یک غزل و چند شعر دیگر از:جلیل صفربیگی
اين سيب را که اين همه سرخ و رسيده است سوی خودش تمام زمين را کشيده است آن باغبـــان کــــــه ميوه چنين پروريــــده است اين سيب را خدا ز چه باغی خريده است دست و دل از تمــــــام عـزيــــــزان بريده است از عرش تا به فرش خدا را دويده است آری منم که در تب سيبی چنين قشنگ اينگونـــــه رنگ سبز سرودم پريده است. ************* گفتیم چقدر چوب باور بخوریم حرص پدر و غصه ی مادر بخوریم ربطی نه به گرگ دارد این قصه نه چاه مجبور شدیم تا برادر بخوریم ***** مادر
که کسی به فکر فردایش نیست یک
ذره امید توی رویایش نیست هر
روز نگاه می کنم جز زیلو یک
تکه بهشت زیر پاهایش نیست ***** یک عمر پس انداز پدر ، تردید است چیزی که نیندوخته ایم امید است صندوقچه ی جواهرات مادر جفتی صدف ، پر آب مروارید است **** **** در حنجره های ما صدا را بفشار تاریکی از این قشنگ تر می خواهی؟ **** لنگه های چوبی در حیاطمان گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند محکمند ! خوش به حالشان که لنگه ی همند ..... **** با آنکه برای شعله هایش حد نیست می سوزد و می سوزد و... نه! می رقصد ***** بر خاک نشست و غربت اندوزی کرد ایلام ، زن بلوطی قصه ی ما ****
سيبی کــــــه عکس عادت و قانون جاذبه
بی شک کليد روضه ی رضوان به دست اوست
بازار سيب سخت کســـــــاد است حيرتا!
اين کيست اين که در تب سيبی چنين قشنگ
اين مرد اين که در پی يک ميوه ی حلال
خبر چون سیل دنیا را گرفته
که دارا رفته سارا را گرفته
خودم را دار خواهم زد یقینا
دلم تصمیم کبری را گرفته
صوت و سخن و حرف و هجا را بفشار
ای مرگ بیا گلوی ما را بفشار
از حال بلوط اگر بپرسی بد نیست
این سوختگی هنوز صد در صد نیست
بر دامن خویش ، زخم گل دوزی کرد
یک روز به تنگ آمد و خودسوزی کرد
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: