بعد از آن سرمای سرسخت نفسگیر آمدی

 از شب اندوهگین و سرد تقدیر آمدی  

 

 دیدنت هرچند طعم شوکران و مرگ داشت؛

 با لبی شیرین تر از لبخند انجیر آمدی  

 

مثل معشوق بلند آوازه ی شعر دری؛

 از جهان راز آلود اساطیر آمدی  

  

گاه با نازونیاز و گاه با قهروعتاب

 واژه ی "عشق"ی که با صدگونه تعبیر آمدی  

 

 ازجوانی هیچ یادم نیست جز آن صبح تلخ

 عشق تلخ بی سرانجامم چرا پیر آمدی؟! 

 

من به "تنهایی" به این هم خانه عادت کرده ام

"آمدی جانم به قربانت " ولی دیر آمدی!!

 

"پاییزرحیمی"