می خواهم از دنیا دلم را پس بگیرم  

 

نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم

می خواهم از دنیا دلم را پس بگیرم

می خواهم امشب برگ برگِ هستی ام را

از شاخه های این شب نارس بگیرم

من آمدم تا حجم اقیانوس را از

جغرافیای شانه ی اطلس بگیرم

کولی شدم تا مثل تقدیر نگاهت

آیینه را از هر کس و ناکس بگیرم

اما چه با من می کند چشمت که باید

هم  گفته، هم  نا گفته ام را پس بگیرم

کر نیستند این ناکسان اما چگونه

داد خود از این لشکر کرکس بگیرم

ای تلخ شیرین شوخ تند! ای مرگ! بگذار

کام خود از آن خنده های گس بگیرم

ای با تنم از عطر کافور آشنا تر!

نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم

دلتنگم از جنجال جنگی سرد اینجا

با زندگی می خواهم آتش بس بگیرم

***

در قاب عکسی کهنه، مادر چشم در راه

تا ماه را در طوقی از اطلس بگیرم

کو دستمال خیس اشک ای روح باران؟

تا گرد از آن چشمان دلواپس بگیرم

 

محمدحسین بهرامیان


دریچه های بسته

دخترک همیشه توی دفترش دو خانه می کشید

زیر سقف هر دو خانه، چند آشیانه می کشید

7 ،  8 ، هفت هشت تا کلاغ پیر سوخته

توی آسمان لاجورد بی کرانه می کشید

نقطه نقطه نقطه می گذاشت صحن پای حوض را

با مداد خود برای جوجه آب و دانه می کشید

بعد کوه ، بعد لکه های پشت کوه؛ بعد رعد

روی گرده ی کبود ابر تازیانه می کشید

یک تبر که زیر سایه ی بلوط تر لمیده بود

هی برای آن درخت پیر شاخ و شانه می کشید

دود می کشید سمت هر کجا که باد پشت بام

دود سرد آتشی که از دلش زبانه می کشید

آفریدگارِ این جهانِ زردِ خط خطی ولی

هیچ گاه توی بهت دفترش خدا نمی کشید

یا خدا نبود یا خدا پرنده بود و سیب بود

هرچه بود بی نشانه بود و بی نشانه می کشید

***

آن دو خانه، آن دریچه های بسته اتفاق بود

گل پریِ مهربانِ قصه بچه ی طلاق بود

***

گل پری بلد نبود، توی ابر ماه می کشید

راه سمت خانه را همیشه اشتباه می کشید

خود گناه چشم مهربان میشی اش نبود اگر

گرگ تیر خورده را همیشه بی پناه می کشید

او مرا - مرا که آن " یکی نبود قصه " نیستم

توی یک لباسِ نقطه چینِ راه راه می کشید

***

 بعد ، بعد چند سال ، چند سال بعدتر هنوز

خانه را میان یک دو هاله ی سیاه می کشید

دور شاخه های مرده ی بلوط پیر می دوید

بعد می نشست و خسته از ته دل آه می کشید

 

محمدحسین بهرامیان

غزلهایی از:محمدحسین بهرامیان

یک غزل گفتــــه ام مثل یک سیـــب با ردیف بیفتد بیفتد
شاید این شعــر بی مایه باشـــد شاید این قافیه بد بیفتد

من‌ولی‌امتحان کردم امشب آسمان‌ریسمان کردم‌امشب
شاید این شعر بی مایه روزی دست یک روح مرتد بیفتد

من ولی درپی یک‌سوالم:این که پایان‌این ماجرا چیست؟
این که آخر چرا مـــــرگ باید روی یک خط ممتد بیفتد؟

شعله باید بر انگیزم ازخویش دار باید بیاویزم از خویش
تا کی آخر در آیینــــــه چشمـــم بر نگاهی مردد بیفتد

بر لب بام خورشیــــــد بودیم بر لب بام خورشیدآری
بر لب بام خورشیـــــد ناگاه ماه در پایــــت آمد بیــــفتد

اشک بر سطر لبخند افتاد خواندم از گونه های تو در باد
سیب یک لحظه یک اتفاق است اتفاقی که باید بیفتد

اتفاقی شبیه‌شکستن خلسه ای مثل ازخود گسستن
اتفاقی که امروز... فردا... یا نه هر لحظه شاید بیفتد

خیز ودر شهر غوغا کن آزر! آتشی تازه بر پا کن آزر!
رفته است آن تبر دار دیــــروز پای بتهای معبد بیفتد

موج باید برانگـــــــیزی از من ماه باید بـــیاویزی از من
موج یا ماه تا نبـــــض دریا یک دم از جذر و از مد بیفتد

مرگ طنزی فصیح است‌آری باید از عمق‌جان خواند وخندید

گرچه این شعر بی مایه باشد گرچه این قافیه بد بیفتد .

************************************************

مرگ یک هیـچ بزرگ است و دنیا همه هیچ

من و تو گمشده در وسعت یک عالمه هیچ

دل هر آینــه لبریز جـــهان من و توست

پس هر آینه اما همه هیچ و همه هیچ

از اجاق شب ایلــــم چـــه نشان مــی گیری؟

گرگ و میش سحر و ایل و شبان و رمه هیچ!

با منــی از همــه ی همهمه هـــــا دور ولـی

قسمتم از تو، از این شهر پر از همهمه هیچ

خوابـــم، از وهم شب و سایه به خود می پیچم

چیست سهم تو از این خواب پر از واهمه؟ هیچ

من ِ محکوم ِ  به من ، داد بـــه کــــــــــوه  آوردم

هیچ... جز هیچ... نه... نشنیدم از محکمه هیچ

دم رفتن همه از بغض زمین می گویند

از تـــو اما نشَنیدیم در آن دمدمه هیچ

هیچ یعنی من ِ از حسرت رویت دلتنگ

منِ آواره یِ در وسعتِ یک عالمه هیچ

اولین صفحـــه تقدیر دو دستم پـر پــوچ

دومین صفحه این قصه بی خاتمه هیچ

بــی تــو اقلیم زمین در نظرم یک کف خاک

هفت دریا همه در چشم ترم یک نمه هیچ

هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه بغض

هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه هیچ

"بنشین بر لب جــوی و گذر عمـــــر ببین"

ما نشستیم و ندیدیم جز این زمزمه هیچ

***

زندگی، یک شبِ بـی شادیِ یکسر کابوس

کاش برخیزم از این خوابِ سراسر غمِ هیچ

**************************************

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

امــا تــــو باید خانـــــه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحـرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

بــــاید  سکـــوت  سرد  سرمــــا را  بلد باشی

یعنی که بعد از آن همه دلدادگی باید

نا مهربانی هــــای دنیـــا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

بـــاید مسیر کودکــــی هــا را بلد باشی

یعنی بدانی " ...مرد در باران " کجا می رفت

یا  لااقـــــل  تـــــا  " آب - بابا "  را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش آدم ها

باید زبـــان تند حاشـــا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

بــاید  هـــزار  آیـــــا و  امـــــا را  بلد  باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

امـــا تـــــــو باید سادگــــــی هــــا را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

یعنی... زبان اهـل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تــــو مرز خــــواب و رویـــــا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید  زبـــــان  حــــال  دریــــــا را  بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

امروز می گویم کـــه فردا را بلد باشی

گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم

امـــا  تــــو باید  ایــن  معمــــا را  بلد بــــاشی

*****************************************

آمد درست زیر شبستان گل نشست

دربیـن آن جماعت مغـرور شب پرست

یک تکــــه آفتاب؟ نــه! یک تکه از بهشت...

حالا درست پشت سر من نشسته است

"چادر نماز گل گلی انداخته به سر"

افتاده از بهشت بر این ارتفاع پست

این بیت مطلع غزلــی عاشقانه نیست

این چندمین ردیف نمازی خیالی است

گلدسته اذان و من های هــای های

الله اکبر و... َانَا فی کُلِّ واد ِ ... مست

سُبحـــانَ مَن یُمیت ُ و یُحیــــــــی و  لا ا له

ا لّا هُو ا لــَّــذی ا خَذ ا لعهْــــدَ فی ا لَسْت

سُبحان ربِّ هــر چــــه دلـــم را ز من برید

سُبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گسست

(یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم

او فکر می کنیم در این پرده مانده است)

..................................................

ســـارا سلام!... اشهــــد ان لا ا لــــه ... تــو

با چشمهای سرمه ای... ان لا ا له ...مست

دل می بری که...حیّ علی ... های های های

" هر جا کــــه هست پرتــو روی حبیب هست"

بالا بلند!  عقــــد تــــــو را با لبـــــــــان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست؟

باران جل جل شب خـــــــــرداد تــــــوی پـــارک

مهرت همان شب.. اشهد ان...دردلم نشست

آن شب کبو .. (کبو).. کبوتــری از بامتان پرید

نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست

سُبحانَ مَن یُمیت ُ و یُحیــــــــی و   لا ا لـه

ا لّا هُو ا لــَّــذی ا خَذ ا لعهْــــدَ فی ا لَسْت

سبحان ربِّ هر چــــه دلـــــم را ز من بریــــد

سبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گســــست

سُبحان ربــــی ا لـْـ ... من و سارا .. بحمــــــده

سُبحان ربی ا لــْ ... من و سارا دلش شکست

سُبحان ربی ا لـْـ ... من و سارا به هم رسیــ...

سُبحانَ تا به کـی من و او دست روی دست؟

زخمـــــم  دوباره  وا شد  و  ایــــــاکَ نستعین

تا اهدنا ا لصـْ ... سرای تو راهی نمانده است

(یک پرده باز بیـــن من و او کشیده اند

سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)

*************************************


ماه اگــــر در شبکلاه زر زری زیبـاتر است

مـاه عالمتاب من در روسری زیبـاتر است

گـر چـه زیبا می زند پیدا شدن بر مـــوی او

گم شدن در آن شب نیلوفری زیبا تر است

عـشق را در گـنجه ی سبز قـدیمی دیده ام

چشـمش از نـار و ترنـــج کودری زیباتر است

"همـدلی از همزبانی خوشتر" اما اینکه تو

با زبـان از همدلان دل می بری زیباتر است

مادرم می گفت دختــر هــای باغ لشــکری

مثل حوری هر یک از آن دیگری زیباتر است

سینـه ریز ســـــکه کوب دخترانش در غروب

از قِـران آفتــاب و مـشـــتری زیبـــاتر اسـت

من به او می گفتم اما - خوب یا بد- گـل پری

گل پری از هر چــــه حوری وپری زیباتر است

بلـولای دخــتران مثل گــــــل بر روســریش

از سـکوت این شب کاکل زری زیباتر است

او که من می خواهمش گلخنده های شرقی اش

تـوی بـــــــــاغ رنگ رنگ روســـری زیبـــــــاتر است

************محمد حسین بهرامیان