اینجا چه کوچه ای است که دیوارها خوشند

سعید بیابانکی متولد س 1347 در اصفهان می باشد، او تحصیلات خود را در رشته ی مهندسی کامپیوتر در دانشگاه اصفهان گذرانده و دارای دو فرزند و ساکن اصفهان است.

                                         وبلاگ سعیدبیابانکی:sangcheeen.blogfa.com 

 

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم
که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم

تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری
ببین نیامده سر رفته ای از آغوشم

چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام
که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم

همین خوش است همین حال خواب و بیداری
همین بس است که نوشیده ام ... نمی نوشم

خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی می
معاشران بفشارید پنبه در گوشم

شبیه بار امانت که بار سنگینی است
سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم

******************

مستان خوشند امشب و هشیارها خوشند

دف ها به رقص آمده و تارها خوشند

 

یادش به خیر یک دم از این دشت رد شدی

خوش باش ای نسیم که نیزارها خوشند

 

این خشت ها چقدر ترک خورده اند ...آه

اینجا چه کوچه ای است که دیوارها خوشند

 

تا این کلاغ های سیه چرده زنده اند

با آن که ناخوشند سپیدارها خوشند ..!

 

آه ا ی چنار پیر در این بی کسی نمیر

عمری است با تنفس تو سارها خوشند

 

مارا برادران به کلافی فروختند

ما هم خوشیم چون که خریدارها خوشند

 

تنها پلنگ زخمی این کوهسارهم

امشب به خون نشسته و کفتارها خوشند

سعید بیابانکی

بيرون قفس ريخته پرهاي زيادي(سعید بیابانکی)


افتاده در اين راه، سپرهاي زيادي
يعني ره عشق است و خطرهاي زيادي

... بيهوده به پرواز مينديش كبوتر!
بيرون قفس ريخته پرهاي زيادي

اين كوه كه هر گوشه آن پارۀ لعلي است
خورده است بدان خون جگرهاي زيادي

درد است كه پرپر شده باشند در اين باغ
بر شانۀ تو شانه به سرهاي زيادي

از يك سفر دور و دراز آمده انگار
اين قاصدك آورده خبرهاي زيادي

راهي است پر از شور، كه مي بينم از اين دور
ني هاي فراواني و سرهاي زيادي

هم در به دري دارد و هم خانه خرابي
عشق است و مزيّن به هنرهاي زيادي

بيچاره دل من كه در اين برزخ ترديد
خورده است به اما و اگرهاي زيادي

جز عشق بگو كيست كه افروخته باشند
در آتش او خيمه و درهاي زيادي...

سعید بیابانکی

دو غزل از:سعید بیابانکی

دو غزل از سعید بیابانکی که کمتر در فضای مجاری منتشر شده است:

آیینه ی دل من؛ گرد و غبار دارد

از بس گلایه و غم از روزگار دارد

هر عابری در این شهر یک مُرده ی عمودی ست

این شهر تا بخواهی؛ سنگ مزار دارد

غم های بی نهایت؛عشاق بی کفایت

من بی شمار دارم ؛او بی شمار دارد

این آسمان بعید است بی روشنا بماند

از بس ستاره های دنباله دار دارد

در عین سر به زیری سرمست و سربلند است

آنکس که خانه چون تاک ؛بالای دار دارد

عشق اناری ام را دارا ربود از من

من عاشق انارم؛  سارا انار دارد

******

امشب چراغ غم را بر دوش بام بگذار

دست مرا بگیر  و در دست جام بگذار

زنهار نشکند دل این آبگینه ی ناب

در خواب مر مرینم آهسته گام بگذار

یک سو بریز زلفی سویی بکار چشمی

جایی بپاش بویی؛هر گوشه دام بگذار

آرامشی ست یکدست؛تلفیق خواب و مستی

نام دو چشم خود را دارالسّلام بگذار

تا فاش گردامشب رسوایی من مست

داغی زبوسه هایت بر گونه هام بگذار

دار و ندار من سوخت؛آتش مزن دلم را

این بیت را برای حسن ختام بگذار

یک شیشه می بیاور؛یک جام عطر و لبخند

لختی برقص امشب؛سنگ تمام بگذار

سعید بیابانکی

چه بهاری ست..


چه بهاری است که آفت زده فروردینش
و لجن می چکد از چارقد چرکینش

چه بهاری است که می آید و زهرابه ی مرگ
دم به دم می چکد از داس شقایق چینش

چه بهاری است که جای گل و آواز و درخت
خرمنی خر ملخ انداخته در خورجینش
...
چه بهاری است که در دایره ای از کف و خون
چون گلی یخ زده پرریخته بلدرچینش

داد از این کرگدن وحشی صحرا پیما
یاد پاییز به خیر و کهر نوزینش

ما که چون زاغچه ها سر خوش و خندان بودیم
با زمستان و درختان بلور آجینش

دست دهقان تبهکار تبرباران باد

تادگر بار اجابت نشود آمینش ...!

سعید بیابانکی

شیشه ی عطر

بگذار که این باغ درش گم شده باشد
گل های ترش برگ و برش گم شده باشد

جز چشم به راهی به چه دل خوش کند این باغ
گر قاصدک نامه برش گم شده باشد

باغ شب من کاش درش بسته بماند
ای کاش کلید سحرش گم شده باشد

بی اختر و ماه است دلم مثل کسی که
صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد

شب تیره و تار است و بلا دیده و خاموش
انگار که قرص قمرش گم شده باشد

چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ
خواب پدری که پسرش گم شده باشد

آن روز تو را یافتم افتاده و تنها
در هیبت نخلی که سرش گم شده باشد

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد....

*** سعید بیابانکی

دو غزل از سعید بیابانکی

از دل چقدر لاله ی تر در بیاورم
یا کاسه کاسه خون جگر در بیاورم

چون شانه دست در سر زلف تو می زنم
کز راز و رمز موی تو سر در بیاورم

من خواب دیده ام که تو از راه می رسی
چیزی نمانده است که پر در بیاورم

من چارده شب است به این برکه خیره ام
شاید از آب قرص قمر در بیاورم

در من سرک نمی کشی ای روشنای ناب
خود را مگر به شکل سحر در بیاورم

من شاعر دو چشم توام ، قصد کرده ام
از چنگ شاه کیسه ی زر در بیاورم

ای کاج سالخورده ی زخمی به من بگو
از پیکرت چقدر تبر در بیاورم؟

****


مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم
که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم

تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری
ببین نیامده سر رفته ای از آغوشم

چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام
که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم

همین خوش است همین حال خواب و بیداری
همین بس است که نوشیده ام ... نمی نوشم

خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی می
معاشران بفشارید پنبه در گوشم

شبیه بار امانت که بار سنگینی است
سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم

*** سعید بیابانکی