زلف میفشان که فقیه...

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آري افطار ِ ُرطب در رمضان مستحب است

روز ِ ماه ِ رمضان زلف ميفشان كه فقيه
بخورد روزهً خود را به گماني كه شب است

زير ِ لب وقت ِ نوشتن همه كَس نقطه نهد
اين عجب نقطهً خال ِ تو به بالاي لب است

يارب اين نقطهً لب را كه به بالا بنهاد ؟
نقطه هرجا غلط افتاد چشيدن ادب است

منعم از عشق كُند زاهد و آگه نبود
شهرت عشق ِ من از ملك ِ عجم تا عرب است

عشق آن است كه از روي ِ حقيقت باشد
هر كه را عشق مَجازي است ، حمال الحطب است

گر صبوحي به وصال ِ رُخ ِ جانان جان داد

سودن ِ چهره به خاك ِ سر ِ كويش ادب است

***

شاطر عباس صبوحی

سه غزل از شاطر عباس صبوحی

 

دیگر توانم از کف ، رفته است و ناتوانم

گفتی: تو می توانی ! گفتم: نمی توانم !


گاهی کرخت و لمسم ، گه گاه بی بلوغم

سرد است چای صبحم ، یخ کرده استکانم


رازی است در نگاهت شرمنده و صمیمی

هی خشک شد دهانم ، هی لال شد زبانم

 

با احتیاط و خوانا ، با اشتیاق و وسواس

هی نامه می نویسم ، اما نمی رسانم !


بی فایده است خورشید از دورها و حالا

سرما نفوذ کرده است تا مغز استخوانم

 

سی سال رفته از آن رفتار ناگهانت

سی سال رفته اما ، من سخت نوجوانم !

***


دو چشم مست تو خوش می کشند ناز ازهم
نمی کنند دو بدمست احتراز از هم

شدی به خواب و به هم ریخت خیل مژگانت
گشای چشم و جدا کن سپاه ناز از هم

میان ابرو وچشم تو فرق نتوان داد
بلا و فتنه ندارند امتیاز از هم

کس از زبان تو با ما سخن نمی گوید
چه نکته ایست که پوشند اهل راز از هم

شب فراق تو بگسیخت در کف مطرب
زسوز سینه ی من پرده های ساز از هم

به باغ سرو وصنوبر چو قامتت دیدند
خجل شدند زپستی دو سر فراز از هم

تو در نماز جماعت مرو که می ترسم
کشی امام و بپاشی صف نماز از هم

تو بوسه از دو لبت دادی و « صبوحی » جان
به هیچ وجه نگشتیم بی نیاز از هم

***

اگر روزی بدست آرم سر زلف نگارم را

شمارم مو به مو شرح غم شب های تارم را

 

برای جان سپردن کوی جانان آرزو دارم

که شاید باد و سیل او برد خاک مزارم را

 

ندارم حاجت فصل بهاران با گل و گلشن

به باغ حسن اگر بینم نگار گلعذارم را

 

به گرد عارضش چون سبز شد خط من به دل گفتم:

سیه بین روزگارم را ، خزان بنگر بهارم را

 

تمنا داشتم عین وصالش در شب هجران

صبا بوئی از آن آورد و برد از دل قرارم را

 

بدان امید از احسان که در پایش فشانم جان

که از شفقت بدست آرد دل امیدوارم را

 

مریض عشق را نبود دوائی غیر جان دادن

مگر وصل تو چاره سازد چاره درد انتظارم را

 

چو یارم ساخت با اغیار و من جان دادم از حسرت

بگوید ای برادر آن بت ناسازگارم را

 

صبوحی را سگ دربان خود خواند آن پری از مهر

میان عاشقان افزود قدر و اعتبارم را !

شاطر عباس صبوحی قمی