کنار ساقی مست این همه خمار چرا

نمیکشد نفسی سینه بهار چرا
نمیدمد گلی از باغ روزگار چرا
نمیرسد ز دلی ناله ای به گوش سحر
نمیچکد به رخی اشک انتظار چرا
صفا غریب و محبت غریب و عشق غریب
شکسته ناله مرغان این دیار چرا
زمین به زیر غباری که بسته چشم زمان
افق نشسته در این ابر مرگبار چرا
کجاست باده خواب آور و رایت سوز
کنار ساقی مست این همه خمار چرا
زچهر ه های پراز چین غم چه بی خبریم
گرفته آینه ها را چنین غبار چرا؟
برای بوسه ای از روی لاله ای خودرو
نمانده شب پره ای روی کشتزار چرا؟
به جای آب و چراگاه و نای چوپانی
در این کویر سیه؛گلّه گلّه مار چرا؟
اگر زمانه نه صیـــــــاد آهوان غریب
دل شکسته ما را کند شکار چرا؟
اگر که ساقی ما قدر مست می دانست
نهاده زهر محفلی مرا کنــــار چرا؟
گر احترام به تقوی و حرمتی بر فضل
به دست بی خردان چتر اعتبار چرا؟
******************** کرمانشاه 1352
قصّه با بادسحر ازچمنی نتوان گفت
در وطن هم سخن از هموطنی نتوان گفت
به من سوخته گویند بگو شکوه ی دل
سخن این است که دیگر سخنی نتولن گفت
بیستون ئ؛خود لب شیرین دهنان می بندد
با دل کوه؛غم کوه کنی نتوان گفت
می ها بس به هم آشفته زویرانه سری
خبر از شانه به چین و شکنی نتوان گفت
زینهمه خار که در سینه ی هر غنچه خلید
حال گلزار به گل پیرهنی نتوان گفت
آتش ما خود از این اشک؛ پر از دود دل است
با شرارش دگر از سوختنی نتوان گفت
بادها بس که خبرچین؛که به دیوار زمان
شکوه با سنگ به سر کوفتنی نتوان گفت
شلیه ی بید و لب جو به چه ارزد امروز
قصّه از یاغ چو با همچو منی نتوان گفت
ساقیم گفت که می نوش و ببر غصّه زیاد
گفتمش قصّه ی ساغرزدنی نتوان گفت
تهران -پاییز 1361
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: