زخم هایم زبان دراوردند
شعر جوشید و بر زبان آمد ، از گلو استخوان درآوردند
شعر من بافه های ذهنم نیست ، زخم هایم زبان درآوردند
آهِ مستانه ام که بالا رفت ، باده از آسمان شب بارید
مردمِ بسته چتر وا کردند ، عاشقان استکان درآوردند
می نویسم، اگرچه می دانم ، شعرها نانوشته ناب ترند
حرف های دلم تباه شدند ، تا سر از این دهان درآوردند
خواستم با سکوت و دم نزدن ، حرمت دوستی نگه دارم
دشمنان زیرکانه از دهنم ، "شِکوه از دوستان" درآوردند
دشمنی های دوستان این سو ، دوستی های دشمنان آن سو
دوستان دشنه در دلم کردند ، دشمنان داستان درآوردند
*
زیر آوار درد های خودم ، مدّتی مرده بودم اما باز
دست های تو از دل آوار ، جسدی نیمه جان درآوردند
شعر من بافه های ذهنم نیست ، زخم هایم زبان درآوردند
آهِ مستانه ام که بالا رفت ، باده از آسمان شب بارید
مردمِ بسته چتر وا کردند ، عاشقان استکان درآوردند
می نویسم، اگرچه می دانم ، شعرها نانوشته ناب ترند
حرف های دلم تباه شدند ، تا سر از این دهان درآوردند
خواستم با سکوت و دم نزدن ، حرمت دوستی نگه دارم
دشمنان زیرکانه از دهنم ، "شِکوه از دوستان" درآوردند
دشمنی های دوستان این سو ، دوستی های دشمنان آن سو
دوستان دشنه در دلم کردند ، دشمنان داستان درآوردند
*
زیر آوار درد های خودم ، مدّتی مرده بودم اما باز
دست های تو از دل آوار ، جسدی نیمه جان درآوردند
محمدرضا طاهری
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۸/۰۵ ساعت 12 توسط محمود فرزين
|
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: