دو غزل از سعید بیابانکی که کمتر در فضای مجاری منتشر شده است:

آیینه ی دل من؛ گرد و غبار دارد

از بس گلایه و غم از روزگار دارد

هر عابری در این شهر یک مُرده ی عمودی ست

این شهر تا بخواهی؛ سنگ مزار دارد

غم های بی نهایت؛عشاق بی کفایت

من بی شمار دارم ؛او بی شمار دارد

این آسمان بعید است بی روشنا بماند

از بس ستاره های دنباله دار دارد

در عین سر به زیری سرمست و سربلند است

آنکس که خانه چون تاک ؛بالای دار دارد

عشق اناری ام را دارا ربود از من

من عاشق انارم؛  سارا انار دارد

******

امشب چراغ غم را بر دوش بام بگذار

دست مرا بگیر  و در دست جام بگذار

زنهار نشکند دل این آبگینه ی ناب

در خواب مر مرینم آهسته گام بگذار

یک سو بریز زلفی سویی بکار چشمی

جایی بپاش بویی؛هر گوشه دام بگذار

آرامشی ست یکدست؛تلفیق خواب و مستی

نام دو چشم خود را دارالسّلام بگذار

تا فاش گردامشب رسوایی من مست

داغی زبوسه هایت بر گونه هام بگذار

دار و ندار من سوخت؛آتش مزن دلم را

این بیت را برای حسن ختام بگذار

یک شیشه می بیاور؛یک جام عطر و لبخند

لختی برقص امشب؛سنگ تمام بگذار

سعید بیابانکی