سه غزل از حامد عسگری
من « ارگ بم » و خشت به خشتم متلاشی
تو « نقش جهان »، هر وجبت ترمه و کاشی
این تاول و تبخال و دهان سوختگیها
از آه زیاد است، نه از خوردن آشی
از تُنگ پریدیم به امید رهایی
ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی
یک بار شده بر جگرم زخم نکاری؟
یک بار شده روی لبم بغض نپاشی؟
هر بار دلم رفت و نگاهی به تو کردم
بر گونهی سرخابیات افتاد خراشی
از شوق همآغوشی و از حسرت دیدار
بایست بمیریم چه باشی چه نباشی
****
عشق بعضي وقتها از درد دوري بهتر است
بي قرارم کرده و گفته صبوري بهتر است
توي قرآن خوانده ام... يعقوب يادم داده است:
دلبرت وقتي کنارت نيست کوري بهتر است
نامه هايم چشمهايت را اذيت مي کند
درد دل کردن براي تو حضوري بهتر است
چاي دم کن... خسته ام از تلخي نسکافه ها
چاي با عطر هل و گلهاي قوري بهتر است
من سرم بر شانه ات ؟..... يا تو سرت بر شانه ام؟.....
فکر کن خانم اگر باشم چه جوري بهتر است ....؟
***
دو
رود خونه وحشی, دو آبشار مجزا
دو قصه متواتر, "دو دختر نه نه دریا"
یکی
معطر و خوشبو, یکی زلال تر از شب یلدا
شلال کرده به دوشش دو بافه از شب یلدا
دو
چشم داشت نه...نه...نه... دو چشم که همه دارند
بگو دو قونیه سرمه, هزار بلخ تماشا
زن
همیشه ی شعرم, زنی است پاک و دهاتی
تنش مزارع گندم, لبش دو شیشه مربا
همیشه
بحث بر این است بین مردم شاعر
ظرافت تو زیاد است یا دقت ما ها
بخواب
حرف زیاد است و بیتها متوالی
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: