رقصید گلی در وسط معرکهی باد

از حوصلهی روسری اش باد که سر رفت
اوضاع جهان باز لب مرز خطر رفت
او آمد و در کوچهی ما ولوله افتاد
او در زد و یک ان نفس کوبهی در رفت
چشمش، سر زلفش که نشسته است بر ابروش
بسیار ستم بر من ازاین چند نفر رفت
چون ماهی بی تابی از تنگ برون جست
آن راز که از زیر زبان همه در رفت
تکثیر جنون مساله اصلی ما شد
وقتی که از این خانه به آن خانه خبر رفت
رقصید گلی در وسط معرکهی باد
لرزید درختی و در آغوش تبر رفت
شهر از نفسش گرم شد آن صبح که آمد
مست از قدمش جاده شد آن شب که سفر رفت
برگشت به سوی من و در را پس از آن بست
نطق قلمم کور شد و واژه هدر رفت
************************************
می خواستم آشفته نباشد حرکاتم ...
وارد شد و ... لرزید ستون فقراتم
وارد شد و ... جان کاملاً از کالبدم رفت
داده است ولی ... وعده ی یک بوسه ... نجاتم
با نذر و نیازم اگر از راه می آمد
از دست نمی رفت ... حساب صلواتم
این شدت شیرین ... هیجان در رگم انداخت
در چای چه ها ریخته ای ... جای نباتم؟
اینقدر مشو خیره به ساعت مچیات ... باز
بنشین نفسی ... شعر بخوان ... مست صداتم
دروازه ی آغاز تمام کلماتی ...
من پنجره ی بسته ی ... آن سوی حیاتم !
شرمنده ام از این همه احساس نگفته
تا شعر شود ، دست ببر در کلماتم ...
آرش شفاعی
وبلاگ آرش شفاعی: آرش شفاعي
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: