همسایه
ما دردسری برای همسایه شدیم
همسایه ی بی نوای همسایه شدیم
از بس به کباب دلمان بو بردند
شرمنده ی گربه های همسایه شدیم
جليل صفر بيگي
ما دردسری برای همسایه شدیم
همسایه ی بی نوای همسایه شدیم
از بس به کباب دلمان بو بردند
شرمنده ی گربه های همسایه شدیم
جليل صفر بيگي
۱
در هر خانه تفنگی آویزان است
فانوس و طناب و زنگی آویزان است
آهو بچه ای ست می خرامد در شهر
از هر مژه اش پلنگی آویزان است
۲
در پوست من برو مرا ویران کن
از رگهای من آتش آویزان کن
تاکی هستم که در خودم یخ زده ام
سزمای مرا بگیر تابستان کن
۳
این صفحه مانیتور من؟ نه! تن توست
این شعله سرکش از تن روشن توست
باریدن انگشتانم بر کیبرد
وا کردن دکمه های پیراهن توست
جلیل صفربیگی
اين سيب را که اين همه سرخ و رسيده است سوی خودش تمام زمين را کشيده است آن باغبـــان کــــــه ميوه چنين پروريــــده است اين سيب را خدا ز چه باغی خريده است دست و دل از تمــــــام عـزيــــــزان بريده است از عرش تا به فرش خدا را دويده است آری منم که در تب سيبی چنين قشنگ اينگونـــــه رنگ سبز سرودم پريده است. ************* گفتیم چقدر چوب باور بخوریم حرص پدر و غصه ی مادر بخوریم ربطی نه به گرگ دارد این قصه نه چاه مجبور شدیم تا برادر بخوریم ***** مادر
که کسی به فکر فردایش نیست یک
ذره امید توی رویایش نیست هر
روز نگاه می کنم جز زیلو یک
تکه بهشت زیر پاهایش نیست ***** یک عمر پس انداز پدر ، تردید است چیزی که نیندوخته ایم امید است صندوقچه ی جواهرات مادر جفتی صدف ، پر آب مروارید است **** **** در حنجره های ما صدا را بفشار تاریکی از این قشنگ تر می خواهی؟ **** لنگه های چوبی در حیاطمان گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند محکمند ! خوش به حالشان که لنگه ی همند ..... **** با آنکه برای شعله هایش حد نیست می سوزد و می سوزد و... نه! می رقصد ***** بر خاک نشست و غربت اندوزی کرد ایلام ، زن بلوطی قصه ی ما ****
سيبی کــــــه عکس عادت و قانون جاذبه
بی شک کليد روضه ی رضوان به دست اوست
بازار سيب سخت کســـــــاد است حيرتا!
اين کيست اين که در تب سيبی چنين قشنگ
اين مرد اين که در پی يک ميوه ی حلال
خبر چون سیل دنیا را گرفته
که دارا رفته سارا را گرفته
خودم را دار خواهم زد یقینا
دلم تصمیم کبری را گرفته
صوت و سخن و حرف و هجا را بفشار
ای مرگ بیا گلوی ما را بفشار
از حال بلوط اگر بپرسی بد نیست
این سوختگی هنوز صد در صد نیست
بر دامن خویش ، زخم گل دوزی کرد
یک روز به تنگ آمد و خودسوزی کرد
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: