مگر پیراهنی از عطر شب بوها به تن داری

زمستان در زمستان کی هراس یخ زدن داری
تو که رنگین بهاری در حصار پیرهن داری
پُری از عطرهای ناشناس جنگلی وحشی
فراغ ای یاس من از رنگ و بوی یاسمن داری
شبیه هالۀ رنگین کمانی از گل و لبخند
به گرد دامنت پروانه ها در پرزدن داری
شبم سرشار عطر و روشنی شد در هوای تو
مگر پیراهنی از عطر شب بوها به تن داری
رهایم کن غبار دامن دشت جنون باشم
چه کاری تو به این دیوانه بازیهای من داری
سراپای تو موزون است و در دیوان چشمانت
چه مضمونهای ناب از حافظ شیرین سخن داری
به رغم عشق قسمت نیست، یا شاید که نسبت نیست
تو را با خوی دلداری، مرا با خویشتنداری
*******************
همیشه عشق تا جان مرا سرشار خواهد کرد
کسی نام تو را در خاطرم تکرار خواهد کرد
چنان رازی و نازی خفته در چشمت که هر لحظه
نیازی تازه را در جان من بیدار خواهد کرد
چنان من از تو سرشارم که حتی " دوستت دارم "
جز از لبهای گرم تو مرا آزار خواهد کرد
فریب نام تو شاید بهشت دیگری باشد
که برزخ را به روی شانه ام آوار خواهد کرد
شبی گم می شوم در ساحل چشمت ... و روزی مرگ
مرا در قعر اقیانوسها دیدار خواهد کرد
" مبادا تو نباشی ! " این همان کابوس تکراری ست
که رنگ زندگی را در نگاهم تار خواهد کرد
من و تو واپسین نسل از تبار عاشقان هستیم
جهان ما را بجز در قصه ها انکار خواهد کرد !
*******************
خانه به دوش ِ فنا در شب طوفانی ام
داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام
همسفر بادها ، رفته ام از یادها
فاصله ای نیست تا لحظهّ ویرانی ام
خوب ، نه آن گونه خوب ، تا به بهشتم بری
بد ، نه بدانگونه بد ، تا که بسوزانی ام
سایهّ اهریمن است ، یا شبحی از من است
این که نفس می کشد در من پنهانی ام
کولی زلفت شبی خیمه بر این دشت زد
آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام
در شب غربت مپرس حال خراب مرا
یکسره طوفانی ام ، یکسره بارانی ام
**********************
ندیدم آتشی از نغمه هایت شعله آواتر
نمی بینی کویری از دل من باد پیماتر
دوباره می نشینی پیش رویم، ساکت و غمگین
و من گم می شوم در وسعتی از وهم زیباتر
بگو در وسعت تنهاییت مانند من هرگز
کسی را دیده ای در خویشتن تنها و تنهاتر؟
من امشب از خودم هم رفته ام، هرگز نمی یابی
کسی را این چنین در بی شکیبی ناشکیباتر
میان این همه بی راهه و راهی که می بینی
یکی ما را به شهری می برد لبریز رویاتر
همان راهی که روزی تکسوارانی شگفت ، از آن
گذر کردند و شد از خونشان دامان صحرا ، تر
حقیقت همچنان در بازی خورشید با ابر است
که گاهی می شود پیدا و پنهان...گاه پیداتر
زبان دیگری باید برای گفتگو با تو
که باشد واژه هایش از خود آیینه گویاتر
*****************
محمدرضا ترکی
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: