قطارصبح ازل رفت بی خداخافظ

 

صدای گمشده در غارهای مسدودم
فرود آمده از قله ایی مه آلودم

کنار شمع نشستند و راز می گفتند
نگاه کردم و آتش برآمد از دودم

گرفتم آنکه گلستان شوند هیزم ها
چگونه سرد شود خاطرات نمرودم

به شوق یافتنت ای کلید دربدری
کدام کوچه بن بست را نپیمودم ؟

تو نیستی که برایم انار دانه کنی
کجاست دانه تسبیح شاه مقصودم

به روی خویش نیاور ولی بدان آن روز
کسی که پنجره ات را شکست من بودم

قطار صبح ازل رفت بی خداحافظ
در آستین غزل ماند دست بدرودم

احسان افشاری

چند غزل از:امیری فیروزکوهی

سید کریم امیری فیروزکوهی (زادهٔ ۱۲۸۹ در فرح‌آباد – درگذشتهٔ ۱۳۶۳ خورشیدی در تهران)

آه از این هستی که تا جان داشتیم 

یا غم جان یا غم نان داشتیم

نه گلی همدم ، نه مرغی نغمه ساز

طالع خار بیابان داشتیم

نه غم ایمان و نه پروای کفر

ما نزاع کفر و ایمان داشتیم

درد پنهان بود و رنج آشکار

آنچه از پیدا و پنهان داشتیم

زان شدم مجنون و بی حاصل چو بید

کز حیا سر در گریبان داشتیم

غم پریشانم نمی کرد این چنین 

گر غم زلفی پریشان داشتیم

عافیت از خلق جستیم ای دریغ

ما ز درد امید درمان داشتیم

هر که گویی زد در این میدان و ما 

گوی سر در خط فرمان داشتیم

غفلت عهد جوانی یاد باد

کز فریبش عیش مستان داشتیم

بهره ی موری نداریم از غنا

زانکه استغنا فراوان داشتیم

یادگار از دامن شبها چو شمع

صبحدم اشکی به دامان داشتیم

این خطا از چشم ما بود ای ردیغ

چشم یاری گر ز یاران داشتیم

زآنچه از دنیا توانی داشتن

سهم ما این بس که حرمان داشتیم

*****


آزرده را جفای فلک، بیش می‌رسد

اول بلا به عاقبت‌اندیش می‌رسد

از هیچ آفریده ندارم شکایتی

بر من هر آن‌چه می‌رسد از خویش می‌رسد

چون لاله یک پیاله ز خون است روزی‌ام

کآن هم مرا ز داغ دل خویش می‌رسد

رنج غناست آن‌چه نصیب توان‌گر است

طبع غنی به مردم درویش می‌رسد

امروز نیز محنت فرداست روزی‌ام

آن بنده‌ام که رزق من از پیش می‌رسد

 ******


کاش یک شب می شنیدم بوی آغوش تو را

خوابگاه از سینه می کردم بر و دوش تو را


در خیال من نمی گنجد وصال چون تویی

حیرتی دارم،چو می بینم هم آغوش تو را


از غرور حسن چون مهرت به قهر آمیخته است

لذت شهد است، هم نیش تو هم نوش تو را


جلوه ی صبح جوانی یاد می آید مرا

هر زمان در جلوه می بینم،بناگوش تو را


انتخاب عشق را نازم که چون من برگزید

از میان حسن ها،حسن سیه پوش تو را


تا ز یادم برده ای،از یاد عالم رفته ام

هیچ کس جز غم نمی پرسد فراموش تو را


بوسه ای زان لعل آتشناک می باید((امیر))

تا کند گرم سخن،لب های خاموش تو را

********


دیگران در کار دنیایند و من در کار دل

نیست دوشم زیر باری جز به زیر بار دل

در دل دنیا پرستان کیمیای مهر نیست

آزمودم  یار آب و گل نگردد یار دل

تا مگر عاشق شود در دیده جایش داده ام

ورنه دل بیزار من گشته ست و من بیزار دل

تا نبندی چشم ظاهر روی دل را ننگری

دیده ی بسته ست اینجا در خور دیدار دل

هیچکس جز عشق پاس دل نمیدارد نگاه

وای بر ما گر نبودی عشق هم غمخوار دل

گفته ی دل را "امیر" از خون دل باید نشان

تا سخن رنگین نباشد مشمرش گفتار دل

******

به سَیْرِ باغ چه خوانی درین بهار مرا
گیاه سوخته‎ام، با چمن چه كار مرا

به بی نصیبی من بین درین چمن كه نكرد
نوازشی به نگاهی نه گل نه خار مرا
 
به خنده از برم آن سنگدل گذشت و گذاشت
به گریه‎های جگرسوز زارزار مرا

فریب وعده او خوردم و ندانستم
كه می‎كشد به رهش درد انتظار مرا

تو را چو خرمن گل خواست در كنار رقیب
كسی كه پاره دل ریخت در كنار مرا

مرا شكایتی از روزگار در دل نیست
كه نیست چشم امیدی ز روزگار مرا

به روز تیره خود گریه آیدم كه چرا
نه روزگار دهد كام دل نه یار مرا

امیر از من آزرده جان چه می‎خواهی
دمی به حال دل خویشتن گذار مرا

*****


از آن چو شمع سحر ، در زوال خویشتنم
که هم وبال کسان ، هم وبال خویشتنم

ز دست غیر چه جای شکایت است  مرا
که همچو سایه ی خود پایمال خویشتنم
ز سال و ماه عزیزان خبر چه می پرسی
مرا که بی خبر از ماه و  سال خویشتنم
چنان گداخت خیالم که غیر اشکی چند
نماند  فرق  دگر  با  خیال  خویشتنم  ،
بدین فسردگی آغوش گرم گل  چه کنم
برون  مباد  سر  از  زیر  بال  خویشتنم ،
کمال نقص من این بس که همچو آتش تیز
همیشه  در  پی نقص  کمال  خویشتنم  ،
امیر ، سوختم  از  بهر  دیگران  و  نسوخت
چو شمع سوخته جان دل به جان خویشتنم

سید کریم امیری فیروزکوهی