کوچک تر از آنم ، نه!  دریا مال ماهی هاست

من سرنوشتم ساحل و این گوش ماهی هاست

 

قدّ دلِ دریا نبودم ... ،  نیستم ... ؛    حالا

چیزی که مانده روی دستم، روسیاهی هاست

 

دیوانگی کردن  کمی سخت است، باور کن

وقتی جهان مجموعه ای از سربه راهی هاست

 

عاشق که باشی پشت هم خط میخوری و خط !

خطـــــی که پیشانی نوشت اشتباهـی هاست ...

 

گفتم « من از راهم نمی برّم » ، نبرّیدم !

دریا تو که فهمیده ای، ترسم دوراهی هاست



گاهی دلم میخواهد، اما ...   آخ  از این اما ...

«امّا» همان حرفی که پشت دل بخواهی هاست

رئوف عاشوری

حق با سپیدار است

قسمت به مثقال است، حسرت به خروار است
پس واقعیت داشت: انسان زیان‌کار است

باری به راحت رفت، باری کراهت رفت
هربار می‌گفتم این آخرین بار است

کاری به باری نیست، وقتی عیاری نیست
گردانِ کوران را یک‌چشم سردار است

گاهی که لبخندی‌ست، دامی‌ست، ترفندی‌ست
از چیدنش بگذر، گل طعمه خار است

در امتدادِ باد بیدی خمید و گفت:
من روسیاهم، آه، حق با سپیدار است

حق با جماعت نیست، حتی اگر بسیار
بسیار ناچیز است، ناچیز بسیار است

همساز شو با درد، بگذار و بگذر، مرد
در موضعِ بهتان انکار اقرار است...


از گریه آکنده، چشمم به فرداها‌ست
بیدار می‌مانم، شب نیز بیدار است

از کف نخواهم داد این آخرین دژ را

«پایانِ تنهایی آغازِ بازار است»

امید مهدی نژاد

دوباره سبز می شود

چه سنگ می زنی مرا ، دگر مزن ،سرم شکست

چنان مزن ،چنین مزن ، تمام پیکرم شکست

مزن چنین به هر طرف، چه می بری از این هدف

به سنگ سخت چون زدی، حریم سنگرم شکست

به مرگ می زنی مرا، به تب نمی شوم رضا

چنان به سوی دل زدی، که سمت دیگرم شکست

به سآن کاغذ است تن، عیار شیشه است دل

به جرم عشق می زنی، که بال باورم شکست

مبند دست و پای زن، مپوش بر تنش کفن

گناه توست یا که من، که حرمت حرم شکست

در اوج فقر زیستن، به حال خود گریستن

چو برق ظلم عاقبت، به دیده ترم شکست

کسی نبوده پشت من، جهان درون مشت من

به قصد جان که می زنی، جهان برابرم شکست

شکسته استخوان تن، که خون نمانده در بدن

به آخرین توان مزن، توان آخرم شکست

چه کرده بوده ام مگر، دلی ربوده ام مگر

چنان به عمد می زنی، که کاسه سرم شکست

مرا به ریشه کاشتی، ولی خبر نداشتی

دوباره سبز می شود، دلی که در برم شکست

لیلی گلزار

آوازهای در باد خوانده ی داوود

این رختخواب تو نیست

هزار تاکِ زمرّد به پایه های خمیده ی تخت

و صنوبرِ صدساله ای کنار اتاقت

که بارِ یاقوتش چراغ نیست

 

این حرصِ جویده زیر دندانم استخوان کیست ؟

دنباله ی حریر دامن اش

افتاده بر پهلوی رام

خوابیده بر ناقه ای گران

گیسویش طلا

آویزِ خلخال هایش طلا

و جهازِ زربافت اش بر کوهان

تا حجله می رود

 

این خانه نیست

" ذاتُ العماد"ِ خیالت

و این کتاب که لای انگشتهای تاقچه می بوسد

قرآن نیست

کمی میان ستون های مرمرینِ اتاق

یا لای پُرزهای زعفرانیِ فرش

صبر کنی اگر

صدای " زبور " می شنوی

 

نگاه کن چطور

پا در رکابِ حلقه ی فیروزه ات ایستاده ام

من ملک الموتِ قهرم

گیسویم شب است

آویزِ خلخال هایم شب است

با ردای گَردگرفته ی ارزان

به اتاقِ خوابت آمده ام

 

تا کمی مانده به پایه های زمرّد تخت

بخواب

لب های این ناقه ی پیر را به دندان نگیر

بیا با نعره های بلند من امشب بمیر

شَدادِ پشیمانِ من !

شَدادِ پشیمان !

 *بنفشه فریس آبادی 

 آوازهای در باد خوانده ی داوود:نام داستانی از شهریار مندنی پور