باید کمکم کنی ، کمرم را شکسته اند بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند
نه راه پیش مانده برایم نه راه پس
پل های امن ِ پشت سرم را شکسته اند
هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند
هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند
حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند
آیینه های دور و برم را شکسته اند
گل های قاصدک خبرم را نمی برند
پاهای همیشه ی سفرم را شکسته اند
حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو
با سنگ ِ حرف ِ مُفت ، سرم را شکسته اند
****حیف آنها که بالشان دادم شاخه شاخه پریده اند از من
از رفیقان راه می پرسی؟ پیشترها بریده اند از من
هرچه دادند زود پس دادم هر چه را خواستند رو کردند
عشق را در سخاوتم روزی، به پشیزی خریده اند از من
کرمهایی که در تن خشکم شادمان می خزند و می لولند
سالها پیش در بهاری سبز، ریشه هائی جویده اند از من
خشکی ام را بهانه می گیرند که رهایم کنند و در بروند
خودشان نیز خوب می دانند، رگ به رگ خون مکیده اند از من
هر کجا از نفس می افتادند باز سنگ صبورشان بودم
گریه هایی به من فروخته اند، خنده هائی خریده اند از من
محو کردند رد پایم را که ندانی کجا گرفتارم
بعد تا هر چه دورتر بشوند، سمت دیگر دویده اند از من
چشم ها جور دیگری هستند، حرف ها روی دیگری دارند
وای هرجا که پا گذاشته اند، قصه ای آفریده اند از من
****
دوستت دارم پریشان، شانـه میخواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیــرم، دانـــه میخواهی چه کار؟
تــا ابد دور تــــو میگــــردم، بسوزان عشــق کــن
ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چه کار؟
مُردم از بس شهــر را گشتـــم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟
مثل من آواره شــــــــو از چـــــاردیــــــواری درآ!
در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟
خُرد کن آیینه را در شعــــــر من خــــود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟
شـرم را بگـــذار و یک آغــــــوش در من گریــــه کن
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
****
حیف است حیف دست تو و دست های من
باید قبول کـــرد کــــــه رفتـــی... خـدای من
رفتم که پشت خاطره هایم کفن شوم
تا سایه ای چـــه دور بماند به جای من
بعد از تو آه حال غزل هیچ خوب نیست
بعـــد از تـــو آه آه نمــانده بـــــرای من
یادش به خیر!پشت مرا ناگهان شکست
آن دوستی کـه خواست بمیرد یرای من
حالا شب عروسیتان مست میکنم
تا بهتتان بگیرد از خنده هــــای من
آقا مبارک است، چــه داماد خوشگلـی!
خانم مبارک است به طعنه؟نه وای من ـ
این خانه از همیشه خراب است تا هنوز
این سرنوشت بـــــود نوشتند پـای من؟
سیگار را دوباره سروتــــه ،دوباره...اَه
تلخش رسید تا طعم ِ چشمهای من
از کوچه های کاشان تا پشت باغ فین
یک مرد دفن شد کــم کــم انتهای من
*****
من مدتی است ابر بهارم برای تو
باید ولم کنند ببارم برای تو
این روزها پر از هیجان تغزلم
چیزی بجز ترانه ندارم برای تو
جان من است و جان تو امروز حاضرم
این را به پای آن بگذارم برای تو
از حد دوست دارمت اعداد عاجزند
اصلاْ نمی شود بشمارم برای تو
این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت
دریا نداشت دل بسپارم برای تو
من ماهیم تو آب تو ماهی من آفتاب
یار منی و مثل تو یارم برای تو
با آن صدای ناز برایم غزل بخوان
تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو
****
در غروبی سردِ سرد
میگذشت از کوچهء ما دورگرد
داد میزد کهنه قالی میخرم
دست دوم ، جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گرنداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید ، بغضش شکست
" اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست "
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقاً مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
داد زد آقا
" سفره خالی میخرید "
******
از : مهدی فرجی