نمی رسیم

دائم به فکر رفتن و اغلب نمی‌رسیم
یعنی که می‌رویم و‌ مرتب نمی‌رسیم

با ذهن بی‌سؤال و قدم‌های کورمال
هرگز به یک بلوغ لبالب نمی‌رسیم

شاعر شدیم و شعر سفر ساز می کنیم
اما به گرد پای مخاطب نمی‌رسیم

وقتی که جاده زیر قدمهایمان کج است
حتی غروب جمعه به مکتب نمی‌رسیم

شاید شبی به لطف غزل سرخوشی کنیم
اما به یک مقام مقرب نمی‌رسیم

‎آنان که رفته‌اند به فردا رسیده‌اند
ما دیر کرده‌ایم به امشب نمی‌رسیم

حسن قریبی

ما خط سومیم

 

بیگانه‌ایم و کاش تمنایمان کنند

شاید به این بهانه مداوایمان کنند

 

ما خط سومیم که خطاط روزگار

هرگز نخواسته‌است که معنایمان کنند

 

خود را وبال گردن مردم نکرده‌ایم

ترجیح می‌دهیم تقاضایمان کنند

 

فریاد ما به منزله‌ی اعتراض نیست

فریاد می‌کشیم که پیدایمان کنند

 

تعبیر ایستادنمان سرکشی نبود

می‌خواستیم خوب تماشایمان کنند

 

یعنی اگرچه لایق این قبله نیستیم

این منصفانه نیست که حاشایمان کنند

 

طرحی شدیم و روی زمین نقش بسته‌ایم

وقتش رسیده است که اجرایمان کنند

   

 

#حسن قریبی

گفتیم «ساقیا قدحی پر شراب کن»

آئینه با اشارة یک پاره‌سنگ ریخت

یعنی تو ماندی و همة آب‌و‌رنگ ریخت


غرش مکن که راه به جایی نمی‌بری

باید نشست و طرح نویی از پلنگ ریخت


باید که در عمارتِ این کوچه‌های تنگ

یک گلّه بیل وحشی و مشتی کلنگ ریخت


این آبروی پیر و چروکیده رفتنی‌ست

باید هرآنچه مانده از آن را قشنگ ریخت


گفتیم «ساقیا قدحی پر شراب کن»

ذکرش به خیر باد اگر بی‌درنگ ریخت

***************************

نگاه جاده‌ها برماست، اما پایمان بسته‌ست

مقصر باز پنداری که تقدیر زبان‌بسته‌ست

و می رفتیم با حسّ رسیدن تا افق اما

خبر دادند گویا انتهای راهمان بسته‌ست

هوا قبراق، دریا صاف، ساحل منتظر اما

چه بیهوده‌ست وقتی دست‌های بادبان بسته‌ست

و باران بود با نم‌نم رفاقت‌وار می‌بارید

چه پیش آمد که سیلی شش جهت را ناگهان بسته‌ست

به ما گفتند حرفی نیست باران رحمت بالاست

ولی دیدیم زحمت بود وقتی ناودان بسته‌ست

دعا کردیم تا مهتاب اما ابرها گفتند:

چه‌میخواهید؟ برگردید! امشب آسمان بسته‌ست!!

*********************************

... و طوفان اتفاق افتاد ، کشتی ماند و اقیانوس

«شب تاریک و بیم موج» و کشتیبان بی‌فانوس

 

یکی می‌گفت: این دریا ... یکی می‌گفت: بیهوده است

یکی فریاد زد: خشکی ... یکی آرام گفت: افسوس

 

و اما« پشت دریا‌ها» ، یقین شهری است رؤیایی

اگر رقتند با رؤیا ، اگر ماندند در کابوس

 

«خدا با ماست» این را ناخدا می‌گفت: پی در پی !!

اگر چه سخت درمانده است ، اگرچه همچنان مأیوس

 

کبوتر نه، کلاغی نه، و حتی برگی از زیتون

همه ماندند بی‌احساس ، همه مردند نامحسوس

  

هوایی شاعرانه «موج و گردابی چنین حایل»

و کشتی خفته بود آرام در اعماق اقیانوس

*******************

مگر بت‌ها

 خدایان راستین باشند

آنانکه بی وعدة بهشت یا دوزخ

بی هیچ پیام و پیامبری

متواضعانه در سنگ و چوب حلول کرده‌اند و...

                                                            لذت نیایش را

با نیازمندانش

تقسیم می‌کنند

*********
به قصد عشق رفتی از غم نان سردرآوردی
زدی دل را به دریا از بیابان سردر آوردی

تو مثل هیچ كس بودی كه مثل تو فراوان است
سری بودی كه روزی از گریبان سردرآوردی

تو می شد جنگلی انبوه باشی از خودت اما
قناعت كردی و از خاك گلدان سردر آوردی

دراین پس كوچه های پرسه ماندی تا مگر شاید
دری بر تخته خورد و از خیابان سردر آوردی

توكل شرط كامل نیست این را مولوی گفته است
بخوان آن را دوباره شاید از آن سردر آوری

"مسیحای من ای ترسای پیر پیرهن چركین"
چه پیش آمد كه از شعر زمستان سر در آوردی