کنار ساقی مست این همه خمار چرا


رحیم معینی کرمانشاهی (متولد 1301 یا 1304 کرمانشاه) نقاش، روزنامه نگار، نویسنده، شاعر و ترانه سرا است.دو غزل کمتر منتشر شده در فضای مجازی از این شاعر:

نمیکشد نفسی سینه بهار چرا

نمیدمد گلی از باغ روزگار چرا

نمیرسد ز دلی ناله ای به گوش سحر

نمیچکد به رخی اشک انتظار  چرا

صفا غریب و محبت غریب و عشق غریب

شکسته ناله مرغان این دیار چرا

زمین به زیر غباری که بسته چشم زمان

افق نشسته در این ابر مرگبار چرا

کجاست باده خواب آور و رایت سوز

کنار ساقی مست این همه خمار چرا

زچهر ه های پراز چین غم چه بی خبریم

گرفته آینه ها را چنین غبار چرا؟

برای بوسه ای از روی لاله ای خودرو

نمانده شب پره ای روی کشتزار چرا؟

به جای آب و چراگاه و نای چوپانی

در این کویر سیه؛گلّه گلّه مار چرا؟

اگر زمانه نه صیـــــــاد آهوان  غریب

دل شکسته ما را کند شکار چرا؟

اگر که ساقی ما قدر مست می دانست

نهاده زهر محفلی مرا کنــــار چرا؟

گر احترام به تقوی و حرمتی بر فضل

به دست بی خردان چتر اعتبار چرا؟

********************                   کرمانشاه 1352

قصّه با بادسحر ازچمنی نتوان گفت

در وطن هم سخن از هموطنی نتوان گفت

به من سوخته گویند بگو شکوه ی دل

سخن این است که دیگر سخنی نتولن گفت

بیستون ئ؛خود لب شیرین دهنان می بندد

با دل کوه؛غم کوه کنی نتوان گفت

می ها بس به هم آشفته زویرانه سری

خبر از شانه به چین و شکنی نتوان گفت

زینهمه خار که در سینه ی هر غنچه خلید

حال گلزار به گل پیرهنی نتوان گفت

آتش ما خود از این اشک؛ پر از دود دل است

با شرارش دگر از سوختنی نتوان گفت

بادها بس که خبرچین؛که به دیوار زمان

شکوه با سنگ به سر کوفتنی نتوان گفت

شلیه ی بید و لب جو به چه ارزد امروز

قصّه از یاغ چو با همچو منی نتوان گفت

ساقیم گفت که می نوش و ببر غصّه زیاد

گفتمش قصّه ی ساغرزدنی نتوان گفت

تهران -پاییز 1361


عجب صبری خدا دارد و چند غزل از:معینی کرمانشاهی

من نگويم ، كه بدرد دل من گوش كنيد

بهتر آنست كه اين قصه فراموش كنيد

عاشقانرا بگذاريد بنالند همه
مصلحت نيست ، كه اين زمزمه خاموش كنيد

خون دل بود نصيبم ، بسر تربت من
لاله افشان بطرب آمده مي نوش كنيد

بعد من سوگ مگيريد ، نيرزد به خدا
بهر هر زرد رخي ، خويش سيه پوش كنيد

غير غم دارو ندارم بجهان چيست مگر؟
رشك كمتر بمن ، هستي بر دوش كنيد

خط بطلان بسر نامه هستي بكشيد
پاره اين لوح سبك پايه مخدوش كنيد

سخن سوختگان طرح جنون مي ريزد

عاقلان ، گفته عشاق فراموش كنيد

*****

سحر به گريه من گلبني جوان خنديد
در اين چمن مگر امروزمي توان خنديد


گمان مكن كه بپاي گلي رسد آبي
چنين كه دامن گلچين بباغبان خنديد


بگوش صبح مگر عو عو سگان برسد
چو گرگ گرسنه بر خفتن شبان خنديد


چگونه طوطي غمگين به بيند آزادي
بگلشني كه قفس بان باشيان خنديد


در آن كوير كه طوفان شن براه افتاد
ستاره گم شد و اشتر بكاروان خنديد


شرار برق زمان بين چه كرده با گلزار
كه دود شعله سروش ببوستان خنديد


ز ميزبان چه بگويم كه دهر تنگ نظر
به لقمه هاي گلو گير ميهمان خنديد


چه غم زكشتي بشكسته زانكه چشمك هاست
ز ساحلي كه بر امواج بيكران خنديد


حباب آب ندانم كه در فضاي ضمير
چه ديده بود ، كه بر چشمه روان خنديد


چو پاي آز بشر در فضا براه افتاد
زمين بعاقبت شوم آسمان خنديد

*****

 

پاس خود گیر اگر حرمت من سوختنی است
تازه عهدی کن اگر عهد کهن سوختنی است

گل ببار آر ، گر این باغ پر پیچک و خار
بنشان سروی اگر بید چمن سوختنی است

این دهان بند چرا ؟ منکه زبانم همه عمر
در دهانیست که با جرم سخن سوختنی است

ز آشیان گو نکند یاد پرستوی غریب
این زمان هرکه برد نام وطن سوختنی است

عزلتی جوی که پروانه دیوانه نور
تا شود گرم پر وبال زدن سوختنی است

گل اگر جلوه کند هر چه گلستان سوزند
مشک اگر بو دهد آهوی ختن سوختنی است

گیسوان را چه زنی شانه که در دود زمان
تار مویی که در او چین وشکن سوختنی است

هر سرافراز چرا گوشه نگیرد بسکوت
نامور مرده بپوسیده کفن سوختنی است

اینکه گهگاه کنم عزم سخن هم سخنی است
کاین زمان نوک زبانهم بدهن سوختنی است

*****

گر بخون دل ميسر آب وناني شد مرا
در مقام صبر اينهم امتحاني شد مرا

عمر از پنجه گذشت و پنجه غم بر گلو
صبر را نازم شه صاحبقراني شد مرا

طوطي و آينه ديدي ، شاعر وعزلت ببين
سايه ديوار حيرت همزباني شد مرا

هر زمان ثابت شدم در سير اين صحراي كور
ريگ غلطاني دراي كارواني شد مرا

تا گلي از روزن طاق قفس بويم ز باغ
پله پله رنج ومحنت نردباني شد مرا

در صف اين گله بودم از تواضع بره اي
هر كه در دست آمدش چوبي شباني شد مرا

ايكه مي جويي مكان وحال و روزم را بناز
كوچه هر خانه بر دوشي نشاني شد مرا

روزگارا من حريفم هرچه پا پيچم شوي
غيرت از قيد وارستن تواني شد مرا

من بآب آبرو سبزم، بباران گو مبار
هر سراي دوستانم ، بوستاني شد مرا

ايكه خود غرق سلاح جوري و ما بي سلاح
هر دعاي نيمه شب تير وكماني شد مرا

در من از خورشيد سوزان قيامت باك نيست
بال عنقاي كرامت سايباني شد مرا

****


خانمانسوز بود آتش آهي ، گاهي
ناله اي ميشكند پشت سپاهي ، گاهي

گرمقدر بشود سلك سلاطين پويد
سالك بي خبر خفته به راهي گاهي

قصه يوسف و آن قوم چه خوش پندي بود
به عزيزي رسد افتاده به چاهي گاهي

هستيم سوختي از يك نظر اي اختر عشق
آتش افروز شود برق نگاهي ، گاهي

روشني بخش از آنم كه بسوزم چون شمع
او سپيدي بود از بخت سياهي ، گاهي

عجبي نيست اگر مونس يار است رقيب
بنشيند برگل هرزه گياهي ، گاهي

اشك در چشم فريبنده ترت مي بينم
در دل موج ببين صورت ماهي ، گاهي

زرد رويي نبود عيب مرانم از كوي
جلوه بر قريه دهد خرمن كاهي ، گاهي

دارم اميد كه با گريه دلت نرم كنم
بهر طوفان زده سنگيست پنهاهي گاهی

*****

اگر من جاي او بودم .
همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بودم

كه در همسايه صدها گرسنه

چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پيمانه ميكردم
.
عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بودم

كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بودم

نه طاعت ميپذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمايان ، سبحه صد دانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو، آواره و ديوانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را، پروانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بودم

بعرش كبريايي، با همه صبر خدايي

تا كه ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد

گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بودم

كه ميديدم مشوش عارف و عامي

ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش

بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري

در اين دنياي پر افسانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
!
چرا من جاي او باشم

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و

تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من بجاي او چو بودم

يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !

****   رحیم معینی کرمانشاهی