عاشق فراوان است

چگونه به خود بگيرم

نوري را كه صورتم را روشن كرده است؟

كافي ست كنار بروم

گلدان روي ميز روشن مي شود

كافي ست ميز را كنار بزنم

فرش روشن مي شود

تو را وجود من معشوقت كرده است

كافي ست از سر راهت كنار بروم

عاشق فراوان است.

 علی رضا روشن

پنج شعر از :علی رضا روشن

ما شعر می گوییم

ما

که نمی توانیم زندگی کنیم

ما شعر می گوییم ...

**********************

باید خودم را ببرم خانه

باید ببرم صورتش را بشویم

ببرم دراز بکشد

دلداری اش بدهم

                        که فکر نکند

بگویم که می گذرد

                       که غصه نخورد

باید خودم را ببرم بخوابد

من ؛خسته است

***************************

تابوت اگر دو مرده را جا میداشت

من آنجا می بودم کنار تو

 

ما بنده گان ناگزیریم 

اما 

حالا که هجران پیشانی نوشت مقدر آدمی است

این درخت که اینک تکیه گاه توست

امروز منم

این درخت که امروز منم

فردا تابوتت

بمانی درختت می شوم

بمیری تابوتت ...

 **************************

فصل عوض می‌شود
جای آلو را 
خرمالو می‌گیرد
جای دلتنگی را
دلتنگی

**********************


به خودت نگیر شیشه‌ی پنجره

 تمیزت می‌کنند که کوه را بی‌غبار ببینند

 و آسمان را بی‌ لکه

 به خودت نگیر شیشه

تمیزت می‌کنند

 که دیده نشوی .

علی رضا روشن

از دراویش  طریق نعمت اللهی گنابادی ست و سال 91 بهپنج سال حبس (یک سال تعزیری و چهارسال تعلیقی)محکوم شد.او در اوین برنده شعر مقاومت اندرو ورده فرانسه شد.